✒️
از اتوبوس در حال حرکت پریدم پایین…
سیاهی…آب دادند دستم…
سیاهی…پاشو پسر، میرسونمت در خونهتون…
سیاهی…~
شب که بابا آمد، بالشی زیر پایم بود تا تکان نخورد. عرق و دود بر تنم ماسیده بود. بالش را که خواستند تکان دهند، نعرهام به آسمان رفت. به خاطر شکستگی شدید ران و مفصل لگن، شش ماه بستری و استراحت مطلق در پیش بود.
~
یکی از همان روزها، سرچراغی بیدار شدم و دیدم بابا به دست پر آمده. دو سه تا مجله رنگیپنگی در دست. بلد نبودم بخوانم. پانزده سالم بود. مجلهای بود به نام ساینتیفیک امریکن؛ در شمارهای به تاریخ فوریه ۱۹۹۸، لب کلام پیرامون تکامل پرندهها، خاستگاه آنها در میان دایناسورها و آخرین یافتهها درباره دایناسورهای پردار، رفتار پرندهگون اغلب دایناسورها و خیلی جزئیات دیگر به تفصیل بیان شده بود. بارها از بابا خواستم تا مقاله را برایم بخواند و ترجمه کند.
~
یکی دو روز پیش به لطف دوستی مهربان، چند جعبه مجله ساینتیفیک امریکن به دستم رسید؛ قند مکرر! این شماره فوریه ۱۹۹۸ هم آن میان بود. چکیده همه خاطرات خوب…







