🎓هلال اَسوَد
شبی مریدی دید استاد و جمعی از طلاب بر بام کالج ایستادهاند؛ یکی دوربین به دست و دیگری چشم نازککرده و جملگی در افق چیزی میجویند.
مرید گفت: «یا اهل معرفت، چه میجویید؟»
گفتند: «به آرزوی رؤیت پذیرفتهشدگان این دوره حیران و جویانیم.»
مرید گفت: «چند تن باید باشند؟»
گفتند: «حدود سی تن.»
مرید گفت: «و کسی ایشان را دیده است؟»
گفتند: «هنوز هیچکس.»
مرید خندید و از بام فرود آمد
گفتند: «کجا میروی؟»
مرید گفت: «شمایان سی تن را نمیتوانید پیدا کنید؛ من یک تنم، شاید این پایین دیدند و قبولم کنند.»
استاد و طلاب که از تیزی مرید به هیجان آمدند ، شروع به دریدن جامهگان یکدیگر نمودند؛ چنانکه ناگاه منادی ندا درداد:
«بس است! بس است! رؤیت شد... رؤیت شد!»
طلاب گفتند: «پذیرفتهشدگان؟»
منادی گفت: «نهههه... آنچه را که نباید....»
زاکان عبیدی
🔹🔹🔹
❤️🔥website 🆔instagram
🆔linkedin 🆔telegram
💬bale
Post #1594
273

- ❤ 14