خستگی آخرین هشدارهاش رو در قالب چشم دردی وحشتناک به سراغم میفرسته.
دستی به سرم میکشم و لپتاب رو میبندم.
سعی میکنم نفس عمیقی بکشم اما به جاش سرفههایی خشک نصیبم میشه.
دستم رو به سمت لیوان آب روی میز میبرم اما چشمهام تصمیم میگیرن به جای یکی چند لیوان روی میز ببینن.
آهی میکشم و سعی میکنم در یک حرکت سریع لیوان را در دستم بگیرم، لحظهای بعد صدای برخورد لیوان با زمین سکوت اتاق را میشکند.
روی زانوهایم میشینم تا تکههای شکسته رو جمع کنم.
اما چند لحظه بعد خودم رو غرق در خاطراتم میبینم.
خاطرات اون روزی که برای اولین بار تصمیم گرفتم تنهایی برای خودم غذا بپزم، البته نمیشه اسمش رو تصمیم گذاشت وقتی تنها چارهای بود که داشتم.
کمی بعدش من موندم و آشپزخانهای پوشیده از شیشههای شکسته.
با دونستن این که کسی قرار نیست سرم غر بزنه اون شب آشپزخونه رو همونجوری ول کردم با شکم گرسنه خوابیدم.
اما فردا صبحش که خواب آلود و به دنبال یه لیوان آب، خودم رو توی آشپزخانه پیدا کردم، فهمیدم که چرا مادرم قبلا انقدر روی شیشهی شکسته حساس بود.
هنوز هم کمی برام عجیبه که چطور اون روز بدون ریختن حتی قطرهای اشک گوشهای نشستم و تمام اون تیکه شیشههارو از پاهام در آوردم.
البته وقتی به این فکر میکنم که دیگه اشکی برای ریختن، برام باقی نمونده بود به نظرم منطقی میاد.
چند روز قبل از اون اتفاق من تمام خوانوادم رو توی یک تصادف از دست دادم و از اون لحظه قرار بود تنهایی با زندگیم روبهرو بشم.
جالبه که بعد سالها هنوزم دارم تنهایی با زندگی مواجه میشم.
#writing
Post #1155
40
- ❤ 1