انسانها حتی خودشان را نصفهنیمه میفهمند، چگونه میتوانم از آنها انتظار داشته باشم که من را بفهمند. در این غبارِ همهگیری نفهمیدنها، اما همچنان از تکاپوی رساندنِ صدایم به کسی که نمیدانم کیست و اصلاً هست یا نه، خسته نمیشوم. هم از این تلاش بیهوده فرسودهام و هم بدون چنین تلاشی سرگشتهام. نمیدانم به دنبال چه میگردم و اصلاً چیزی هست که بگردم؟ گاهی فکر میکنم دارم به مرز جنون نزدیک میشوم، خوشحالم که بالاخره روانام بند را پاره میکند و مرا به فراموشی میسپارد. لااقل اینگونه دیگر به خواب میروم. ذهنام خسته است، خستهتر از بدن کارگری که در دل ظهر سوزان مرداد ماه همچنان عرقریزان بیل میزند. خستگی او دیده و اندکی درک میشود، اما ذهن فرسودهٔ مرا حتی استحقاق چنین توجهی نیست. زبانم دیگر از بیان هرچیزی قاصر است و از بدنام تنها جنبشی تقلاگونه باقی مانده است. کاش همین برایم آرامشبخش بود. نالانم و ناراضی، معترضام و عصبانی؛ احساس تنهاییام در این جهان، مانند بچه گربهای است که از همان کودکی مادرش دیگر بوی او را تشخیص نمیدهد و رهایش میکند...
Post #8371
2.91K