قصهٔ غُن*
غن روباه خوشحالی بود که یک روز زخمی شد. نفهمید چرا زخمی شد ولی فهمید که مشکلی برایش پیش آمده. غُن قبلا آدمها را دیده بود که کارهایی میکنند مثل مراقبت از سگها و گربههای بیمار. بنابراین سراغ اولین خانهای رفت که در مرز روستا و جنگل به چشمش خورد؛ خانه دایی. دایی مدتها صبر و حوصله به خرج میداد تا با گوجهها، گربهها، چوبها و خانهها دوست شود و تیمارشان کند. بنابراین وقتی غن را دید، بلد بود چطور با او دوست شود. غن به دایی اعتماد کرد. دایی هر روز روی زخم غن از همان ضماد جادویی میگذاشت که غن حدس میزد مخصوص مداوای سگها و گربههای زخمی است. زخمها خیلی زود خوب شدند، برگهای خشک جای خود را به برفهای سرد دادند، برفها آب شدند و جنگل شکوفه داد. غن با زخمهایی که فراموششان کرده بود رفت و جفتی پیدا کرد و گاهی جفتش را از سر مباهات به نزدیکی ایوان خانه دایی میبرد.
غن و جفتش، که ما او را فَم خواهیم نامید، با موفقیت چند تا بچه درست کردند و خوشحال بودند که بچهها رشد میکنند. تا اینکه سر و کله آدم تازهای در جنگل پیدا شد. غن میدانست که همه آدمها خوب نیستند، به خصوص آدمهایی که در دست چوب غرمبه (نام دیگر تفنگ در زبان روباهها) دارند. آدم تازه با چوب غرمبه به سمت خانواده غن نشانه گرفت. چوب غرید و با صدای غناهشت، بچههای غن و فم افتادند روی زمین. غن ترسید، غن غرید ولی ناامید نشد. بچهها را به دندان گرفت و برد پیش دایی. فکر میکرد دایی میتواند کمک کند.
دایی که بچهها را دید فهمید چه رخ داده. سعی کرد برای غن توضیح دهد مرگ چیست. متأسفانه غن این قسمت را متوجه نشد. هرچقدر گریه و زاری کرد دایی حال بچهها را خوب نکرد. با اینکه دایی هنوز مهربان بود و حتی گریه میکرد، غن نمیدانست چرا زخم مرگ مرهم ندارد. داغ فرزند خیلی سنگین بود. غن هم مدتی بعد از غصه دق کرد. دایی باز هم گریه کرد، برای غن، برای بچههای غن سوگواری کرد و هرگز مردی را که چوب غرمبه داشت، نبخشید و به انتقام فکر کرد.
داغ فرزند خیلی سنگین است، حتی اگر باور نکنی مرگ چیست. داغ دوست هم سنگین است، اما نه به اندازه داغ فرزند و انتقام، غذایی است که بعضیها سردش را دوست دارند، بعضیها گرم.
*مخفَّف ِ غـُـنـَـغـْـد
▫️
Post #1339
4.81K
پارینه/پالئوگرام دمنه گفت: «در مثلها بزرگان گفتهاند که نه از هر بانگی شاید شکوهیدن [ترسیدن]، که بسی بانگ صعب بُوَد که از باد بُوَد، چنان که در حکایت آمده است» شیر گفت: «آن حکایت چیست؟» دمنه گفت: «آوردهاند که روباهی گرسنه به بیشهای رسید. آنجا طبلی دید پهلوی درختی افکنده…
- 👍 34
- 😢 26
- ❤ 20