#part1
اسمه
زندگی انگار برام رنگ و بوی دیگه ای پیدا کرده بود،
من داشتم ازدواج میکردم،
با مردی که عاشقش بودم،
پروانه وار میپرستیدمش،
ال..اکبر مثل خدای خودم دوسش داشتم،
و سالهای طولانی بود که میخواستمش.
بالاجبار و به خواست خانوادهام مجبور شدم ازدواج کنم!
یک ازدواج دروغین،
اما حالا نه؛
میخواهمش عاشقانه..
در اتاقم باز شد
پشت میز توالت نشستهام
خواستم که خودم،خودم را میکاپ کنم،
در خانهی مجردی خودم!
دستی سمت گردنم میرفت
و نوازش وارانه بوسهای بر گردنم مینشست
چشمانم به او بود
کوچاری!
کوچاریِ من
همانیکه بارها و بارها من را شکسته بود
ولی کوتاه نیامده بودم
بالاخره عاشق که میشوی
کله خر میشوی دیگر..
نم نمک جلوتر میرفت
دستش بر ترقوههای برجستهام نشست
خشکی دستانش بر تنِ نرمم مینشست
حسی قوی از قلقلک و مور مور شدن داشتم
مردِ من بود
در پیراهن سفیدِ مردانه میدرخشید
موهایش را آراسته بود
موهای قهوهای خوشرنگش؛
مرا مست میکرد..
عطر بدنش دلم را میبرد
دیوانهام میکرد
Post #4
50
- ❤ 4