چرا ايستاديم؟
اگر مینشستيم و آن میشد كه مهاجمان میخواستند، اكنون ما نيز اين نبوديم كه هستيم. زبونی و تسليم و وادادگی تا پستوخانهٔ روحمان ريشه میدواند و بیاذن و اشارت بدخواهانمان، به سوی هيچ خير و شری نمیرفتيم. ايستاديم و گوهر جان را گرامیتر از ايمان و عزت نشمرديم تا قلم سرنوشت ما در دست بدخواهان و نارفيقان ما نباشد.
گر نثـار قـدم يار گرامی نكنـم
گوهر جان به چه كار دگرم بازآيد
در جغرافيايی به نام جبهه، همهٔ تاريخ ايران و گستره فرهنگ دينی آن، گرد هم آمدند تا آن كنند كه سزاوار مردمی ديندار و ايمانگرا است. اگر نشانی از آن روزهای داغ و خونين، در دفتر سرنوشت ما نبود، و اگر شلمچه و چزّابه را هم تبديل به تركمانچای و گلستان میكرديم، تا آخرين روز دنيا بايد سر به زير میافكنديم و حسرت ايمان و باورهايی را میخورديم كه از سرزمين خاكی و روحی ما رخت بربستهاند.
رضا بابایی
Post #1368
5.04K