گاهی چیزی هست که فقط در یک سرزمین اتفاق میافتد و آن هم در زبان مردمانش رخ نشان میدهد.
یک:
صبح اول وقت از چهارراه رد شدم و آماده دویدن. سر خطِ ایستگاه تاکسی بود و مسافران منتظر. راننده نان بربری به دست آمد و تعارف مسافران کرد. کسی پاسخ مثبت نداد، گفت هر کی از نانش ( تکه ای) نکَنَد سوارش نمیکند. اینگونه شد که تا شب روزم را ساخت
دو:
سرو، ماهور را نشان میدهد که در مترو دخترکی نیم ساعت با او بازی میکرد و در آخر یک بسته آدامس موزی دادتش. خستگی شبم در رفت و پریدم ماهی را یک ماچ سنگین زدم.
سه
درحالیکه ماهور در آغوشم است و سرو کنارم، به یک گولاخ قد بلند ریشو سلام میکنم. پاسخ میدهد عروسی دخترت!!
سرو تعجب میکند: این گُنده کی بود؟ پاسخ میدهم از بچه های زمین بسکتبال است با ماهور که میرویم داخل زمین این قد بلندهای هیکلی برایش اکلیلی میشوند.
چهار
در بوستان با تیمی که مشغول ورزش است و ریتم آهنگ شش و بشی دارد میرقصیم( من و ماهی)آخر کار دعوتمان میکنند به آش دوغی که یکی از اعضا به مناسبت تولدش پخته است.
کاسه ای از ماشین می یابم و قاشقی هم یکی از آن ورزشکاران میگیرم و آش دوغ خوشمزه ی تولدی را در کنار میز پینگ پنگ در شبی از شبهای مهر زیر نور ماه کامل میل میکنیم.
به قول شاعر تو نیکی کن و آشِ گندم در دجله انداز
که ایزد در بوستان آش دوغی دهد باز.
مردم، ممنونم ازتون که با دلار اِن تومانی و تحریم و محاصره و جنگ و ...مردمی میکنید.
جزای مردمی جز مردمی نیست
هر آنکو حق نداند آدمی نیست
سعدی
https://t.me/parrchenan
Post #7111
297