TGViewer
قصه.رنگ.توپ قصه.رنگ.توپ @qesekodak · 4.04K subscribers
Post #3198 355
نه سال پیش رفتم روستایی برای بچه ها قصه بخوانم، مادر بزرگ‌ها از دور مشاهده‌گر ما بودند.
رفتم در جمع شون گفتم میشه بیایید در کنار نوه هاتون.
گفتن سواد نداریم.
گفتم بیایید باهم بازی کنیم.
گفتند زشته ما بازی کنیم.
گفتم شما در عروسی‌ها دستمال بازی نمی‌کنید؟ حالا بیایید بدمینتون بازی کنید، مثل دستمال بازی است، دست‌ها بالا می‌رود.
با شوق اما کمی خجالت بازی کردند.
بعدش قلمو دادم دستشون و نقاشی کشیدند
  • ❤ 35
  • 👏 21
  • 🥰 12
  • 😍 6
  • ❤‍🔥 1
More from @qesekodak
  1. Oct 3, 2026در انتظار
  2. Oct 1, 2026گفت: در خانه بلوط‌ها دنبال چه هستی؟ گفتم: چهار سال پیش که در روستای چیر هنوز خانه بلوط ندا…
  3. Sep 30, 2026مادران با دعوت رسمی کودکان به خانه بلوط آمدند. چه ذوقی کرد مادر وقتی کودکش از توانمندیش به…
  4. Sep 28, 2026زیبایی ناب و خالص ببینید. وقتی یکی بگه دستاورد خانه بلوط چه بود؟ میگم کارگروهی، جسارت و اع…
  5. Sep 27, 2026video post
  6. Sep 25, 2026این روزها درگیر درمان و پیگیری عمل جراحی مغز علیرضا فرزند دو ساله ام هستم. یکی زنگ زد گفت…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →