آخر شب است و ماهور خواب. سرو چمان میپرسدم این روزها خیلی بازار رفتی دیگر مثل سابق با راننده ها گرم نمیگری؟ دیگر با آنها صحبت نمیکنی؟ چرا که داستانی از گفتگو ها نمیگویی و نمی نویسی؟
در حالیکه خستگی روز به پلک هایم رسیده و سنگین شده اند پاسخش میدهم: اتفاقاً ترافیک سنگین تر شده و مدت زمان سفر درازتر اما چه کنم که هر چه سخن هست و گفتگو میکنیم از گرانی است! از غم سنگین نان
راننده آخری میگفت:
«مردم خشم دارند، نمیشه این گرونی باشه و کاری نکنند؟ واستا، فقط واستا» و در واستا واستا ها سرش را نه خیلی ریز بالا پایین کرد.
او منتظر بود.
و این انتظار ها بوی خوبی ندارد.
نوع ادبیات یک دکان کهن در بازار تهران و قیمت منصفانه اش:
چای داخله
https://t.me/parrchenan
Post #7120
227

- ❤ 4