#یاداشت۵۹
بار فراق دوستان بس که نشست بر دلم
میروم و نمیرود ناقه به زیرِ محملم
بار بیفگند شتر چون برسد به منزلی
بارِ دل است همچنان ور به هزار منزلم
ای که مهار میکشی صبر کن و سبک مرو
کز طرفی تو میکشی وز طرفی سلاسلم
بارکشیدهٔ جفا، پرده دریدهٔ هوا
راه ز پیش و دل ز پس، واقعهای است مشکلم
معرفتِ قدیم را بُعدْ حجاب کی شود؟
گر چه به شخصْ غایبی، در نظری مقابلم
آخرِ قصدِ من تویی، غایتِ جهد و آرزو
تا نرسم ز دامنت دستِ امید نگسلم
ذکر تو از زبانِ من، فکرِ تو از جَنانِ من
چون برود که رفتهای در رگ و در مفاصلم؟
مشتغل توام چنان کز همه چیز غایبم
مفتکرِ توام چنان کز همه خلق غافلم
گر نظری کنی کند کِشتهٔ صبرِ من ورق
ور نکنی چه بر دهد بیخِ امیدِ باطلم؟
سنّتِ عشقْ سعدیا ترک نمیدهی بلی
کی ز دلم بدر رود خویِ سرشته در گلم
دارویِ دردِ شوق را با همه علمْ عاجزم
چارهٔ کارِ عشق را با همه عقلْ جاهلم
سعدی، غزلهای سعدی، به تصحیح غلامحسین یوسفی، چاپ اول، انتشارات سخن: ۱۳۸۵، ص۱۵۸
https://t.me/palize_parsi
Post #111
88
- ❤ 2