یک عادت هگل، چنانکه از فلسفهاش نیز برمیآید، این است که برای نقد چیزی، فقط سعی میکند در آن افراط کند و آن را تا انتها پیش ببرد. در نهایت خود آن ادعا با رفتن به نهایتاش، نفی میشود و برمیافتد.
برای مثال نقد هگل به شئ فینفسهٔ کانت این است که اگر ما میشناسیم که شئ فینفسه را هرگز نمیتوانیم بشناسیم، دستکم همچنان اینکه شئ فینفسه را نمیتوانیم بشناسیم میشناسیم! اگر شئ فینفسه ناشناختهٔ مطلق بود، یعنی کاملاً از حوزهٔ فهم بشر خارج بود، حتی اینکه نمیتوانیم آن را بشناسیم را هم نباید میشناختیم؛ یعنی باید به آن جهلِ مرکب میداشتیم. در هر دو حالت، چه آن که کانت مدعی شده است، و چه جهلِ مرکب، نشان میدهد شئ ناشناختنیِ مطلق منتفی است.
Post #8359
1.25K