Post #10801
81
مردم در کوری و جهل خود چنان به اموال دنیوی و هواهای نفسانی خود میچسبند که تمام عمرشان را فدای اینها میکنند. آنان مانند کودکی هستند که سعی دارد قطرهای عسل را از روی لبه تیز چاقو بخورد، آن مقدار عسل به هیچ وجه اشتهای او را سیراب نمیکند، ولی با این کار لبهایش را زخمی خواهد کرد.
تو همواره با شهوات و خواسته های بی پایانت این خطر را میپذیری که خودت را زخمی کنی، ولی هیچ رضایتی از این زندگی حاصل نخواهد شد. شاید در اینجا و آنجا قطرهای عسل چشیده باشی، شیرین است ولی بسیار خطرناک است و ارضا کننده نیست.
هر لحظه این خطر هست که زبانت را زخمی کند. به مردمان سالخورده نگاه کن....
چیزی جز زخمها پیدا نمیکنی.
تمام وجودشان چیزی جز زخم نیست. جراحت و جراحت و جراحت. وقتی کسی میمیرد، هیچ گلی را در وجودش شکوفا نمیبینی، فقط زخمهای متعفن را میبینی.
اگر کسی واقعاً زندگی کرده باشد و توسط رویاها و خواستههای توهمی اش فریب نخورده باشد، هرچه پیرتر بشود، زیباتر میشود، و در وقت مرگ در عالیترین وضعیت خود قرار دارد
وقتی با پیرمرد یا پیر زنی برخورد میکنی که سالخوردگی او از تمام جوانیاش زیباتر است، آنگاه در برابر او تعظیم کن، او یک زندگی واقعی را زندگی کرده، یک زندگی درون محور که حول رشد درونی او سپری شده است.
و آگاه باش که اگر دیگر جوان نیستی و زشت شدهای، این فقط نشان میدهد که در جوانی از چاقوهای بسیاری عسل چیده ای، زخمی شدهای، اینک سالخوردگی یک رنج بزرگ میشود.
و مرگ بسیار به ندرت زیبا میشود.
زیرا مردم بسیار به ندرت زندگی واقعی دارند
اگر شخصی واقعاً زندگی را زندگی کرده باشد، آنگاه مرگ او نیز یک پدیده بسیار بزرگ و کاملاً زیبا خواهد بود.