گاهی درد به شکل بیخوابی متبلور میشود، گاهی دردِ از دست دادن پلکها را باز نگه میدارد و نمیگذارد لحظهای آرام بگیریم. تنها راهِ نجات؟ توسل؟ تلاش؟ شاید در آخر تنها چیزی که نصیبمان میشود، تمنای یافتن راهیست برای لحظهای آرام گرفتن. تاریکیِ شب تازه به یادمان میآورد که قرار است دوباره با این غولِ بیشاخودم کلنجار برویم و بیدار بمانیم؛ قرار است با تمام فکر و خیالها، ایدههای داستانیِ نوشتهنشده و دردها تنها بمانیم. ناداستانِ «سالی که خوابم نبرد» تجربهٔ متفاوت بیخوابیِ نویسندهٔ برندهٔ بوکر، «سامانتا هاروی» است.
#سالی_که_خوابم_نبرد
@qoqnoospub
Post #662
86