پژواک عزیزم، میدونم شبها که ساکت میشن، فکرها بلندتر از همیشه حرف میزنن. شاید خیلی از چیزهایی که نگفتی، همون شبها برمیگردن سراغت؛ اسم من، خاطرههامون و سوالهایی که هیچوقت جواب درست و حسابی نگرفتن. من نمیدونم بعد از رفتنم چقدر منتظر موندی، چقدر خودت رو با صبر آروم کردی و چند بار به خودت گفتی شاید این بار برگردم. ولی یه چیز رو میدونم؛ تو اون روزها واقعا به بودنم احتیاج داشتی و من نتونستم اون تکیهگاهی باشم که فکر میکردی پیدا کردی. شاید آمدنم اشتباه نبود، حتی اگر ماندنم ممکن نشد. بعضی آدمها برای همیشه نمیان؛ میان تا یه قسمت خاموش قلبمون رو دوباره روشن کنن و بعد برن. اما این به معنی این نیست که باید تا ابد کنار خاطرهشون منتظر بمونیم. اگر هنوز گاهی دلت برای من تنگ میشه، خودت رو سرزنش نکن. دلتنگی نشونه ضعف نیست؛ فقط یعنی چیزی برات مهم بوده. اما امیدوارم یه روز پاییز بیاد، باد بوزه و برای اولین بار به جای اینکه منتظر لمس دستهای من باشی، خودت از هوای تازه نفس بکشی و بفهمی که زندگی هنوز برای تو ادامه داره. و اگر یه روز از من پرسیدی «آیا اندوه پایان یافت؟» شاید جوابش این باشه: نه یکشبه. ولی کمکم، با هر طلوع، با هر باران و با هر روزی که دوباره برای خودت زندگی میکنی، سبکتر میشه. از من چیزی جز یک خاطره نخواه؛ اما از خودت، تمام آیندهات رو بخواه.🖤🍂
Post #2547
21
Forwarded from Across us.. challenges🎀
- ❤ 1