TGViewer
Channel Public Channel
رضا یعقوبی

رضا یعقوبی

@rezayaghoubipublic

رضا یعقوبی


اینستاگرام رسمی:

instagram.com/reza.yaghoubi.official

وب سایت:

rezayaghoubi.ir
Subscribers
5.4K
Photos
312
Videos
61
Links
197
Recent Posts 19 shown
Post #1202 1.13K
وب‌سایت و اپلیکیشن کتابخانه‌ی دیجیتال منتشر شد.

این روزها به ایجاد یک کتابخانهٔ دیجیتال فکر می‌کردم؛ فضایی که بتوانم برخی از ترجمه‌ها و نوشته‌هایم را در آن منتشر کنم، امکان خرید و مطالعه را در قالب یک اپلیکیشن اختصاصی فراهم کند، میزبان کتاب‌هایی باشد که ناشر ندارند و در عین حال کمک کند ترجمه‌ها و نوشته‌های تازه با سرعت بیشتری به دست مخاطبان برسند.

خرید از این کتابخانهٔ دیجیتال همچنین راهی برای عرضهٔ سریع‌تر و به‌روزتر کتاب‌ها و، در عین حال، حمایت مستقیم مخاطبان عزیز از این قلم خواهد بود.

برای نخستین انتشار، کتاب «لیبرالیسم» نوشتهٔ لئونارد هابهاوس در نظر گرفته شده است.

نسخه‌ای که اکنون به‌صورت دیجیتال عرضه می‌شود، تفاوت اساسی با ترجمه‌ای دارد که قبلاً توسط ناشر منتشر شده بود؛ ناشری که ظاهرا دیگر فعالیتی در بازار نشر ندارد.

این نسخه صرفاً ترجمه‌ای اصلاح‌شده یا ویرایش‌شده نیست؛ کتاب از ابتدا دوباره ترجمه شده است تا متن هابهاوس تا حد ممکن روان، دقیق و وفادار به مفاهیم اثر در اختیار خواننده قرار گیرد.

بنابراین مطالعهٔ این نسخه را حتی به عزیزانی که پیش‌تر نسخهٔ چاپی کتاب را تهیه کرده‌اند نیز توصیه می‌کنم.

در حال حاضر درگاه بانکی مستقیم فعال نیست و پرداخت برای خرید کتاب به‌صورت کارت‌به‌کارت انجام می‌شود. برنامه این است که در ادامه، درگاه پرداخت برای خریدهای داخل ایران و همچنین پرداخت‌های بین‌المللی نیز به کتابخانه اضافه شود.

نسخهٔ دیجیتال «لیبرالیسم» اکنون در کتابخانهٔ رضا یعقوبی در دسترس است.

https://library.rezayaghoubi.ir/store.php
  • 👍 24
  • ❤ 10
  • 🔥 4
  • 🥰 1
  • 👏 1
Post #1201 1.93K

Forwarded from ایبنا (خبرگزاری کتاب ایران)

🔰تقابل بلندپروازی و واقع‌گرایی در گفت‌وگو با رضا یعقوبی؛
بحران، فرصتی برای مسئولیت‌پذیری
می‌توان واقع‌گرا بود اما تسلیم نشد

🔸به گفته مترجم: «شگرد روتگر برگمن این است که بحران را دلیلی برای تسلیم شدن نمی‌بیند؛ آن را فرصتی برای دعوت ما به مسئولیت‌پذیری می‌داند. می‌خواهد بگوید هرچه بحران بزرگ‌تر باشد، ما نیز باید دقیق‌تر، جدی‌تر و بلندپروازتر باشیم.»

🔸مخاطب کتاب، در سطح کلی، عموم مردم‌اند و کتاب اثری تخصصی نیست. اما اگر دقیق‌تر بخواهیم بگوییم چه کسانی احتمالاً این کتاب را بیشتر دوست خواهند داشت، می‌توان گفت مخاطبان اصلی آن کسانی هستند که زندگی‌شان از بیرون موفق به نظر می‌رسد، اما خودشان احساس می‌کنند چیزی در آن کم است. منظور، افرادی است که تحصیل کرده‌اند، مهارت، امکانات و استعداد دارند، اما در مقطعی از خود می‌پرسند این توانایی‌ها دقیقاً صرف چه چیزی می‌شود: فقط درآمد، جایگاه یا امنیت فردی؟ یا می‌توان این مهارت‌ها و توانایی‌ها را در خدمت کاری قرار داد که واقعاً جهان را اندکی به جای بهتری تبدیل کند؟ برگمن در کتاب مثال جالبی می‌آورد و می‌گوید بخش بزرگی از استعدادهای برتر قرن ما صرف این می‌شود که چگونه کاری کنند فرد روی یک لینک یا یک تبلیغ کلیک کند. طبیعی است کسی که توان و تخصص زیادی دارد، ممکن است احساس کند همه آن تلاش‌ها و تخصص‌ها در چنین مسیری هدر می‌رود.

🔸امیدی که برگمن در این کتاب مطرح می‌کند، شعار یا امری تزئینی نیست. امید نزد او بیشتر نوعی انضباط است: باید مسئله را درست انتخاب کرد، ائتلاف مناسب ساخت، دانش جمع کرد، سازمان ایجاد کرد، از شکست‌ها آموخت و دوام آورد. او برای نمونه از رالف نادر سخن می‌گوید که ائتلاف ساخت، دانش گرد آورد، سازمان ایجاد کرد، از شکست‌ها یاد گرفت و ادامه داد. پس منظور برگمن رؤیاپردازی بی‌هزینه نیست. می‌گوید اگر قرار است بلندپرواز باشیم، باید بلندپروازی را از موفقیت شخصی به سمت اثرگذاری ببریم.

🔸برگمن در ابتدای کتاب متیو ریکارد را به نوعی نماد تبدیل می‌کند تا نشان دهد چه چیزی در جهان جدید به یک ارزش محوری تبدیل شده است: نوعی کمال‌گرایی درونی. این نگاه را در بسیاری از کتاب‌های خودیاری می‌بینیم؛ کتاب‌هایی که همه‌چیز را به آرامش درونی و آرامش ذهنی بازمی‌گردانند و انسان را دعوت می‌کنند به این تصور که اگر ذهن و درون خود را آرام کند، گویی دیگر مسئله‌ای وجود ندارد.

ibna.ir/x6K6w

@ibna_official
ایبنا بحران، فرصتی برای مسئولیت‌پذیری به گفته مترجم: «شگرد روتگر برگمن این است که بحران را دلیلی برای تسلیم شدن نمی‌بیند؛ آن را فرصتی برای دعوت ما به مسئولیت‌پذیری می‌داند. می‌خواهد بگوید هرچه بحران بزرگ‌تر باشد، ما نیز باید دقیق‌تر، جدی‌تر و بلندپروازتر باشیم.»
  • ❤ 19
  • 🔥 2
  • 👌 2
Post #1200 2.9K
اینجا است که معلوم می‌شود فردیت اصلا به معنای فرد در مقابل جامعه نیست. فردیت خودش یک دستاورد اجتماعی است. جامعه است که زبان، آموزش، حقوق، امنیت، دانش و امکان انتخاب را در اختیار فرد می‌گذارد. انسانی که از تمام پیوندها جدا شده باشد نه تنها آزاد نیست بلکه بی‌پناه هم هست. فرد آزاد به این معنا نیست که فرد هیچ نیازی به هیچ کسی نداشته باشد. فرد آزاد یعنی فردی که نیازش به دیگری باعث نمی‌شود مجبور به همرنگی با دیگران یا اطاعت از دیگران شود.
این نکته بسیار مهم است که بدانیم جامعۀ سالم از تفاوت تغذیه می‌کند نه اینکه صرفا آن را تحمل کند. در نظم مدرن هر کسی از طریق تفاوتش چیزی به جهان مشترک اضافه می‌کند که دیگران فاقد آن‌اند. اینجا تکثر سرمایۀ حیاتی جامعه است نه اینکه صرفا نوعی از تحمل با بی‌میلی باشد. پس سیاست موفق هم اینجا سیاستی است که به جای تحمیل وحدت از طریق یکدستی، تفاوت‌ها را تبدیل به همبستگی کند. از این طریق سیاست تبدیل به ابزار انسجام اجتماعی می‌شود در مقابل فروپاشی اجتماعی و آشفتگی.
راه نجات جامعه بازگشت به شباهت نیست. ما نمی‌توانیم دوباره همگی یک‌جور فکر کنیم و یک‌جور زندگی کنیم چون جامعۀ ما از نظر سبک زندگی، تخصص، طبقۀ اجتماعی، نسل، جنسیت و ارزش‌ها بسیار متنوع شده است. هر تلاشی برای بازگشت به انسجام از طریق شبیه کردن انسان‌ها به هم، فقط خشونت تولید می‌کند. راه آینده ساختن شرایطی است که انسان‌های متفاوت را بدون بلعیدن تفاوتشان به یکدیگر پیوند دهند. قانون عادلانه، حقوق برابر، اعتماد عمومی، انجمن‌های آزاد و احساس سهم‌ داشتن در سرنوشت مشترک همان چیزی‌اند که تفاوت را از نیروی گریز به نیروی پیوند تبدیل می‌کنند. تمدن از جایی آغاز می‌شود که تفاوت تبدیل به همکاری، حق و سرنوشت مشترک می‌شود نه از حذف تفاوت‌ها. این هستۀ همان چیزی است که دورکیم آن را همبستگی ارگانیک می‌نامد و ان را در مقابل همبستگی مکانیکی قرار می‌دهد.

@rezayaghoubipublic
  • ❤ 29
  • 👍 13
  • 👏 8
  • ✍ 2
  • 🔥 2
Post #1199 2.55K
تفاوت و همبستگی

یکدستی، یکرنگی و شباهت در جوامع سنتی ارزش بالا و حتی بالاترین ارزش را دارد. کسی که با جمع تفاوت داشته باشد در حالت عادی عجیب و در حالت اضطراری موجودی منفور دانسته می‌شود چون نظم و آداب و رسوم همگانی را زیر سوال می‌برد و از این نظر انسجام و اتحاد جامعه را می‌شکند. به همین دلیل فرد متفاوت، فرد شرور هم محسوب می‌شود. او است که آداب و رسوم مقدس را می‌شکند و زنجیرۀ اطاعت از عرف را می‌شکند. این یعنی اعلام خطر و از دست رفتن قیدهای اخلاقی و اجتماعی و هرج و مرج و بی‌بند و باری. پس هستۀ مهم جوامع سنتیِ جمع‌گرا یکنواختی و یکدستی افراد است. افراد چنین جامعه‌ای فکر می‌کنند جامعه فقط زمانی منسجم است که مردم شبیه هم فکر کنند، شبیه هم زندگی کنند و ارزش‌های یکسانی داشته باشند.

تفاوت در نگاه اول، خطرناک به نظر می‌رسد. وقتی هر کس شغل، سبک زندگی، عقیده، هویت و جهان خصوصی خودش را داشته باشد، ظاهراً چیزی برای وصل کردن آدم‌ها به هم باقی نمی‌ماند. به همین دلیل، بسیاری از حکومت‌ها و جنبش‌های سیاسی سعی می‌کنند جامعه را با تولید «شباهت» متحد کنند: یک دین، یک زبان، یک روایت تاریخی، یک شیوۀ زندگی و حتی یک تعریف رسمی از انسان خوب. آن‌ها وحدت را با یکسان بودن اشتباه می‌گیرند. اما وحدتی که فقط با حذف تفاوت زنده می‌ماند نام دیگری است برای ترس جمعی از متفاوت‌ بودن.

اما برخلاف تصورات این جوامع، جامعۀ مدرن هم یکپارچه است اما نه از راه همرنگی و یکدستی و اجبار. لازم نیست پزشک و مهندس، کارگر و نویسنده، کشاورز و برنامه‌نویس، معلم و راننده شبیه هم باشند. کاملا برعکس، تفاوت آن‌ها باعث می‌شود به هم نیاز متقابل داشته باشند و در نتیجه تفاوت موجب همبستگی آن‌ها می‌شود (همبستگی اینجا به معنای فنی کلمه یعنی بنیان نگاه داشتن جامعه در کنار هم). هیچ‌ کس به‌ تنهایی نمی‌تواند تمام امور را به تنهایی سامان دهد از فراهم کردن اقلام روزانه تا آموزش تا حمل و نقل و .... انسان مدرن مستقل‌تر به نظر می‌رسد، اما در واقع بیشتر از هر انسان دیگری به شبکۀ عظیمی از غریبه‌ها وابسته است. پس بنیان "فردیت" مدرن "همکاری اجتماعی" است.

اینجا یک تناقض درخشان و خاص می‌بینیم: هرچه ما متفاوت‌تر می‌شویم، بیشتر به همدیگر نیاز پیدا می‌کنیم. اگر تفاوت‌ها به درستی سازمان داده شوند نه شکاف بلکه اتصال و پیوند ایجاد می‌کنند. مثل اعضای بدن که شبیه هم نیستند اما کمال همکاری و پیوستگی را دارند. جامعۀ پیشرفته هم به جای اینکه کارخانه‌ای برای تولید انسان‌های مشابه باشد باید نظامی باشد که تفاوت‌‌ها را تبدیل به همکاری کند.
همین جا است که ایدۀ مهم‌تری پدید می‌آید و آن اینکه وابستگی متقابل به خودی خود و ذاتا باعث همبستگی "نمی‌شود". وابستگی برده به ارباب باعث همبستگی بین آن‌ها نمی‌شود هرچند هر دو به هم نیاز دارند. در نتیجه هر شکلی از وابستگی به پیوند انسانی ختم نمی‌شود. برای اینکه وابستگی به پیوند انسانی ختم شود باید رابطۀ بین اجزای جامعه آزادانه، عادلانه و اخلاقی باشد. فقط در این صورت است که "تقسیم کار" یعنی حرفه‌ای شدن مشاغل در عصر جدید می‌تواند به همبستگی ختم شود.
پس تقسیم کار با تقسیم انسان‌ها یکی نیست. تقسیم کار یعنی توانایی‌های متفاوت در خدمت یک زندگی مشترک قرار بگیرند. تقسیم انسان‌ها یعنی اینکه یک گروه فرمان بدهند و گروه دیگر اطاعت کند. در این حالت دوم ما با سلسله‌مراتب روبرو خواهیم بود نه همبستگی. می‌شود جامعه از بیرون بسیار تخصصی و مدرن به نظر برسد اما در درون همچنان مناسبات ارباب و رعیت را بازتولید کند. در واقع مسئلۀ اصلی این است که افراد متفاوت در جامعه چطور به هم "متصل" شده‌اند نه اینکه چقدر با هم فرق دارند. یعنی سوال این است که آیا میان افراد متفاوت جامعه حقوق مشترک، اعتماد، انصاف و امکان جابجایی وجود دارد؟ آیا هرکس می‌تواند توانایی خود را پرورش دهد و جایگاهش را انتخاب کند؟ یا شغل، منزلت و سرنوشت افراد از قبل با ثروت خانوادگی، جنسیت، قومیت، رابطۀ سیاسی و محل تولد تعیین شده است؟
اما برای اینکه این پیوندها سالم بمانند از دست فرد به تنهایی کاری برنمی‌آید. فرد در مقابل دولت و بازار و شرکت‌های بزرگ و ساختارهای پیچیده کاملا تنها است. پس باید مجراها و کانال‌هایی ایجاد شود که فرد از طریق آن بتواند منافع خصوصی و تفاوت‌ها و حق متفاوت بودن را طوری حفظ کند که در عین حال جامعه همبسته و یکپارچه بماند. این کار در جامعۀ مدرن از طریق "میانجی"ها انجام می‌شود. مثل صنف، حزب، اتحادیه، رسانه و سایر نهادهای مدنی. یعنی فضاهایی که در آن‌ها منافع خصوصی تبدیل به گفتگو و مسئولیت عمومی می‌شود. اگر در جامعۀ مدرن این میانجی‌ها نباشند با یک جامعۀ توده‌ای طرف خواهیم بود که در آن در یک سمت افراد پراکنده و ناتوان قرار دارند و در سمت دیگر دولت‌ها و انحصارهای غول‌آسا.👇
  • ❤ 20
  • 👍 8
  • ✍ 2
  • 🔥 2
  • 👏 2
Post #1198 1.79K

Forwarded from انتشارات ققنوس

کتاب «تفکر هزارهٔ سوم: خلق معنا در جهانی پر از بی‌معنایی» حاصل گفت‌وگوی سه متخصص در حوزه‌های فیزیک، فلسفه و روان‌شناسی دربارهٔ چگونگی درست اندیشیدن در عصر انفجار اطلاعات است. نویسندگان با بررسی موضوعاتی مانند عدم قطعیت، تفکر احتمالاتی، سوگیری‌های شناختی، خطاهای آماری و نظام‌مند و تشخیص اطلاعات مرتبط از میان انبوه داده‌ها، ابزارهایی برای ارزیابی بهتر اطلاعات و کشف حقیقت ارائه می‌کنند.
هدف کتاب فقط آموزش روش تفکر به پژوهشگران نیست؛ بلکه می‌کوشد نشان دهد این مهارت‌ها چگونه می‌توانند در زندگی روزمره، تصمیم‌گیری‌های فردی و مسائل اجتماعی و سیاسی به کار گرفته شوند و به شهروندان کمک کنند در مواجهه با مسائل پیچیده، سنجیده‌تر و عاقلانه‌تر تصمیم بگیرند.

#تفکر_هزاره_سوم
@qoqnoospub
  • ❤ 16
  • 🔥 14
  • 👍 4
  • 👏 1
  • 🙏 1
Post #1197 2.58K
یعنی بعضی چیزها حتی قبل از استدلال، طبیعی، زشت، خطرناک، مضحک، مقدس یا غیرممکن حس می‌شوند. وقتی جامعه به این سطح برسد، دیگر با استدلال صرف نمی‌توان آن را تغییر داد، چون بخشی از کار باید روی همان «لحن و رنگ» انجام شود: یعنی هنر، تجربه، آموزش، تماس اجتماعی، زبان تازه، استعاره‌های تازه. فرهنگ آزاد فرهنگی نیست که فقط اجازه‌ی انتخاب میان گزینه‌های موجود بدهد بلکه فرهنگی است که امکان ساختن گزینه‌هایی را بدهد که قبلاً اصلاً قابل تصور نبوده‌اند.

@rezayaghoubipublic
  • ❤ 33
  • 👍 9
  • 🔥 4
  • 💯 1
Post #1196 2.37K
همزمان با این بی‌حسی، ذهن نسبت به چیزهای دیگر بسیار حساس می‌شود و بعضی نشانه‌ها فوراً بزرگ، معنادار و شایسته‌ی تحقیق دیده می‌شوند.
دیویی اینجا «تخیل اجتماعی» را صرفاً خیال‌پردازی جمعی یا مجموعه‌ای از آرزوهای مردم نمی‌داند. منظورش چیزی شبیه دستگاه پیشافکریِ جامعه برای مهم‌دیدن، بی‌اهمیت‌دیدن، ممکن‌دیدن و حتی قابل‌تصور‌دیدن امور است. اما دیویی برای تخیل اجتماعی "رنگ" و "لحن" قائل می‌شود. لحن بیشتر به حالت عاطفی و ارزشی مربوط است. یعنی جامعه با چه احساسی به جهان نگاه می‌کند؟ با ترس؟ خوش‌بینی؟ بدبینی؟ رقابت؟ بی‌اعتمادی؟ تقدیرگرایی؟ پیشرفت‌باوری؟ اما رنگ بیشتر به قالب ادراکی مربوط است: آن جامعه اساسا جهان را چگونه می‌بیند؟ به شکل سلسله‌مراتب؟ بازار؟ ماشین؟ خانواده؟ میدان جنگ؟ شبکه؟ ارگانیسم؟ این دو با هم تعیین می‌کنند یک واقعیت چه معنایی پیدا کند. برای همین معمولا جوامعی که تخیل سلسله‌مراتبی دارند، جهان هستی را هم به شکل سلسله مراتب می‌بینند. این همان چیزی است که در هنجارها و "بایدها" تجلی پیدا می‌کند. وقتی جهان و واقعیت را به شکل سلسله مراتب از بالا به پایین ببینید نتیجه می‌گیرید که نظم اجتماعی و سیاسی و حتی خانوادگی هم باید از بالا به پایین سامان داده شود چون اساسا تخیل شما طوری تربیت شده (توسط فرهنگ) که نظم را به این شکل درک می‌کند همان‌طور که جهان را. اما اینجا منظور نوعی جبرگرایی فرهنگی نیست. در عمل رابطه معمولاً رفت‌ و برگشتی یا تعاملی است: ساختار اجتماعی، اقتصاد، دین، زبان، نهادها و تجربه‌ی تاریخی همگی روی آن «تخیل» اثر می‌گذارند و بعد تخیل دوباره آن ساختارها را مشروع می‌کند. فرهنگ فقط علت نیست بلکه هم علت است هم محصول.
مثلاً می شود دو جامعه دقیقاً با یک پدیده روبرو شوند و اصلاً آن یک پدیده را «یک چیز» نبینند. افزایش اعتراض اجتماعی برای یک فرهنگ ممکن است نشانه‌ی فروپاشی نظم باشد ولی برای فرهنگ دیگر نشانه‌ی سلامت جامعه‌ی مدنی. مهاجرت ممکن است برای یکی «تهدید هویت» دیده شود و برای دیگری «تحرک انسانی و اقتصادی». اختلاف نظر ممکن است یک جا «بی‌احترامی» دانسته شود و در جای دیگر «شرط شناخت». داده‌ی بیرونی یکسان است؛ اما تخیل اجتماعی از قبل جایگاه چیزها را مشخص کرده است.
پس اینجا مسئله فراتر و عمیق‌تر از سانسور است. مسئله این است که حتی وقتی سانسور در کار نباشد دستگاه فرهنگی برای دیدن برخی واقعیت‌ها اصلا گیرنده‌ای ندارد. این از سانسور خطرناک‌تر است. بحث نفوذناپذیری فکری است. در سانسور مسئله دیده می‌شود اما سرکوب می‌شود اما در نفوذناپذیری فکری اصلا متوجه نمی‌شوید که چیزی برای دیدن و توجه وجود دارد. از طرفی همین فرهنگی که ذهن را در برابر چیزهای خاص نفوذناپذیر می‌کند، دستگاه تمرکز هم می‌سازد. یعنی مشخص می‌کند روی چه چیزهایی حساسیت، توجه و سرمایه‌گذاری ایجاد شود.
نتیجه‌ی مهمی که اینجا باید بگیریم همین است که آزادی اندیشه فراتر از توانایی بیان افکار است. جامعه می‌تواند کاملاً آزادی بیان داشته باشد و در عین حال تخیل اجتماعی‌اش آن‌قدر محدود باشد که تقریباً همه درون چند صورت‌مسئله‌ی تکراری فکر کنند. این یعنی آزادی بیان بدون آزادی تخیل می‌تواند تبدیل به یک آزادی صوری شود. اندیشه‌ی آزاد از تخیل آزاد می‌آید. از آنجایی که اندیشه و تخیل بتوانند چیزها را طور دیگری تصور کنند. بتوانند نظم‌های بدیل و ترتیب‌های جایگزین را تصور کنند و اساسا اندیشه بدون پیش چشم آوردن جایگزین‌ها و تصور چیزها به شکلی غیر از آنچه هستند کارکرد چندانی ندارد. برای همین وقتی شما به چیزی فکر می‌کنید در واقع آن را به خطر می‌اندازید. اندیشه جایی آغاز به کار می‌کند که تلاش کند چیزی را تغییر دهد. دیویی در "تجربه و طبیعت" می‌گوید: "کسی که اندیشیدن را آغاز کرده است بخشی از جهان را به خطر انداخته است". به این معنا اندیشه قابل محدود کردن نیست. خط و حد و مرز گذاشتن برای اندیشه یعنی آن را کور و بیکار کردن.
این نکته برای خود مفهوم فرهنگ آزاد هم اساسی است. فرهنگ آزاد فقط فرهنگی نیست که حکومت در آن کمتر سانسور کند بلکه فرهنگی است که راه‌های تازه‌ی دیدن مسئله را امکان‌پذیر کند. یعنی مدرسه، دانشگاه، رسانه، هنر، علم و گفتگوی عمومی باید دائماً مجاری توجه را جابجا کنند. به بیان پراگماتیستی: فرهنگ آزاد فرهنگی است که بتواند "عادت‌های ادراکی خودش را مورد آزمایش قرار دهد".
مشکل اصلی خطا نیست بلکه ناتوانی از کشف خطا است. جامعه‌ای که تخیلش بسته شده ممکن است ده‌ها سال روی مسئله‌ی اشتباهی کار کند، چون اصلاً امکان صورت‌بندی مسئله‌ی بدیل را ندارد. بنابراین پیشرفت فقط «پیداکردن جواب بهتر» نیست، پیشرفت واقعی این است که بفهمیم سؤال قبلی بد طرح شده بود. تخیل اجتماعی فقط افکار مردم را شکل نمی‌دهد بلکه "ساختار احساس" آن‌ها را هم شکل می‌دهد.👇
  • ❤ 23
  • 👍 7
  • 🔥 3
  • 💯 1
Post #1195 1.91K
درباره‌ی اهمیت آزادی فرهنگی

قبلا گفتیم که فرهنگ تا چه اندازه تعیین می‌کند ما به چه چیزهایی توجه کنیم و چه چیزهایی را نادیده بگیریم. حالا به بخش دیگری از درس‌های مهم دیویی در "آزادی و فرهنگ" برمی‌گردیم. آنجا که می‌گوید: "توجه و علاقه مثل نورافکن‌هایی نیستند که آزادانه بتوان آن‌ها را به هر نقطه‌ای از جهان طبیعی چرخاند. آن‌ها در «مجراها» یا مسیرهای از قبل شکل‌گرفته حرکت می‌کنند، و این وضعیت عمومی فرهنگ است که تعیین می‌کند این مجراها کجا باشند و چه چیزهایی اساساً در معرض توجه قرار بگیرند" (ص133 ترجمه فارسی، نشر کرگدن). به زبان ساده، ما بدون جهت و بدون زمینه‌های قبلی به چیزها توجه نمی‌‌کنیم. به چیزهایی توجه می‌کنیم و علاقه نشان می‌دهیم که از قبل برای ما قابل توجه و قابل علاقه جلوه داده شده‌اند و این مهم‌ترین و ظریف‌ترین عملکرد فرهنگ است. برای مثال در اتحادیه‌ی اروپا امروزه بیشتر به ثبات و امنیت اقتصادی اهمیت داده می‌شود اما در آمریکا به رشد اقتصادی و ثروت ملی حتی به بهای به خطر افتادن امنیت شغلی گروه‌هایی از مردم. اما ماجرا در این یک مورد خلاصه نمی‌شود. خوب به اطراف خودتان دقت کنید: چه چیزی باعث می‌شود در یک فرهنگ به نظم بیشتر بها داده شود اما در فرهنگ دیگر به آزادی و در فرهنگ دیگر به نظم و آزادی و در فرهنگ دیگر به جمع‌گرایی و در فرهنگ دیگر به فردگرایی و در فرهنگ دیگر به هنر انتزاعی و در فرهنگ دیگر به هنر واقع‌گرا و در فرهنگ دیگر به تجارت و در فرهنگ دیگر به محصولات فرهنگی و در یک فرهنگ مردم به بی‌اعتمادی و در فرهنگ دیگر مردم به اعتماد و همکاری گرایش داشته باشند و همین‌طور تا بی‌نهایت امور درشت و ریزی که در طول زندگی آن‌ها را ارزشمند و قابل سرمایه‌گذاری می‌دانیم؟ استعاره‌ی دیگری که دیویی برای این وضعیت به کار می‌برد اقلیم است. اقلیم تعیین می‌کند چه نوعی از کشاورزی در یک محیط خاص ممکن است. "اقلیم افکار" هم همین‌طور است و همین اقلیم فکری است که به فعالیت علمی جهت می‌دهد. پس نه فقط ما حتی دانشمندان، شعرا، هنرمندان، سیاستمداران و.. تحت عملکرد فرهنگ یاد می‌گیرند به چه چیزی توجه کنند و علاقه نشان دهند. نه اینکه توجه و علاقه‌ی ما به شکل آزاد به هر چیزی که خواست جلب شود. توجه به چیزی جلب می‌شود که قبلا ذهن یاد گرفته آن را ارزشمند بداند.
اینجا به هسته‌ی رادیکال‌تر سخن دیویی می‌رسیم: بحث این نیست که فرهنگ روی عقاید و علایق ما تاثیر می‌گذارد. مسئله اینجا است که فرهنگ در واقع از قبل "توزیع حساسیت" را تعیین می‌کند. یعنی بعضی چیزها برای یک جامعه به مسئله تبدیل می‌شوند و بعضی چیزها تقریباً نامرئی می‌مانند. نسبت به بعضی پرسش‌ها حساسیت فکری ایجاد می‌شود و نسبت به بعضی دیگر نوعی نفوذناپذیری یا کوری. او حتی اشاره می‌کند که مکانیکی‌شدن تصویر علمی جهان در قرن نوزدهم ممکن است خودش تا حدی محصول جایگاه ماشین در تولید صنعتی بوده باشد. از اینجا می‌خواهیم به جایی برسیم که اهمیت فرهنگ آزاد و آزادی فرهنگی روشن شود. چون آزادی فرهنگی برای ما صرفا هجوم فرهنگ‌های بیگانه و فاسد ترجمه شده و فساد هم در روابط جنسی و بدن خلاصه شده اما می‌بینیم چطور آزادی فرهنگی در واقع کاری می‌کند که یک ملت میدان حساسیت و توجه وسیع‌تری پیدا کند و امور و مسائلی به حوزه‌ی توجه و علاقه‌اش وارد شود که قبل از این از اهمیت آن‌ها بی‌خبر بود.
اینجا ما با نوعی "معماری اجتماعی توجه" مواجهیم. ذهن ما همیشه با واقعیت خام روبرو نمی‌شود. مسئله‌ای که دانشمند روی آن کار می‌کند، و فراهم شدن بودجه و ابزار و نهاد علمی برای آن مسئله همگی از قبل تحت تاثیر فرهنگ تعیین شده‌اند. واقعیت یک امر بی‌کران و بی‌نهایت است، توجه امری محدود و متمرکز است که نمی‌تواند همه چیز را در خود بگنجاند. ذهن ناچار است سمت و سو و محدوده‌ی توجه خود را متمرکز کند چون واقعیت بی‌نهایت گسترده و پیچیده است. اما اینکه ما کدام جنبه‌های واقعیت را ببینیم و کدام را برجسته کنیم و کدام برای ما به شکل مسئله درآید، کاری است که فرهنگ می‌کند. پس فرهنگ بیشتر به پرسش‌های ما شکل می‌دهد تا پاسخ‌هایی که به پرسش‌هایمان می‌دهیم.
اما از اینجا به نکته‌ی بسیار مهمی می‌رسیم که دیویی همان جا روی آن دست می‌گذارد: شکل‌دهی به تخیل اجتماعی. او می‌نویسد: "تخیل اجتماعی رفته‌رفته "رنگ" و "لحن" خاصی پیدا می‌کند. حاصلش این است که ذهن در بعضی جهت‌ها نفوذناپذیر، و در جهت‌های دیگر حساس می‌شود". نفوذناپذیری فکری اینجا یعنی "بی‌حسی معرفتی". یعنی ذهن در مجراهایی وارد عمل شده که نسبت به بسیاری از موضوعات کاملا بی‌حس شده است و آن مسائل اصلا در ذهن نفوذ نمی‌کنند. جامعه دیگر نسبت به بعضی واقعیت‌ها واکنش نشان نمی‌دهد چون تخیل اجتماعی‌اش اصلاً آن‌ها را به شکل «مسئله» نمی‌بیند.👇
  • ❤ 18
  • 👍 6
  • 🔥 4
Post #1194 3K
پس فکر کردن در واقع یعنی "رابطه ساختن" یا "فهم روابط چیزها". همین جا است که جامعه‌ها می‌توانند درست یا غلط تصمیم بگیرند: رابطه‌ی انقلاب 57 با رویدادهای قبل و بعد از آن چه بود؟ هر قدر این روابط را بیشتر بفهمیم بهتر سنجش و داوری می‌کنیم و پاسخ عملی مناسب‌تری خواهیم داشت. هر قدر این روابط را نادیده بگیریم تصمیم‌ ما هم هیجانی‌تر و کورتر خواهد بود.
پس مغزی که مدام اطلاعات دریافت می‌کند الزاماً مغز آگاهی نیست و فقط ممکن است سطح تماس بسیار بزرگی با جهان و تماس بسیار کم‌عمقی با هر چیز داشته باشد. دیویی اینجا روی نکته‌ی مهمی دست می‌گذارد: انسان جدید بسیار بیشتر می‌داند، ولی لزوماً بیشتر داوری نمی‌کند. و این دقیقا برخلاف چیزی بود که بنیانگذاران آمریکا در نظر داشتند. آن‌ها مطبوعات چاپی محلی و تصمیم‌گیری‌هایی را در نظر داشتند که هر کس در محیط واقعی‌ خودش با آن‌ها روبرو می‌شود. برخلاف امروز که افراد با اطلاعات زیاد و نامرتبط با موقعیتش بمباران می‌شود. در نتیجه دیویی می‌گوید این حجم بالای اطلاعات که افراد قدرت هضم و پردازش آن‌ها را ندارند باعث می‌شود برای داوری و قضاوت به همان منابع وابسته شوند و "فکرِ آماده" تحویل بگیرند (چون ذهن نمی‌تواند بدون معنادار کردن امور برای خودش آرام بگیرد). پس انسان جدید در "ساختن" محصولات فکری سهم کمتری دارد. در حالی که گذشتگان کمتر می‌دانستند اما بهتر می‌فهمیدند مشغول چه کاری هستند.
مسئلۀ آزادی برای دیویی دیگر فقط این نیست که کسی مانع اندیشیدن شما نشود بلکه باید فرهنگی وجود داشته باشد که در آن توانایی اندیشیدن اصلاً بتواند شکل بگیرد و تمرین شود. از این نظر صرف انتقال مرجعیت رسانه از خارج به داخل حلال تمام مشکلات ما نیست. بحث فراتر از مرجعیت داخل و خارج است. بحث بر سر "شرایط" فهم و سنجیدن است. می‌شود هزار رسانه‌ی آزاد وجود داشته باشد، هیچ سانسوری هم نباشد، و با این‌ حال قوۀ داوری‌ ما در اثر بمباران مداوم محرک‌ها تحلیل رفته باشد. یعنی آزادی اطلاعات با آزادی ذهن یکی نیست.
خطر اصلی حواس‌پرتی در عصر رسانه‌های اجتماعی نیست. خطر عمیق‌تر این است که ذهن به یک "ریتم معرفتی" عادت می‌کند. یعنی همیشه باید چیزی از بیرون برسد تا حالت درونی عوض شود. اینجا سکوت دیگر فرصت اندیشیدن نیست بلکه کمبود تحریک است. مکث برای مردم کسالت‌بار می‌شود. حوصله‌ی افراد تحمل یک استدلال پنج‌دقیقه‌ای را ندارد. خبر باید شوک داشته باشد. متن باید فوراً پاداش هیجانی بدهد و اگر توضیحات داشته باشد خوانده نمی‌شود. و کم‌کم حتی وقتی کسی مزاحمت ایجاد نمی‌کند، ذهن خودش دیگر نمی‌تواند برای مدت کافی یک مسئله را نگه دارد تا "قضاوت" کند.
این چیزی است که از نظر سیاسی بسیار خطرناک است. کسی که برای جهت‌گیری ذهنی خود دائماً به محرک نیاز دارد، برای جهت‌گیری سیاسی خود هم آسان‌تر به محرک وابسته می‌شود. پس تبلیغات سازمان‌یافته کارش این است که مدام عاطفه را تحریک کند تا "رسوب عقیده" ایجاد کند. تبلیغات نیازی ندارند که ما را با استدلال قانع کنند بلکه آن‌قدر تحریک می‌کنند تا چیزی در ته ذهن ما "رسوب" کند. این مسئله آن‌قدر بنیادین است که فراتر از سیاست و خبر و این و آن حکومت به فرهنگ برمی‌گردد. فرهنگی که فرد را دائما تحریک کند، فرصت سازمان‌دهی تجربه را از او می‌گیرد و هرچند شاید اطلاعات را افزایش دهد اما هوشمندی سیاسی را کاهش می‌دهد چون قضاوت و داوری از کار کردن روی روابط میان تجربه‌ها زاده می‌شود نه از دریافت اطلاعات بیشتر.

@rezayaghoubipublic
  • 👏 31
  • ❤ 12
  • 👍 3
  • ❤‍🔥 2
  • 🔥 2
  • 💯 2
Post #1193 2.44K
ایستادگی در برابر بمباران رسانه‌ای

ما در زندگی روزمره هر رویدادی را به واسطه‌ی اتصالش با رویدادهای دیگر می‌فهمیم. یعنی تا جهان را به شکل یک تمامیتِ به هم پیوسته نبینیم و بین رویدادها ارتباط برقرار نکنیم نمی‌توانیم به فهم رویدادهای جدید برسیم. چیزی از بیرون وارد جهان ما نمی‌شود که بدون ارتباط با اجزای جهان تغییری ناگهانی در امور به وجود بیاورد. هر چه هست در ارتباط با آنچه هست اتفاق می‌افتد و ذهن ما با پیوند دادن چیزها به هم می‌تواند رویدادها را درک کند و درباره‌ی آن‌ها "قضاوت" کند. اما رسانه‌ها از وقتی در جهان مدرن به جای اینکه در خدمت فهم و شناخت و آزادی گردش اطلاعات باشند در خدمت منافع حزبی و گروهی درآمدند، سعی کردند "قضاوت" مردم و توده‌ها را مختل کنند و با بمباران عاطفی آن‌ها، تصمیم و حمایتشان را جذب یک گروه یا حزب خاص کنند. این اتفاقی است که امروزه حتی در کشورهای دموکراتیک هم افتاده است و شاهد آن هستیم.
رسانه برای برآورده کردن منافع خاص صاحبانش از تاکید بر واقعیت به سمت شکل‌دهی به عواطف، امیال، تصمیم‌ها و داوری‌ها می‌رود و مهم‌ترین وظیفه‌اش تبدیل می‌شود به مختل کردن قوه‌ی داوری افراد و مردم. برای این کار باید شیوه‌ی درک ما را دگرگون کند. یعنی برخلاف شناخت ما از جهان واقعی، باید سعی کند رابطه‌ی رویدادها و واقعیت‌ها را قطع کند تا ما نتوانیم امور را با ارتباط‌ها و پیوندهایشان درک کنیم. درک ما و توانایی قضاوت و داوری ما زمانی مختل می‌شود که دیگر نتوانیم ارتباط بین واقعیت‌ها و رویدادها و امور را درک کنیم و از آن به بعد فضای ابهام و ترس و بعد تصمیم‌گیری هیجانی کشانده می‌شویم.
پس رسانه به جای تشریح و افشای واقعیت‌ها شروع می‌کند به گسستن آن‌ها و به جای دادن اطلاعات، مدام "محرک" به خورد ما می‌دهد. یعنی چیزی که اعصاب و روان ما را در همین لحظه تحریک کند. وقتی این کار هر روز انجام شود، ذهن به جای تامل و قضاوت به هیجان لحظه‌ای اعتیاد پیدا می‌کند. (مخصوصا اگر جامعه‌ای دچار بحران‌های طولانی شده باشد و مدام دنبال راه نجات باشد). ضربه‌های هیجانی پی در پی اعصاب ما را تحریک می‌کنند اما این تحریک با فعالیتی که بتواند آن را بفهمد، مرتبط کند و در یک کل معنادار قرار دهد پیوند نمی‌خورد. در نتیجه برانگیختگی وجود دارد اما فهم و هوشمندی تولید نمی‌کند (ولی در شرایط عادی پس از برانگیخته شدن به دنبال علت واقعه می‌گردید تا آن را چاره کنید اما اینجا فقط برانگیختگی وجود دارد). در همین فرایند است که عادت به داوری کردن از بین می‌رود و عادت به "انتظار برای محرک جدید" جای آن را می‌گیرد. در این بین توانایی داوری و قضاوت ما زائل می‌شود.
این همان نکته‌ی مهمی است که دیویی در کتاب "آزادی و فرهنگ" وقتی به بحث رسانه‌ها در جهان مدرن می‌رسد در یک جمله خلاصه‌اش می‌کند: "عادتِ به‌ کار گرفتن قوۀ داوری، بر اثر عادت به وابستگی به محرک‌های بیرونی تضعیف می‌شود". دیویی نمی‌گوید محرک بیرونی دشمن فکر است. چون ذهن سالم همیشه از محیط تحریک می‌گیرد و آن محرک، ذهن را به تامل و تلاش وادار می‌کند. دیویی می‌گوید "وابستگی" به محرک بیرونی دشمن فکر و قضاوت است.
چرخه‌ی واقعی و سالم برای ذهن به این شکل است که رویداد ما را به توقف و تامل وادار کند و تامل باعث شود ارتباط رویداد با "تجربه"های گذشته را بسنجیم و بعد وارد مرحله‌ی سنجش شویم و بعد قضاوت و تصمیم‌گیری انجام دهیم و بعد دست به عمل بزنیم. اما رسانه این چرخه را مختل می‌کند و کاری می‌کند که ما  وارد چرخه‌ی تحریک و واکنش و بعد تحریک جدید و واکنش جدید بدون تامل و سنجش و داوری شویم. به این ترتیب به جای اثرگذاری بر جهان، قربانی جهان می‌شویم.
دامنه و تنوع رویدادهایی که به کمک فناوری اطلاعات هر روز با حواس و عواطف ما برخورد می‌کنند به قدری زیاد شده که ما هر روز از چیزهایی باخبر می‌شویم که در قبالشان هیچ کاری "نمی‌توانیم" انجام دهیم و در نتیجه واکنش ما برخلاف حالت عادی صرفا یک "برانگیختگی عاطفی گذرا" است. پس مشکل اطلاعات زیاد نیست بلکه شکاف بین اطلاعات و امکان عمل است. شما از صد جنگ، هزار جنایت، ده بحران سیاسی، زندگی پنجاه سلبریتی، سقوط بورس، رسوایی یک سیاستمدار و حادثۀ کشوری در آن سوی جهان باخبر می‌شوید. اما چون هیچ‌کدام از این‌ها وارد شبکه‌ی منسجمی از تجربه، تحقیق، داوری و عمل شما نمی‌شوند، «دانسته»‌هایتان الزاماً قدرت فهمتان را بیشتر نمی‌کنند و حتی برعکس، ممکن است "ظرفیت فهم را اشغال کنند".
پس فهم و دانش و قضاوت ما زمانی بیشتر می‌شود که بتوانیم امر هیجانی را به امر عقلانی تبدیل کنیم، یعنی محرک را به سمت هوش سوق دهیم نه اعتیاد به هیجان و این اتفاق زمانی می‌افتد که ما "معنای یک چیز را از روابط آن با چیزهای دیگر بفهمیم" و در این صورت پاسخ ما به همان اندازه عقلانی‌تر خواهد بود نه غریزی.👇
  • ❤ 19
  • 👍 8
  • 🔥 3
  • 💯 2
  • ❤‍🔥 1
Post #1192 2.5K

Forwarded from نشر کرگدن

🎊🎊 تجدید چاپ شد

بلندپروازی اخلاقی
استعدادت را هدر نده و تغییر ایجاد کن
روتگر برگمن
ترجمۀ رضا یعقوبی
مجموعۀ «خوب زیستن»/ دبیر مجموعه: بابک عباسی
۲۷۶ صفحه/ قیمت پشت جلد: ۷۵۰۰۰۰ تومان
بازدید و خرید از سایت نشر کرگدن:
www.kargadanpub.com

🔸 شاید شما، با فرصت محدودتان در این سیاره، رؤیای انجام دادن کاری بیش از یافتن شادیِ شخصیِ خود داشته باشید. شاید نخواهید در بستر مرگ حسرت بخورید که ظرفیت بیشتری در وجودتان بوده است. در این صورت، به کتابی نیاز دارید که فراتر از راهنمای یافتنِ خوشبختیِ فردی باشد. به کتابی نیاز دارید که زندگی را آسان‌تر نکند، بلکه دشوارترش سازد. به کتابی که آرامش ندهد، بلکه اصطکاک ایجاد کند. به کتابی که گاه آرزو کنید ای کاش هرگز آن را برنداشته بودید، چون شاید مجبورتان کند زندگی‌تان را تغییر دهید.
🔸 بلندپروازی اخلاقی فراخوانی است قدرتمند برای دور ریختن وسواس‌های درون‌نگرانۀ امروزی، مثل خودشناسی، و همۀ آن هدف‌ها و برنامه‌های خودمحور کوچینگ که وعده‌های خوشبختی می‌دهند، اما پوچ‌اند. این کتاب، درعوض، ما را دعوت می‌کند به اندیشیدن به آن بخش از وجودمان که می‌تواند تغییری در جهان ایجاد کند. این مسیری است که به احتمال زیاد شادی و رضایت واقعی به بار می‌آورد.
🔸 روتگر برگمن به ما کمک می‌کند بلندپروازی‌های اخلاقی‌مان را گسترش دهیم و دریابیم که چطور می‌توان به ساختن جهانی بهتر کمک کرد. کتاب او راهنمای عملی کسانی است که آماده‌اند زندگی‌شان را وقف تغییرات واقعی کنند.

#نشر_کرگدن، #تجدید_چاپ، #بلندپروازی_اخلاقی، #تغییر_سبک_زندگی، #رشد_فردی_اجتماعی
  • ❤ 26
  • 🔥 5
  • 👏 2
Post #1189 2.86K
اگر یک چیز بتواند ملتی را از فرسایش و خاموشی نجات دهد، آن چیز فرهنگ است. فرهنگ شیوۀ دیدن و فهمیدن جهان است. انسان هرگز جهان را همان طور که هست ادراک نمی‌کند بلکه جهان را از پشت پرده‌ای از تمایزها می‌بیند که زبان، حافظه، هنر و الگوهای اندیشیدن برایش ساخته‌اند. هر فرهنگی برخی از تفاوت‌ها را با دقتی می‌بیند که برای فرهنگ دیگر یکسره نامرئی‌اند و در برابر برخی از واقعیت‌ها چنان نابینا می‌ماند که حتی وجودشان را احساس نمی‌کند. به همین دلیل هم، فقر فرهنگی بیشتر از اینکه کمبود کتاب یا دانش باشد، ناتوانی در تشخیص است. درست به همین دلیل است که در فقدان فرهنگ، تفاوت‌های اساسی در چشم آدمی یکسان می‌شوند و جهان عمق و ضخامت خود را از دست می‌دهد. انسان در درون فرهنگ علاوه بر پاسخ‌ها یاد می‌گیرد که چه چیزهایی اساساً شایستۀ پرسش‌اند، چه چیزهایی ارزش نگاه کردن دارند و میان کدام امور باید تمایز گذاشت. شاید عمیق‌ترین کار فرهنگ همین باشد که باعث شود یک جامعه توان دیدن‌ چیزهای بیشتری را در جهان داشته باشد.

@rezayaghoubipublic
  • 👍 49
  • ❤ 26
  • ❤‍🔥 10
  • 👏 7
  • 🔥 2
  • ✍ 1
Post #1188 3.15K
آزادی بیان از جایی آسیب می‌بیند که انسان قبل از بیان، پیامدها را بررسی کند و واژه‌ها را یکی‌یکی پس بزند. زبان خیلی زود یاد می‌گیرد از جاهایی که خطرناک شده‌اند عبور نکند و این احتیاط بعد از مدتی خود را به شکل عقل نشان می‌دهد. جامعه می‌تواند سال‌ها حقیقت‌هایی را بداند که دیگر هیچ نقشی در زندگی‌اش ندارند، چون وقتی دانستن وارد گفتگو و عمل نشود آرام‌ آرام تبدیل به یک حافظه‌‌ی بی‌اثر می‌شود. قدرت هم اغلب با چند سرنوشت به‌ یاد ماندنی کارش را پیش می‌برد. باقی دیوارها را تخیل مردم می‌سازد. راه‌هایی که کسی از آن‌ها عبور نمی‌کند سرانجام از نقشهٔ ذهنی نسل بعد حذف می‌شوند. واقعیت برای آشکار ماندن به اصطکاک نیاز دارد، مثل جمله‌ای که جایی اثر کند و چیزی را وادار به پاسخگویی کند. وقتی این اصطکاک کم شود، خطاها دیگر برای بقا به دروغگویی مداوم نیاز ندارند و در عادت‌ها ته‌نشین می‌شوند. سخنی که آزادانه وارد جهان می‌شود ممکن است رابطه‌ای را عوض کند یا فقط تردیدی به جا بگذارد که سال‌ها بعد به کار دیگری تبدیل شود. تاریکی زمانی به اوج خود می‌رسد که مردم هنوز همه‌ چیز را می‌بینند، اما فاصلهٔ بین دیدن و گفتن آن‌قدر طولانی شده که خودِ دیدن هم شکل دیگری پیدا کرده است.

@rezayaghoubipublic
  • 👍 35
  • ❤ 16
  • ❤‍🔥 14
  • 👏 5
  • 🔥 2
  • ✍ 1
Post #1186 2.57K

Forwarded from کتابسرای مهرگان📚

📌تنها کسانی که در راه مبارزه برای استقرار خوبی ها به دردمان نمی خورند، انسان های احمقی هستن که خیال می کنند نیت خوب کافیست .یعنی کسی که باور های روشن و درستش او را در سمت درست تاریخ قرار داده،اما در اینجا و اکنون دستاورد چندانی ندارد،بیایید این شخصیت را (بازنده ی نجیب )بنامیم.

از کتاب «بلند پرواز اخلاقی صفحه ی ۶۷»

📚کتاب معرفی شده:👇

📕بلندپروازی اخلاقی: روتگر برگمن، ترجمه ی رضا یعقوبی ، انتشارات کرگدن.

🔵آدرس کانال تلگرام کتابسرای مهرگان:

https://t.me/mehregan_bookstore

_
برای تهیه ی این کتاب ها می‌تونید به ما دایرکت بدید و خوشحال
می شیم شما هم نظراتتون رو برای ما بنویسید🙏❤️
_

#کتاب#معرفی_کتاب#کتابسرای_مهرگان⁩#اخلاق#اکسپلور
https://www.instagram.com/reel/DboGqeRNxa6/?igsh=MWZ6bXprc2VnaTk2dg==
Telegram کتابسرای مهرگان📚 کتاب هایی که به دستمون میرسن رو اینجا براتون میذاریم
  • ❤ 24
  • 👍 12
  • 🔥 2
  • 🤝 2
Post #1185 3.6K
ما معمولاً گمان می‌کنیم خودمان را می‌شناسیم، ولی بخش بزرگی از چیزی که «خود» می‌نامیم هنوز هرگز در معرض امتحان قرار نگرفته است. در جایی که هیچ چیز بر خلاف میل ما حرکت نمی‌کند، چیز زیادی دربارهٔ خودمان یاد نمی‌گیریم. بعضی فضیلت‌ها فقط نام‌هایی هستند که در غیاب موقعیت مناسب به خود داده‌ایم. حتی یقین هم گاهی نه محصول استدلال، بلکه محصول جهانی است که تا امروز مخالفت خود را با ما نشان نداده است. واقعیت معمولاً از جایی دیده می‌شود که اشیا دیگر مطابق نقشهٔ ذهنی ما رفتار نمی‌کنند. تا زمانی که محیط اطراف ما روتین‌وار در جریان است چیزی به نام واقعیت حتی به ذهن ما خطور نمی‌کند. ما در لحظه‌ی مقاومت محیط است که با خود نام واقعیت را تکرار می‌کنیم: «واقعیت این است که...». به همین دلیل چیزی که تا دیروز بخشی از «حقیقت» به نظر می‌رسید حالا شکل یک انتظار شخصی پیدا می‌کند. چون توقع داشتید روتین شما قانون کلی جهان باشد اما حالا متوجه می‌شوید چیزی هست که مقاومت می‌کند و ما نامش را واقعیت می‌گذاریم. (ما عادت داریم تکرار را با ضرورت اشتباه بگیریم). برای همین هم شکست همیشه از ما چیزی کم نمی‌کند، گاهی فقط چیزی را که هرگز نداشته‌ایم از تصور ما حذف می‌کند، یعنی چیزی را که بدیهی می‌دانستیم با واقعیت برخورد می‌دهد. اگر جهان همیشه پاسخ دلخواه ما را بدهد دیگر فرقی بین "شناخت" و "آرزو" وجود نخواهد داشت. شناخت محصول برخورد آرزو و خواسته با واقعیت است. اگر واقعیت مقاومت نمی‌کرد چیزی به نام شناخت و دانش وجود نداشت. آدمی در برخورد با مانع فقط با جهان مواجه نمی‌شود، با مرزهای ساختار ذهن خودش هم برخورد می‌کند. آنجا بعضی عقاید فرو می‌ریزند، و معلوم می‌شود که بعضی میل‌ها خود را به جای استدلال جا زده‌اند و بعضی اعتمادها فقط به مساعد بودن شرایط وابسته بوده‌اند و برخی توانایی‌ها دقیقاً در لحظه‌ای ظاهر می‌شوند که دیگر نمی‌توان به تصور سابق از خود پناه برد. شرایط جدید و مانع جدید، توانایی جدیدی پدید می‌آورند که قبلاً در شناختتان از خودتان وجود نداشت. (شکست و ناکامی‌ها در واقع نوعی "ویرایش معرفتی" ایجاد می‌کنند). جهانی که هیچ مقاومتی در برابر ما ندارد، جای بسیار آرامی برای زندگی است، اما برای شناخت جای مناسبی نیست و در نتیجه برای رشد و ظهور توانایی‌ها و پیشرفت هم جای مناسبی نیست. البته اگر در چنان جهانی این اسم‌ها وجود داشته باشند. در نتیجه، حقیقت و واقعیت را باید از هم جدا کرد. واقعیت آن چیزی است که مقاومت می‌کند و حقیقت داوری‌ای است که بعد از این برخورد ساخته می‌شود یا باید دوباره ساخته و آزموده شود. واقعیت در مقابل تصورات ما مقاومت می‌کند و عقیده‌ی ما را متوقف می‌کند و  حقیقت، حاصل بازسازی عقیده پس از این توقف است. از این نگاه وقتی برخی فلاسفه بپرسند از کجا می‌دانیم جهان بیرون از ذهن ما وجود دارد و تصور یا رویا نیست، پاسخش همین مقاومت واقعیت و ایستادگی آن در برابر تصورات و خواسته‌های ما است و شناخت هم از همین جا آغاز می‌شود. 

@rezayaghoubipublic
  • ❤ 43
  • 👏 18
  • 👍 7
  • ❤‍🔥 6
  • 🔥 1
  • 😍 1
Post #1184 4.28K
از رنج تا گنج

دو راه بیشتر ندارید. یا با حس قربانی بودن و ناامیدی و رنج خو می‌گیرید یا با نگاه "بازنگرانه" به رنج‌ها و مسائل نگاه می‌کنید و با "عقلانیت" به دنبال "علت‌ها" می‌گردید یا خود را قربانی شرایط و موجودی مظلوم و بی پناه می‌بینید. محصول یکی منجی‌طلبی و درون‌گرایی و انحطاط تاریخی است و محصول دیگری رشد، توسعه، پیشرفت، شکوفایی و آبادانی است. تاریخ به رنج‌های ما نگاه نمی‌کند، به درس‌هایی که از تجربه‌ها می‌گیریم نگاه می‌کند و با آن ما را قضاوت می‌کند. تاریخ به ناله‌ها و لابه‌های هیچ ملتی اعتنا نکرده است. تاریخ موجودی بی‌رحم است که فقط بر توانایی‌ها تکیه می‌کند نه بر آرزوها. اگر از زبان استعاره فاصله بگیریم به جای تاریخ می‌گوییم: "پیامدهای واقعیت" آن‌قدر بی‌رحم‌اند که فقط بر ما واقع می‌شوند بدون اینکه از توانایی، طاقت یا خواسته‌های ما بپرسند. هیچ سازه و بنایی روی آرزوی مهندسان و بناها و کارگران بنا نشده بلکه بر محاسبه، امکان‌ها، میزان تحمل سازه‌ها، و در کل بر پیش‌بینی پیامدها استوار شده است. احساسات شاعرانه و فضای عاطفی به خودی خود بد نیست. این عاطفه و شعر و ادبیات است که در خشن‌ترین و بی‌رحمانه‌ترین شرایط یاد انسانیت و مهر و ارزش‌های انسانی و نوع‌دوستی را زنده نگه می‌دارد. ادبیات حافظه‌ی ملت‌ها است. عواطف شاعرانه زمانی خطرناک می‌شوند که به جای اینکه ابزاری برای "بیان" رنج باشند، ما را به رنج خو دهند و درد کشیدن را برای ما تبدیل "فضیلت" کنند. پس رنج زمانی ارزش شناختی دارد که در قالب "مسئله" درآید و مسئله به "علت‌یابی" ختم شود و یافتن علت به "بازسازی". این همان نقطه‌ای است که تجربه از چیزی که صرفاً بر ما اتفاق افتاده به چیزی تبدیل می‌شود که می‌توانیم با آن کاری انجام دهیم.

رنج به خودی خود آموزگار نیست. این تصور رمانتیک که «ملت‌ها از رنج پخته می‌شوند» همان‌قدر خطرناک است که تقدیس شکست خطر دارد. رنج می‌تواند آدم و جامعه را خرد کند، کینه‌توز کند، خرافی کند، مطیع کند یا به تکرار همان الگوها وادارد. چیزی که ما را آموزش می‌دهد نه «تجربه»، بلکه تحقیق در تجربه است. شکست بدون بازاندیشی فقط شکست بعدی را تکرار می‌کند. وقتی نتوانیم از رنج تا علت رنج پل بزنیم و علت را درمان کنیم، این فاصله را با منجی‌طلبی پر می‌کنیم. اینجا است که عقلانیت و خرد بازنگرانه و تلاش برای بازسازی تجربه تعطیل می‌شود. درون‌گرایی هم از همین جا زاده می‌شود. مردم به جای سوال درباره‌ی علت‌ها یا پناهگاه درونی می‌سازند یا علت‌ها را در درون نیت‌ها و اخلاق فردی جستجو می‌کنند. اما زنجیره‌ی روشنِ رشد یک جامعه همان چیزی است که موجود زنده را به بازسازی محیطش سوق می‌دهد: ابتدا رنج واقع می‌شود، بعد رنج بیان می‌شود، بیان به پرسش ختم می‌شود، پرسش به تحقیق، تحقیق به علت، و فهم علت به آزمایش و آزمایش به بهبود و بهبود به عادت تازه و بازسازی ختم می‌شود. اگر این زنجیره در «بیان» متوقف شود، فرهنگ مرثیه شکل می‌گیرد. اگر در «علت» متوقف شود، روشنفکری عقیم پدید می‌آید. اگر به «آزمایش و بهبود» برسد، پراگماتیسم سیاسی آغاز می‌شود. و اگر بهبود به ساختار و عادت عمومی تبدیل شود، چیزی پدید می‌آید که ما بعداً نامش را توسعه می‌گذاریم. و تمدن شاید چیزی نباشد جز نام دیگرِ "سازمان یافتن حافظه‌ی درد برای جلوگیری از تکرار آن". اگر رنج را فقط برای یادآوری و ناله استفاده کنیم حاصلش ضعف و مرگ است، اگر رنج را برای فهمیدن استفاده کنیم، حاصلش دانش است و رنجی که به دانش تبدیل شده باشد حاصلش تمدن است.

@rezayaghoubipublic
  • ❤ 56
  • 👍 18
  • 👏 10
  • ❤‍🔥 6
  • 🔥 4
  • 😢 2
Post #1183 14.3K
"ما از تجربه یاد نمی‌گیریم، از تامل در تجربه یاد می‌گیریم"

تجربه ابتدا به شکل ضربه‌ای بی‌نام وارد هستی ما می‌شود، یعنی قبل از اینکه معلوم شود چه معنایی باقی می‌گذارد. چیزی که بی‌واسطه و در لحظه بر ما می‌گذرد، نه شناخت جهان بلکه فشار کور جهان است که هنوز به زبان درنیامده است. حتی درد، تا وقتی فقط تحمل شود، حقیقتی در خود ندارد و چه‌ بسا چیزی جز همکاری خاموش ما با همان چیزی نباشد که آن را پدید آورده است. بعضی انسان‌ها تمام عمر از یک رودخانه می‌گذرند و تنها چیزی که از آب یاد می‌گیرند، خیس‌شدن است. جریان زمانی آشکار می‌شود که واقعه از زندان اکنون بیرون کشیده شود و زیر نور بی‌رحم پرسش قرار گیرد. پرسش، گذشته را بازگو نمی‌کند، بلکه آن را محاکمه می‌کند و از ما هم می‌پرسد که در ساختن آنچه بر سرمان آمد چه سهمی داشته‌ایم. از این لحظه، آنچه رخ داده دیگر واقعیتی بسته نیست، چون آینده با امکان‌های تحقق‌نیافتۀ خود به درون معنای گذشته هجوم می‌آورد. حقیقت نه در انبار وقایع، بلکه در پیامدهایی پدیدار می‌شود که از بازسازی رابطۀ ما با جهان زاده می‌شوند. تجربه‌ای که درباره‌اش تأمل نشود به دانایی ختم نمی‌شود و فقط عادت به زخم را یاد می‌دهد و ما هم شکست را به شکل سرنوشت می‌بینیم. ما از آنچه بر ما گذشته است چیزی یاد نمی‌گیریم. یادگیری از لحظه‌ای آغاز می‌شود که جرئت می‌کنیم ببینیم از مواد خام آن واقعه، چه ساخته‌ایم و چه جهانی هنوز می‌توانیم بسازیم. به تعبیر جان دیویی "ما از تجربه یاد نمی‌گیریم، ما از تامل دربارۀ تجربه یاد می‌گیریم".
  • ❤ 51
  • 👍 19
  • 👌 12
  • ❤‍🔥 7
  • 🔥 1
  • 👏 1
  • 🤷 1
Post #1182 4.25K
واقعیت چیزی نیست که فقط آن بیرون ایستاده باشد و منتظر بماند تا ما درست توصیفش کنیم. بخش بزرگی از آن، در جریان استفاده‌کردن، آزمودن، مقاومت‌دیدن و دوباره‌ ساختن آشکار می‌شود. یک شیء نه فقط مجموعه‌ای از "ویژگی‌ها" بلکه "جایگاهی" است که در شبکۀ عادت‌ها، نیازها و کنش‌های ما اشغال می‌کند. برای همین هم، میز برای نجار، کودک، بیمار و قاضی یک چیز واحد نیست، هرچند چوب آن تغییر نکرده باشد. این تفاوت به معنای خیالی‌ بودن جهان نیست، بلکه نشان می‌دهد واقعیت همیشه بیش از یک سطح دارد و هر سطح در نوعی رابطه پدیدار می‌شود. رابطه‌ها هم نه فقط حاشیۀ اشیا، بلکه گاهی همان چیزی‌اند که اشیا را به آنچه هستند تبدیل می‌کنند. دورکیم این اصل را در قلمرو اجتماعی تا نهایت آن پیش می‌برد: جامعه جمع سادۀ افراد نیست بلکه نحوۀ پیوند و ترکیب آن‌ها واقعیتی تازه می‌آفریند که در هیچ‌یک از افراد، به‌ تنهایی وجود ندارد. قانون بدون اطاعت، پول بدون اعتماد و زبان بدون کاربرد، فقط بقایایی مادی از چیزهایی هستند که دیگر واقعیت اجتماعی ندارند. پس "هستیِ" بسیاری از امور نه در جوهر پنهان آن‌ها، بلکه در "تداوم پیامدها"یی است که در زندگی جمعی تولید می‌کنند. هرگاه پیامدها تغییر کنند، شاید نام چیزی تغییر نکند اما دیگر همان چیز نباشد. از این منظر، حقیقت نه آینه‌ای روبروی جهان، بلکه ابزاری است که باید نشان دهد با واقعیت چه می‌توان کرد و واقعیت در برابر آن چه پاسخی می‌دهد.

@rezayaghoubipublic
  • 👍 26
  • ❤ 16
  • ❤‍🔥 12
  • 👏 6
  • 🔥 3
  • 🤷 1
Older posts →

About this channel

How can I read @rezayaghoubipublic without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for رضا یعقوبی: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does رضا یعقوبی have?
رضا یعقوبی (@rezayaghoubipublic) has 5.4K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does رضا یعقوبی know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →