─────────────
✦ دیالوگهایی که توجهم رو جلب کردن:
ما خودمان را وقف ورزش میکنیم، چون ورزش خیلی خوب به ما یادآوری میکند که چقدر حقیریم و او چقدر میتواند به ما اعتبار ببخشد.
مذهب جنگ نمیآره، تفنگها هم خودبهخود آدم نمیکشن، و تو هم باید این رو بکنی تو کلهات که هاکی به کسی تعرض نمیکنه! میدونی کی این کارها رو میکنه؟ جنگ و قتل و تعرض رو؟ آدمها! آدمهای آشغال!
تنفر میتواند انگیزهای عمیق باشد. دنیا سادهتر و قابل درکتر میشود اگر بتوانی همه کس و همه چیز را تقسیم کنی به دوست و دشمن، ما و آنها، نیکی و بدی. سادهترین راه متحد کردن یک گروه عشق نیست؛ عشق سخت است، خواستهها دارد. سادهترین راه تنفر است.
آدمها گاه میگویند غم چیزی روانی است، اما گیر افتادن در دام آن یک مسئلهی فیزیکی است. اولی زخم است و دومی عضوی قطعشده. یک گلبرگ پژمرده در برابر یک ساقهی شکسته. وقتی خودت را بکشانی سمت چیزی که عاشقانه دوست داری، در ریشههای آن شریک میشوی. ما دربارهی از دست دادن عزیزان حرف میزنیم، میتوانیم زمان بدهیم تا درمان شود، اما حیات مجبورمان میکند به زندگی ادامه دهیم، آن هم بهخاطر یک قانون اساسی: درختی که تنهاش بشکند محکوم است به نابودی.