این سوال خیلی از ماست که چرا هرچی آدم سرد، بی تفاوت یا غیر قابل دسترسی هست رو میپسندیم و پیداشون میکنیم؟ چرا هیچ کس من رو اونطور که واقعا هستم دوست نداره؟ و سوالات این چنینی...
وقت شوک وارد کردنه!
وقتشه مستقیما، این کلاف سردرگم رو امشب و شب های آتی باز کنیم.
این اتفاق بدشانسی نیست؛ مهندسی روانی ذهن ماست که داره کار میکنه. اما چرا؟ چندین موضوع اینجا دخیل هستن: اجبار به تکرار، ناخودآگاه، درد آشنا، پروژه ناتمام کودکی و ترس از صمیمیت واقعی و...
امشب من راجب ماجرای اجبار به تکرار حرف میزنم.
اجبار به تکرار یعنی ذهن خودآگاه ما گاهی بدون اینکه خودش بدونه، موقعیت ها و رابطه های آشنای گذشته رو دوباره بازسازی میکنه، حتی اگه اون موقعیت ها برامون دردناک بوده باشه. این مفهوم در روانکاوی توسط فروید برای اولین بار مطرح شد و بعد توی رویکردهای مختلف، از جمله تروما و طرحواره درمانی، شکل دقیق تری پیدا کرد.
اما یک نکته مهم وجود داره:
ما الزاما عاشق آدم های بد نمیشیم. بلکه جذب احساس آشنایی میشیم که در کنار اون آدم تجربه میکنیم.
اگر در گذشته محبت رو به شکل ناپایدار، مشروط یا قطره چکانی تجربه کرده باشی، ممکنه ذهنت یاد گرفته باشه که عشق یعنی منتظر ماندن، حدس زدن احساس طرف مقابل، تلاش برای دیده شدن، تحمل فاصله و بی توجهی، ثابت کردن ارزش خودت و خوشحال شدن از کوچکترین نشانه محبت... چرا؟ چون محبت زیادی وجود نداره.
در چنین شرایطی، آدم سرد و دور از دسترس ممکنه برات جذاب تر به نظر برسه؛ نه چون واقعا انتخاب مناسبیه، بلکه سیستم عصبیت این مدل رابطه رو میشناسه؛ رابطه عاشقانه ای که پر از احساس محرومیتیه.
اما چرا این کارو میکنه؟ این موضوع فرداشب ماست.
#عرفان
@Psy_RR