چرا هیچوقت «بهاندازهی کافی خوب» نیستیم؟
بعضی از انسانها با وجود موفقیتهای بسیاری که دارند همیشه احساس میکنند کافی نیستند.
از آنها تعریف میشود اما باورش نمیکنند. به هدفی که مدتها برایش تلاش کردهاند میرسند، اما رضایتشان خیلی زود جای خود را به این فکر میدهد که: «هنوز کافی نیست»
ما معمولاً این تجربه را به کمالگرایی یا کمبود اعتمادبهنفس نسبت میدهیم، اما #روانکاوی احتمال دیگری را هم مطرح میکند.
#دونالد_وینیکات معتقد بود کودک زمانی میتواند احساس ارزشمندی را درونی کند که در رابطه با مراقبش تجربه کند. او نیاز دارد احساس کند برای دوستداشتنی بودن لازم نیست کامل باشد با همهی هیجانها، ضعفها و ناتوانیهایش دیده و پذیرفته میشود.
اما اگر کودک بارها این تجربه را داشته باشد که عشق، توجه یا پذیرش تنها زمانی در دسترس است که آرام باشد، موفق باشد، دردسر ایجاد نکند یا مطابق انتظار دیگران رفتار کند، ممکن است بهتدریج یاد بگیرد بخشی از خود را پنهان کند و به جای آن تصویری از خود بسازد که دیگران آن را دوست داشته باشند.
در این شرایط احساس ارزشمندی به چیزی وابسته میشود که انجام میدهیم، نه به کسی که هستیم.
شاید به همین دلیل است که بعضی از ما هیچ موفقیتی را کافی نمیدانیم، از اشتباه کردن میترسیم و همیشه احساس میکنیم باید بیشتر تلاش کنیم تا بالاخره شایستهی عشق، پذیرش یا احترام شویم.
از نگاه وینیکات مسئله این نیست که ما بهاندازهی کافی خوب نیستیم؛ مسئله این است که شاید هیچوقت فرصت نکردهایم این احساس را تجربه کنیم که بدون نیاز به اثبات کردن خود، از قبل ارزشمند بودهایم.
شاید اولین قدم برای تغییر تلاش بیشتر برای کامل شدن نباشد؛ بلکه این باشد که از خود بپرسیم:
این باور که «برای دوستداشتنی بودن باید بیشتر باشم» از کجا آمده است؟
@PsychoanalyticNote
Post #138
205
- ❤ 2
- 👍 2
- 🔥 1