نمیدونم صحبت هام رو چجوری برداشت کردید ولی من راجع به کار کردن توی خونه حرف نمیزدم. بحثم سر مهریه و شیوه ی حرف زدن طرف بود. تو کشوری مثل ایران به خاطر قوانینش چیزی مثل مهریه واقعا مهمه و واسه خیلی ها واقعا میتونه نجات دهنده باشه. نباید راجع به بخشیدنش جوری حرف بزنی انگار به یه موفقیت خیلی بزرگی رسیدی. و چون حرفش خیلی دو پهلو بود و خودمم شک کردم بگم که کارمنده اون حرف رو به دختره زده نه مرده.
After Midnightواقعا نمیفهمم. اگه داری بهش ظلم میکنی چرا انقدر راجع بهش خوشحالی؟ یه ذره هم حس خجالتی چیزی نداری؟ اگرم مثلا خیلی زندگیتون قشنگه چرا باید بخوای یا قبول کنی که مهریه رو ببخشه؟ مثلا نداری یا اون نمیخواد، نده. چرا باید ببخشه؟
آقا در بهترین حالت هم اون بخواد به تو ثابت کنه که چقدر عاشقته و بهت اعتماد داره، تو چرا باید قبول کنی؟؟؟؟
After Midnightیه جوری با افتخار داره داستان رو تعریف میکنه انگار به چه موفقیتی دست پیدا کرده😐
واقعا نمیفهمم. اگه داری بهش ظلم میکنی چرا انقدر راجع بهش خوشحالی؟ یه ذره هم حس خجالتی چیزی نداری؟ اگرم مثلا خیلی زندگیتون قشنگه چرا باید بخوای یا قبول کنی که مهریه رو ببخشه؟ مثلا نداری یا اون نمیخواد، نده. چرا باید ببخشه؟
توییتر فارسیدیروز همسر رو بردم دفترخونه و مهریهاش رو بخشید. کارمند دفترخونه یه خانم میانسال بود. موقع امضا کردن گفت: از این به بعد تا دو سال باید ظرفا رو بشوری و غذا بپزی و کارهای خونه رو بکنی. همسر یه لبخند زد و گفت: تا الان هم همین بوده. قیافهی خانومه دیدنی بود…
یه جوری با افتخار داره داستان رو تعریف میکنه انگار به چه موفقیتی دست پیدا کرده😐
بعد متوجهی یه چیزی شدم. نمیدونم اتفاقی بوده یا عمدی ولی زمان بندی قسمتها خیلی جالب بود. مثلا قسمت اول که تقریبا ۴۵ دقیقه بود خاطرات ریچی بود و انگار همش توی چند ثانیه پشت فرمون یادش افتاد ولی توی ذهنش انگار خیلی طولانی تر بود. بعد تا قسمت ۶ همه ی قسمت ها کم تر از نیم ساعت بود چون انگار داشت سرعت اون نصف روز قبل از شروع شیفت رو نشون میداد. انگار هر دقیقه مهم بود و اونا هم زمان کمی داشتن و همه چیز سریع میگذشت. ولی بعدش تو قسمت۷ که شیفت شروع شد قسمت باز طولانی شد و انگار به خاطر استرس و اضطراب زمان خیلی کند میگذشت. و قسمت آخر هم که از همه طولانی تر بود و به یک ساعت رسید یه جمع بندی خوب بود از همه چیز و کلا زمان بندی خیلی خوب بود. آوم تو قسمت آخر واقعا آرامش بعد از اون همه فاجعه رو احساس میکرد.