⚠️ فتیشیسم فلسفی (۱)
درست سال 1370 کتاب دو جلدی ساختار و تأویل متن، تألیف بابک احمدی، به بازار آمد، و مانند بمبی در فضای فرهنگی ایران منفجر شد. این کتاب، از نظر الگوی تألیف، و محتوا، هر دو، نظیری نداشت. نثر چابک، و شیک نویسنده، در بیان مفاهیم فلسفی، نیز بر جادو و جاذبهی کتاب میافزود، چه پیش از آن، فلسفه، بیشتر به زبان مدرسی قدیم بیان میشد.
کتاب احمدی، پست مدرنیسم را به تب واگیردار همهگیری بدل کرد، که دامنهی آن، به حوزههای علمیه، و شهرستانهای دوردست میرسید. ناگهان، ساختار و تاویل متن، به نقل محفل جوانان بدل گردید، و از بسیاری نامجویان، که نسخهای از کتاب را همیشه یا زیر بغل میزدند، یا کنار بالین مینهادند،، کارشناسان و سخنگویان غرای پست مدرنیسم ساخت، کسانی که میتوانستند ساعتها، فقط بر اساس همین کتاب، دربارهی ماهیت و فضیلت پست مدرنیسم و انقضای سنت و مدرنیته داد سخن دهند، و با لحنی آخرالزمانی دیگران را از به انجام رسیدن دوران مدرن، و نسخ سنت، خبردار کنند، بدون آنکه صاحب عقل سلیم بتواند از حرفی از هزاران ایشان ذرهای سردربیاورد.
کشور، یکشبه، پر شد از شاعران پستمدرن، رماننویسان پستمدرن، منتقدان پستمدرن. مطبوعات در انتشار مطالبی با این مضمون از یکدیگر پیشی میگرفتند، و ستوننویسان روزنامه، نوشتهای را بدون پراندن چند اصطلاح پستمدرن به پایان نمیبردند. هرگز از یاد نمیبرم که روزنامهی رسالت، که در کیفیت چاپ، و نیز رویکرد سیاسی و فکری، نازلترین روزنامه، و نمایندهمرتجعترین گروه به شمار میرفت، در سرمقالههای خود به اقوال و آراء میشل فوکو و ژاک دریدا استناد میجست، و آنچه را به آنها نسبت میداد، وحی منزل قلمداد میکرد. پستمدرنیسم، مثل یک کالای لوکس و مجلسی، مصرف میشد، و به خریداران خود تشخص و آبرویی چشمگیر میبخشید. پستمدرنیسم، به شکل یک فتیش فکری درآمد، و دامان کمتر جوان جویای نام یا خوانندهی کنجکاوی را از چنگال وسوسهی شهوانی خود در امان مینهاد.
بحث دربارهی زمینهها و علل فراگیری تب پستمدرنیسم، و پیامدهای آن را باید به مجال دیگری واگذاشت.
باری، دو چهرهی محبوب پستمدرن، یکی میشل فوکو بود، و دیگری ژاک دریدا. به سرعت تصویری عمومی از این دو ساخته شد: فوکو منکر عقل است، و ارزش عقل و جنون را یکی میداند، و دریدا «شالودهشکن» است، و هیچ حقیقت و معنایی را راست و درست نمیداند، و در عوض، با تبر شالودهشکنی، درخت کهنسال سنت را از بن قطع میکند، و ما را از شر همهی آقابالاسرهای جامعه و سیاست میرهاند. این که میگویم «تصویر عمومی»، مرادم تنها طیف دانشجو و نسل نوآموز نیست، بلکه نخبگانی مانند عبدالکریم سروش هم، در گفتارها و نوشتارهای خود، با چنین دریافتی از پستمدرنیسم، یا کسانی چون فوکو و دریدا، یاد میکردند.
برای تودهی مصرفکننده، پستمدرنیسم ایرانی به چشم شگردی برای رهایی و رستگاری نگریسته میشد، و کارکرد آن در سویهی سلبیاش تقلیل مییافت. پستمدرنیسم، نه وعدهی آرمانشهری را میفروخت، نه به حقیقتهای جایگزین رهنمون میشد، نه دل در گرو قالب و قاعدهای برای معنا مینهاد؛ پنداری دشت سرسبز و بیانتهای آزادی از هر قید و بند، آرمان و ایمان، و تعهد و مسئولیت! و برای نسلی که از زیر گیوتین دههی شصت، جان به دربرده بود، چنین وسعت بیمرز و فرمانی، جز بهشت برین بر روی زمین به شمار نمیرفت.
پستمدرنیسم، کلمهی رازآمیزی شد، که قدرت سحر آن، از مرز معناها و تعریفهایش میگذشت. پستمدرنیسم، فقط به مجموعهای از مفاهیم و نظریهها اشاره نمیکرد، بلکه به معنای پایان دوران مدرنیسم، و آغاز عصری جدید تلقی میشد. برای ما ایرانیان، گویی میانبری خدادادی برای عبور از مدرنیتهای بود که در فهم و قبول و تعامل با آن، ناکام مانده بودیم. حالا دیگر عصر پستمدرن فرارسیده، و دیگر، با نقدهای پستمدرنیسم، نه تنها نیازی به شناخت سنت نداریم، که شناخت تفکر مدرن نیز زائد و باطل مینماید.
دراین میان اهل فلسفهی دانشگاهی در شناخت این نوع مقولات روز تهیدست بنظر میآمدند. در نتیجه کار بیشتر به دست جماعت ادبیات افتادو آنان را مجال داد ک در تبیین و ترویج پستمدرنیسم پیش بیفتند . این وضع، منحصر به ایران نبود. در دیگر کشورها نیز اهل ادبیات، از شورمندترین هواداران پستمدرنیسم، و البته، در عین حال، خاستگاه اصلی بدفهمیها دربارهی آن ارزیابی میشدند.
باری، پستمدرنیسم و شالودهشکنی، حدود دو دهه، مد روز فرهنگ ما شناخته میشد. با این همه، حتی پس از آنکه تب تند آن به عرق سرد نشست، دامنهی بدفهمیها همچنان پهن و پهناور برجاماند، و مانند رسوباتی سربی در نهفت ذهنهای کال و کاهل بیشماری از ما تصلب یافت.
#مهدی_خلجی✏️
#چرندیات_پست_مدرن
#آنارشیسم
@khalajich
@Rfekri | نخبگان معاصر ملت
@ZIRsigari_kohn | چرندیاتپستمدرن
@mghlte | عصر روشنگری
Post #164
56