کسی رو میشناسید روی نسبتِ مفهومیِ شعرهای نیما یوشیج و سینماتوگرافی پژوهش کرده باشه؟ خاصه اونایی که آکندهست از مه، باران، جنگل، کوه و صداهایی که از دل تاریکی میاند. در برخی کارهاش، نوعی ناتورالیسم از جنسِ هرتزوگی وجود نداره؟ همان طبیعتِ عظیم، بیاعتنا و جنونزایی که در سینماتوگرافیِ "آگیره، خشم پروردگار" و "فیتزکارالدو" میبینیم. مثلا در شعر «هست شب»، طبیعت نیروی هیولاوشِ فضاست، نیرویی که بر ما انگاری که بتازد:
هست شب، یک شبِ دمکرده و خاک رنگِ رخ باخته است.◾️
باد، نوباوهی ابر، از برِ کوه
سوی من تاخته است
تصویر و زندگی