مولانا قطبالدّین عتیقی
میان و دهان تو تا بودهاند
چنان مینماید که نابودهاند
از آن هر دو نابودنیهای خلق
ز هستیِّ خود در بلا بودهاند
بگو تا تو هستی، ز لبهای تو
که را بودهای و که را بودهاند
دو زلف تو را از خدا بوی نیست
که پیوسته دور از خدا بودهاند
ز سختی راه امیدت به تو
همه رهرُوان مبتلا بودهاند
به عهد تو خوبان همه عاشقاند
ربودهدل و دلربا بودهاند
تو تا دستبردی نمودی به حُسن
همه خلق بی دست و پا بودهاند
تو تا مالکُالمُلک جانها شدی
همه پادشاهان گدا بودهاند
تو تا برقع از چهره بگشودهای
همه رویها با قفا بودهاند
ز مشغولی جان و تنها به تو
خراباتیان پارسا بودهاند
لبت تا می بیقدح عرضه کرد
می و میکده بینوا بودهاند
من اندر ازل بر تو عاشق شدم
دل و جانم آنجا کجا بودهاند
(دستنویس جُنگ لالااسماعیل: ۲۰۵پ)
جناب آقای مسعود راستیپور برای تصحیح دو مصراع این غزل پیشنهادهایی دادهاند که ضمن سپاسگزاری از ایشان، آنها را نقل میکنم:
«از آن هر دو نابودنیهای خلق (؟)؛ ظاهراً: از آن هر دو نابوده، تنهای خلق
بگو تا تو هستی ز لبهای تو (؟)؛ ظاهراً: بگو تا تو هستی و لبهای تو».
https://t.me/PersianManuscripts
Post #201
325
