تمرین: ساخت شخصیت و بکاستوری برای یک رنگ.
برای اولین بار خود را درون دنیایی تاریک و تنگ اما بیانتها دید.
نه کسی به چشم میدیدش نه کسی میشناختش.
وجودش دلیل زندگی بود اما دلیلی برای ستایشش نبود.
اما یک روز از دل زخمی، دوباره متولد شد.
زخمی که دنیایش را شکافت و او را به بیرون راهنمایی کرد، به دنیایی که در آن، نور شکل حقیقی او را آشکار میکرد.
زیباییاش خیره کننده بود و در آن لحظه وجودش بینهایت ارزشمند.
احساس میکرد حال که چهرهاش پدیدار شده، حضورش میتواند ارزش واقعیاش را به نمایش بگذارد.
غرورش سر به فلک کشیده بود و در انتظار ستایش، خود را بیشتر و بیشتر در این دنیا رها کرد.
افسوس که در چشمان دنیا او چیزی جز یادگار زخم و درد نبود.
مردم همانند گنجی با او رفتار میکردند که نباید نمایان میشد.
نباید خود را ابراز میکرد و زیباییاش فقط باید در خدمت تاریکی میبود.
زمانی که دید مردم چگونه هر کاری میکنند تا او را در دنیای کوچکش حبس کنند، خشم وجودش را فرا گرفت.
میخواست تایید مردم را هرگونه که شده به دست بیاورد پس بارها دنیا را در خود غرق کرد.
اما نتیجه چیزی جز مرگ نبود.
لحظهای که دید با دنیا چه کرده، دوباره خود را در تاریکی حبس کرد.
سالها در تلاش بود تا خود را وقف بخشیدن زندگی کند و فراموش کند که چه کسی میتوانست باشد.
اما رویای درخشیدن در دنیا هرگز رهایش نکرد.
تاریکی او را در خود بلعیده بود و رهایش نمیکرد، بعضی میگفتند عاشقش شده است و اشتباه هم نمیکردند.
تاریکی دست به دامان نور شده بود تا شاید بتوان درخشش را به او بازگرداند.
اما نور چارهای نیافته بود.
سالها گذشت و در همان زمینهایی که روزی در خود غرق کرده بود گلهایی رویدند با درخششی همچون خود او.
زندگیهایی که گرفته بود حال دوباره در قالب او به جهان بازگشته بودند.
دنیا حال زیباییاش را آنگونه که بود ستایش میکرد.
با وجود آنکه حال دنیا را در برگرفته بود اما هنوز در اعماق وجودش میخواست که برای یک بار هم که شده در قالب همان چیزی که است پذیرفته و ستایش شود.
و یک روز دستی او را از دل تاریکی بیرون کشید، دستِ فردی که انگار با تمام وجود ستایشش میکرد.
تابلوهای سفید را با او میپوشاند و بر بالاترین دیوارها به نمایش میگذاشت.
هنرمندی که در نهایت او را از وجود خود نیز بیرون کشید و باشکوهترین اثر ممکن را به دیوار آویخت.
خوشحال بود... حال مرگ دیگر تنها چیزی نبود که نامش با آن گره خورده بود.
حال خود را در نامِ یک هنرمند یافته بود.
شاید آن هنرمند همانگونه که صدایش میزدند، واقعا روحِ سرخ بود.
#writing