یادداشت سیزدهم مه ۱۹۶۹ از امیل چوران را خوندهاید؟ اولش میگه زندگی اجتماعی تا حد زیادی با چیزهایی جذاب میشه که چندان شریف نیستند: حسادت، رقابت، تجمل، حرص و میلهای بدطینت. چوران میگه از قضا بخش زیادی از جنبوجوش زندگی از همین شرارتها میاد. بعد میره سراغِ خودِ نوشتن. میگه قصدش نیس که مسیرِ فکر را نشون بده؛ دوست داره چیزی را بنویسه که در آخر باقی میمونه. تفالههای فکر، دُردِ فکر. چیزی که بعد از فروکشکردن همهچیز تهِ ظرفِ احساس میمونه. مینویسه:
میلِ به نیایش، تفالهی نومیدیست
کمی بعد مینویسه:
مالیخولیای مَجاریِ من
و میگه از وقتی صفتِ «مَجاری» را به مالیخولیایش اضافه کرده، سبکتر شده. انگاری که تا وقتی درد نام نداره، همهجا پخشه و نمیشود درست گرفتش. اما همین که نامی برایش پیدا میکنی، چهره میگیره بهخودش. اغلب، اسم گذاشتن روی رنج، تنها کاریه که از دست آدم برمیآید. تجربه بنده با تراپی نیز همین بوده. درمان نشده، نامپذیر شده و این چیزِ کمی نیست▪️
تصویر و زندگی