✴️ حزب و گمراهیهای سیاسی
🖊 احمد کسروی
🔶 باید از نادانیها جلو گرفت
بخش چهارم (پایانی)
2) اینان معنی حزب و جمعیت را نفهمیدهاند و آن را بیش از این نمیدانند که یک نامی بروی خود گزارند و چند جملهای را بهم بافته مرامنامه خوانند و چند جلسه گرد هم نشینند. حزب را همین میدانند و بس. چنانکه دیروز گفتیم این همان داستان شاگرد مسگر و مسگری یاد گرفتن اوست.
اینان هیچ نمیدانند که یک دسته از چه راه باهم یگانه میگردند. نمیدانند که اساس یگانگی چیست؟!.. اگر شما بپرسید پاسخ درستی نخواهید شنید. اینان میپندارند همینکه از دوستان و رفقای خود خواهش کنند که بیایید و با ما باشید و آنها نیز بپذیرند همین کافیست ، یا تصور میکنند که مردم را به هر نامی که بدور خود گرد آورند نتیجه خواهد داد.
یکی از اینان با من میگفت : شما اگر در مرامنامه قید کنید : «کار پیدا کردن برای بیکاران» یا «سعی باضافه حقوق کارمندان دولت» پیشرفت بسیاری خواهد کرد و یک دستههایی از بیکاران و یا از کارمندان دولت بسر شما گرد خواهند آمد. دیگری میگفت : من یک فکری کردهام و آن اینکه بمستخدمین دوناِشِل ادارات وعدهی حمایت دهیم و آنها را بسر خود گرد آوریم.
در تبریز با یکی از آنان که حزب ساختهاند گفتگو میکردیم. من گفتم : اساس بدبختی ایران پراکندگی اندیشههاست. امروز در این کشور اساس حکومت دانسته نیست. زیرا قانون اساسی بروی دمکراسیست در حالی که دستههای بسیاری بعنوانهای گوناگون آن را نمیپسندند و ایرادهایی میگیرند و هر دسته یک نوع دیگری از حکومت را آرزو مینمایند.
مقصودم این بود که باید نخست تکلیف این اختلاف و مانندهای آن را روشن گردانیم تا اندیشهها یکی گردد و یگانگی درمیان باشد.
ولی شنونده چنین گفت : «ما امروز باید همه را بر سر خود گرد آوریم و باین اختلافها کاری نداشته باشیم». در دل خود گفتم : اندازهی دانش شما دانسته شد.
اینها نمونههایی از اندیشههای آنهاست و خود دلالت میکند که معنی درست حزب را نمیدانند و از سِرّ یگانگی آگاه نیستند. اینها تنها مربوط شدن صد تن یا کمتر یا بیشتر را بهمدیگر یگانگی میشناسند. در حالی که آن یگانگی نیست و خود سودی ندارد. زیرا یک دستهای که با آن ترتیب بهم مربوط شوند و درمیان ایشان اشتراکی در اندیشه و باور و آرزو نباشد با یک پیشامدی پراکنده گردند و اساساً از چنین دستهای کاری ساخته نگردد.
از تاریخ دلیلهای بسیار برای این گفته پیدا توان کرد. در آغاز مشروطه روزنامهها پیاپی مردم را به «اتحاد و اتفاق» دعوت میکردند. هر روز گفتارها بود که در این زمینه نوشته میشد. نویسندگان بجای آنکه معنی درست مشروطه را بمردم بفهمانند و حقایق را شرح داده تصرف در اندیشههای آنان کنند و از این راه «یگانگی و همدستی» درمیان ایشان پدید آورند هر روز فشار آورده بمردم میگفتند : «اتحاد کنید» و «دست برادری بهم دهید» و «اعتصموا بحبلالله» و مانند اینها. آنوقت داستانها از یگانگی و همدستی تودههای اروپایی میسرودند.
در نتیجهی این کار ، مردم در تهران و دیگر جاها بتکان آمده آرزو میکردند که همدستی نمایند. ولی چه میکردند؟... مثلاً در یک مسجدی پانصد تن گرد میآمدند و یکی پا میشد و ستایش از «اتحاد» میکرد و بالاخره همگی پیمان میبستند که «متحد» باشند و باهم برادری نمایند ، و سپس برداشته بتهران یا بشهرهای دیگر تلگرافهای گزافهآمیز میکردند که ما مردم فلان شهر دههزار نفر متحد شدهایم و پیمان برادری بستهایم.
در حالی که دلهای آنها پر از اندیشههای گوناگون بود و در نهان کمترین وسیله برای همدستی و یگانگی باهم نداشتند ، و اینبود پس از چند ماهی همینکه در تهران حاجی شیخ فضلالله نوری و در نجف سیدکاظم یزدی با مشروطه مخالفت نمودند همان کسان بمیانشان دوتیرگی افتاده و دستهی انبوهی از آنان که دیروز بنام مشروطهخواهی اتحاد کرده بودند امروز مشروطهخواهان را بیدین شناختند و در تبریز و برخی شهرهای دیگر تفنگهای خود را برداشته بکشتن مشروطهخواهان برخاستند. این بود پایان آن پیمانهای اتحاد که باهم میبستند.
(پرچم روزانه شمارههای 67 و 68 سال یکم دوشنبه 24 و سه شنبه 25 فروردین ماه 1321)
.
Post #27441
536