ناخودآگاه در واقع چیزی جدا از آگاهی نیست؛ بلکه درجهای پایینتر از آگاهی است. آگاهی و ناخودآگاهی مرزهای ثابت ندارند و دائماً تغییر میکنند. وقتی خشمگین، خوابآلود یا بیحس هستیم، ناخودآگاه بیشتر میشود و وقتی کاملاً هشیار و حاضر هستیم، آگاهی گسترش پیدا میکند.
برای مواجهه با ناخودآگاه، تمرکز کافی نیست؛ مراقبه لازم است. تمرکز مانند چراغقوهای است که فقط یک نقطه را روشن میکند و بقیه را در تاریکی میگذارد؛ اما مراقبه مانند شعلهای است که بدون محدود شدن به یک نقطه، همهچیز را روشن میکند.
مشاهده عمیق و بدون قضاوت است؛ یعنی دیدن آنچه درون ما اتفاق میافتد، بدون اینکه فوراً آن را خوب یا بد، درست یا غلط بدانیم.
شناختن خود، پیششرط تحول است. تا زمانی که نقابها، عادتها، سرکوبها و تصویر ساختگیای را که از خود ساختهایم نبینیم، تغییر واقعی امکانپذیر نیست.
تحول زمانی آغاز میشود که انسان بتواند با واقعیت خودش، بدون فریب و بدون نقاب، روبهرو شود. بنابراین بهجای اینکه پیشاپیش دربارهٔ چیزی تصمیم بگیریم که «ممکن است» یا «ممکن نیست»، باید آن را تجربه کنیم.
«تا زمانی که تجربه نکردهای، تصمیم نگیر.
تا زمانی که خودت ندانستهای، تصمیم نگیر.
هرگز از پیش تصمیم نگیر.»
فقط فکر کردن دربارهٔ آگاهی کافی نیست؛ باید آن را در تجربهٔ مستقیم خودمان کشف کنیم.
Post #10785
76