#part2
اسمه
از خدا در دل میخواستم
که امروزمان را خوب بگذراند
حالمان خوب باشد
من برای این عروسی آرزوها دارم
سالهاست برایش نقشه میکشیدم
کوچاری:اسمهام؟
اسمه:جان دلم؟
دیگر هیچ نگفت
با چشمانش از فرق سر تا نوک پایم
را بوسید😭..
کوچاری:حاضری؟
اسمه:اوهوم،اما تو باید بری بیرون تا من لباسمو بپوشم
کوچاری:نمیشه خودم تنت کنم؟
اسمه:نه،این یه قانونه باید بری بیرون
لب ورچید و سر به زیر انداخت
اسمه:کوچاری
سرش را که بلند کرد
لب بر لبش نهادم
بعد هلش دادم به سمت در
و برویس بستم و از پشت کلیدش کردم
به سمت لباس عروس زیبایم رفتم
دستی برش کشیدم
قلبم برایش رفت
افسانهای بود برای خودش
انگار که از دل قصه ها بیرون آمده بود
به سختی تمام پوشیدمش
موهایم را درست کردم و
چرخی قدی در آینه اتاق زدم
بوسه ای برای خودم فرستادم
و فوتش کردم و به سمت بالا
Post #7
41
- ❤ 3