TGViewer
Channel Public Channel
‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌ ㅤ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌𝚶𝖻𝗌𝗂𝖽𝗂꯭𝖺𝗇

‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌ ㅤ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌𝚶𝖻𝗌𝗂𝖽𝗂꯭𝖺𝗇

@obsdin

ᅟ ‌ᅟ‌ ‌𝖡𝗅𝖺𝖼𝗄 𝖺𝗎𝗋𝖺, 𝗎𝗇𝗌𝗁𝖺𝗄𝖾𝖺𝖻𝗅𝖾 𝗉𝗋𝖾𝗌𝖾𝗇𝖼𝖾.
‌‌ ‌‌ ‌ ‌𝖡ot : @Evanllbot
‌ ‌‌Sub: @obsdinchlng
Subscribers
804
Photos
11
Videos
1
Links
8

Showing posts older than #4480 · Back to latest

Older Posts 17 shown
Post #4447 341
​نورِ تک‌افتاده‌ای، مرزِ تاریکی و روشنایی را روی زمین رقم می‌زد و او در مرکزِ آن نقطه ایستاده بود؛ بی‌حرکت، مانند مجسمه‌ای از اقتدار و سکوت.
​نگاهش را به سایهٔ دراز کشیده‌اش دوخت و با صدایی محکم و استوار گفت:
— سنگینیِ این سکوت و این دنیا رو روی شونه‌هام حس می‌کنم...
​سایه‌ای در تاریکی زمزمه کرد:
— سکوت‌ها همیشه با فشار و زخم همراهه. اینو می‌دونستی و می‌خواستی فرار کنی؟
​دستش را آرام روی موهای نم‌دارش کشید، کتِ جینش را روی شانه‌اش جابه‌جا کرد و با نگاهی مطمئن پاسخ داد:
— فرار؟ من از وسطِ همین روزهای قد کشیدم. داستان تازه شروع شده و برنده این بازی منم.
​قدم‌هایش روی صحنهٔ سفید و سیاه طنین‌انداز شد؛ آزادانه حرکت می‌کرد، آغوشش را برای مسیرِ پیشِ رو باز کرد و مستقیم به دوربین زل زد:
— بعضی زخم‌ها تاوانی دارن... یا تاریکی رو فتح می‌کنی، یا خودت توی تاریکی گم میشی.
— و تولدت مبارک سایه .
  • 🕊 21
Post #3797 2.4K
فضای تالار گوتیک و کهنه، غرق در سنگینیِ سکوت و سایه‌های تاریک بود. بوی مومِ سوخته‌ی شمع‌ها و غبار روی مجسمه‌های مرمرین ترک‌خورده، هوا را خفقان‌آور می‌کرد. و او آنجا بود؛ با موهای سفید شلاق‌خورده و چشمان یخی‌اش، خیره به آینه‌ی قاب‌دار کهنه‌ روبروی متحرک‌ترین سایه‌ها ایستاده بود. پنجره‌های بزرگ با شیشه‌های منقوش، نور بی‌رمق مهتاب را در تاریکی پخش می‌کردند.
اورتینک و جنون مثل شلاق به ذهنش می‌کوبید. تاریکیِ تالار داشت افکارش را به حد انفجار می‌رساند و لرزش خفیفی به دست‌هایش می‌داد. ناخن‌هایش را به کف دستش فشرد و زیر لب زمزمه کرد:

- خنده‌داره ماهِ تار شده‌ام... تو نیستی و این دلتنگی، منو خیره به هیولایی توی این آینه کرده که تو دوستش داری.

همان لحظه، عطر آشنا و محبوب مرد در سالن پیچید. حتی فرصت نکرد رو برگرداند تا به چشمانی که مدت‌ها بود او را غرقِ خود کرده بود نگاه کند. دست‌های گرمی دور کمرِ مو سپید حلقه شد. نفس گرم مرد، نرمه گوش‌هایش را نوازش کرد و بوسه‌ای که روی شانه‌اش نشست، باعث شد چشمانش را ببندد و تمام وزنش را روی تنِ کسی بیندازد که حالا حکم " خانه " را برایش داشت.
لرزش دست‌هاش کمی آرام گرفت، اما قلبش هنوز از فشار اضطراب و حضور ناگهانی او بی‌نظم می‌زد.

-نبودم و مرواریدِ من رو دوباره اذیت کردی، پسرم؟

صدای آرام‌بخش مرد درون گوش‌هایش پیچید و یک بار دیگر باعث شد پسر از خودش بپرسد: آیا این جنونه یا همون عشقی که بقیه مردم ازش حرف می‌زنند؟
مکثی طولانی کرد. بدون هیچ تلاشی برای رهایی، لب باز کرد تا جواب بدهد:

- نبودت اذیتش کرد.

لبخندی از حرف پسر روی لب‌های مرد نقش بست و نقره محو انعکاس تصویرشان در آینه بود؛ تضاد موهای یخی خودش و موهای مشکی مرد، در تاریکی تالار می‌درخشید. مرد، پسر را کامل در آغوش کشید، او را به سمت خود چرخاند و بوسه‌ای کوتاه روی لب‌هایش گذاشت.

- روزی می‌رسه که با این حجم از زیبایی و شیرین‌زبونیت بمیرم.

- زیبام؟
- زیبا؟ نه... پرستیدنی‌ِ ایی.
- چرا؟
- چون کلمات برای بیانت ساخته نشدن پسرکم. چون چشات... اجازه هست قربون اون دو تا ستاره‌ای برم که انگار شب، روشن‌ترین نورهاشو توی نگاهت جا گذاشته؟ برقشون شبیه اولین پرتوِ صبحه که آروم روی شهر می‌شینه. چون موهات... انگار ابرها نرم‌ترین تکه‌هاشونو بخشیدن به تو. چون صورتت... همه‌چیز درست سرِ جای خودش، بی‌کم‌وکاست. فقط نگاه می‌کنم و بی‌اختیار دلم می‌خواد هزار بار سجده کنم به پای وجودت.

لبخندی واقعی روی صورت مو سپید نقش بست و برق شادی جای ترس را در چشمانش گرفت. خواست پاسخ بده، اما تپش قلبش آنقدر بلند بود که گویا به جای کلمات، ضربان قلبش جواب عزیزترینش را میداد..
مرد با سکوتِ مو سپیدش دوباره لب باز کرد و اینبار مقصد بوسش چشم های بود که برای مرد حکمِ اقیانوس تاریکی رو میداد که میخواست درونش غرق شه..

- نور من رو دوباره تاریکی ترسونده؟

و بازهم سکوت بود که مرد از مو سِپید دریافت کرد، دستی به موهای مشکی خود کشید و توجه پسر رو دوباره به خودش جلب کرد..
با لبخندی که تنها متعلق به پسرش بود، آرام لب زد..

- نور من از تاریکی میترسه اما دنیایی سیاه من رو با وجودش روشن کرده..

- شاید چون اونقدر خوش شانس بوده که خدای به زیبایی تو داشته باشه و با ترس هاش مقابله کنه و تو بشی تمام وجود و زندگیش اینطور فکر نمیکنی هیگهٔ؟

- اشتباه نکن پسرم.. هرچیزی که الان به من نسبت دادی تویی.
- منم؟
-اره، تویی. تو خدای منی، بهشتِ منی، زیباترینِ منی، حالا هیچی از من باقی نمونده تا به خودم نسبت بدم. تو، تمام تاروپود منی، هر چیزی که تمام سال‌های عمرم گم کردم و از دست دادم، توی وجود تو پیدا شد.

بازهم قلبِ مو سپید تپشی جا انداخت اما اینبار بجایی سکوت بوسه ای روی لب های مرد کاشت و گذاشت تا تمامِ عشقش رو از این طریق به مرد بفهماند، سرش را روی شانه مرد گذاشت و چشمانش را بست؛ برای چند لحظه همه‌چیز بوی امنیت می‌داد.

اما ناگهان صدای سنگینِ باز شدن درِ تالار در سکوت پیچید.
حباب امنشان شکست. مرد بی‌درنگ پسرک را پشت خود کشید، دستش به سمت داخل کتِش رفت و نگاهش از نرمی که عشق را فریاد میزد به سردی و کشندگیِ مطلق تغییر کرد.

سایه‌ای ناشناخته روی ستون‌های مرمرین افتاد.
مرد بدون اینکه چشم از انتهای سالن بردارد، زیر گوش پسرِ مو سپید توی آغوشش آهسته گفت:

- وقت خوش گذرونیه پسرم، پشت من بمون و چشمات رو ببند... وقتش رسیده بفهمیم چرا این تالار امشب انقدر تاریک بود.

و این پسرِ مو سپید بود که بدون ذره ترسی که دقایق پیش دامن گیرش بود، پوزخندی زد، محکم‌تر بازوی مرد رو نگه داشت و با لحنی پر از شیطنت و قدرت گفت:

- فکر کردی می‌ذارم تمام این هیجان رو تنهایی به جیب بزنی؟ کور خوندی و اگر فکر کردی قراره بذارم حتی یه خراش برداری، اصلاً منو نشناختی. جایی نمیرم... یا با هم غرق می‌شیم یا این تالارو رو سرشون خراب می‌کنیم.
  • 🕊 24
Post #3795 2.08K
   ‌ ‌ ‌ ‌  ‌‌‌❝ 𝖩𝗎𝗅𝗒 𝟣𝟦, 𝟤𝟢𝟢𝟢 ❞‌  ‌ ‌  ‌‌‌  ‌ ‌  ‌‌
  • 🕊 22
Post #2318 2.91K
هوا تاریک بود و توی آن جنگل، تنها صدایی که به گوش می‌رسید، خرد شدنِ برگ‌های خشک و هیزم‌های ترد زیر پاهایش بود. نمی‌دانست چند ساعت یا چند فرسنگ را در تنهایی قدم زده؛ اما حالا که به خودش آمده بود، درست در انتهای جنگل، چشمش به سایهٔ کجِ صلیبِ کلیسایی افتاد که در سیاهی می‌درخشید. پوزخندِ تلخی زد و زیر لب زمزمه کرد:

— مسیح... اگر می‌خواستی کنارت بیام، چرا تا این حد پیش رفتی و این‌همه زهرِ تنهایی به خوردم دادی؟

حتی نمی‌دانست چرا یک‌باره از آنجا سر در آورده است. ناگهان وزشِ تند و سردِ باد شدیدی میان درختان پیچید و صدای شکستنِ شاخه‌ها اوج گرفت. با شتاب به پشت سرش نگاه کرد؛ هیچ‌کس آنجا نبود. نبضِ ترس در رگ‌هایش جهید، اما باز لبخندِ تلخی زد و خواست خودش را آرام کند:

— توهمی شدی مرد... به خودت بیا.

اما صدایی عمیق و یخ‌زده از میان تاریکی شنیده شد:

— سلام الفیروس... من برگشتم.

اکتبر 𝟣𝟫𝟫𝟫 .

با چشمانی که ترس را فریاد می‌زدند برگشت. روی شاخه‌ی درختی کهنه، همان چیزی نشسته بود که سال‌ها خواب را از چشمانش دزدیده و شب‌هایش را به سیاهی کشانده بود. سایه‌ای سنگین که خیره به او نگاه می‌کرد.

— بوی ترست، خستگیِ چندین‌ساله‌ام رو در می‌کنه الفیروس.

با عجز و لکنتی ناشی از رعب، لب زد:

— چرا... چرا اینجایی؟
— اومدم تا بفهمونم بیهوده این‌همه وقت ازم فرار کردی.
— من فرار نکردم!

— کردی... تمام این سال‌ها فکر می‌کردی داری از من فرار می‌کنی، اما تو فقط داشتی توی دالان‌های تاریکِ ذهن خودت می‌دویدی تا صدای خرد شدنِ خودت رو نشنوی.

سایه مـرگ قدمی به جلو برداشت. و سرما مثل سوزن توی تنِ مرد فرو رفت. سایهِ ادامه داد:

— نگاه کن الفیروس... به تمام این سال‌ها نگاه کن. چقدر دست‌وپا زدی تا زنده به نظر بیای؟ چند بار شبا با دستای خودت گلوی افکارت رو فشردی تا فقط بقیه فکر کنن روبه‌راهی؟ تو راه نرفتی، تو فقط فرار کردی؛ از خودت، از خاطراتت، از دردی که مثل موخوره روحِت رو خورده.

زانوهایش لرزید. پشتش را به تنهٔ زبرِ درختی تکیه داد و روی برگ‌های نم‌زده سر خورد و نشست. نگاهش ماتِ زمین شد. دیگر رمقی برای ایستادن نداشت.

دستش با لرزش شدید رفت سمت جیبش. سیگاری درآورد. کبریت چند بار خاموش شد تا بالاخره شعله کشید. آتشِ کوچک کبریت، لرزشِ پره‌های دماغ و اشکِ گرمی را که روی گونهٔ یخ‌زده‌اش غلتیده بود، روشن کرد. عمیق از سیگار کام گرفت، دود را ثانیه‌هایی در ریه‌های خسته‌اش حبس کرد و بیرون فرستاد.
به سایه که حالا سایه‌افکن بر سرش شده بود نگاه کرد. لحنِ صدایش از ترس، به یک «بی‌حسیِ مفرط» تغییر کرده بود:

— میدونی عجیبش کجاست؟... من سال‌ها خوابِ این لحظه رو میدیدم و با وحشت از خواب میپریدم. همیشه فکر می‌کردم دیدنت تبهگن‌ترین کابوسِ دنیاست... اما چرا الان... چرا دقیقاً همین حالا که روبه‌رومی، فقط حس می‌کنم یه بارِ چند تنی از روی دوشم برداشته شده؟

سایه با صدایی که مثل کشیده شدنِ سنگ روی سنگ بود، پاسخ داد:

— چون کابوس، خودِ فرار بود الفیروس؛ نه رسیدن. من هیچ‌چیز جدیدی بهت ندادم؛ من فقط اومدم تا دست از جنگیدن با افکارت برداری. رنج، حاصلِ دست و پا زدنِ خودت بود. تو ان‌قدر به زخمات چسبیدی که فکر کردی اونا هویتِ تو هستن.

کام دیگری گرفت و دودش را سپرد به مه.
— من فقط می‌خواستم آروم بشه... این صدای توی سرم فقط یک دقیقه قطع بشه...

— و هیچ‌کس صدای کسی رو که توی سکوتِ خودش داره خفه میشه نمی‌شنوه، نه؟

سایه خم شد، طوری که تاریکیِ چهره‌اش درست در یک‌قدمیش قرار گرفت:

— تو از این جنگل و تاریکیش نمی‌ترسیدی الفیروس... تو از این می‌ترسیدی که سکوتِ اینجا ان‌قدر زیاد باشه که بالاخره صدای واقعی خودت رو بشنوی. صدای همون تیکه‌هایی از وجودت که سال‌ها پیش دفنشون کردی و تظاهر کردی هیچ‌وقت وجود نداشتن.

ته‌سیگارِ سوزان را در مشت فشرد. گرمای آتش را حس کرد اما حتی پلک هم نزد؛ دردی که درونش بود، هر سوزشِ بیرونی را بی‌معنا می‌کرد. با صدایی که گویی از انتهای چاهی عمیق بیرون می‌آمد، زمزمه کرد:

— صدای من خیلی وقته که خفه شده... من خیلی وقته که مردم.
— نه... تو نمرده بودی. تو فقط چشاتو بستی و تظاهر کردی به مردن، چون تحملِ ادامه دادنِ این حجم از تنهایی رو نداشتی. و حالا... به تهش رسیدی. درست همون‌جایی که دیگه هیچ دروغی برای گفتن به خودت نداری.

تحمل تلخی حرفاش برای قلب او زیادی بود دستش را روی قلبش گذاشت ته سیگارش کنار پاهایش افتاد و در سکوت به سایه ایی جلویش با چشمان خالی از هر حسی نگاه کرد؛ سایه مرگی که روی او رخنه کرده بود سایه دستِ سردش را روی شانش گذاشت و سکوت را شکست.

— حالا چشمات رو ببند الفیروس... وقتشه که بالاخره تسلیم بشی.
Telegram attach 📎
  • 🕊 29
Post #1283 3.52K
چشمانش را باز کرد. نه کابوسی دیده بود و نه صدایی شنیده می‌شد؛ فقط حس می‌کرد سقف اتاقش سنگین شده و بالاخره دارد روی سینه‌اش فرومی‌ریزد. تاریکی، سکوتی مسموم داشت؛ انبوهی از هیچ، که همه‌جا را لخته کرده بود جز سرش را. داخل جمجمه‌اش جهان دیگری در جریان بود؛ سیرکی از فریادهای بی‌صدا.

​دستش در تاریکی خزید و بدنهٔ فلزی و سردِ ساعت روی میز را لمس کرد. با چرخشِ عقربه‌ها و زنگِ بی‌رمقش، نور کم‌جانِ شبتاب روی صفحه درخشید: 𝟥:𝟢𝟢 صبح. یعنی کلاً 𝟣𝟢 دقیقه توانسته بود خودش را بیهوش کند.

​لب‌های خشکیده‌اش جنبیدند:

​ـ شب‌ها سکوت عجیبی داره... آن‌قدر ساکت که می‌تونی صدای خرد شدنِ استخون‌های منطقت رو زیر بار افکارت بشنوی.

​با چه کسی حرف می‌زد؟ مگر کسی در آن حفره‌ی تاریک باقی مانده بود؟ دوباره لغزیده بود به تکرارِ مضحکِ مکالمه با خودش؟ پوزخندی تلخ روی صورتش نشست. از جا بلند شد. دفترچه‌ی جلدچرمیِ مشکی‌اش را برداشت؛ تنهای دوستی که تمام عفونتِ افکارش را بی‌هیچ داوری بلعیده بود. زیر نور بی‌رمقِ چراغ‌خواب شروع به نوشتن کرد:

​جولای 𝟣𝟫𝟫𝟩 .

​ـ من برگشتم... امشب می‌نویسم، چون این تنها فرارگاهمه؛ تنها جایی که می‌تونم این سَم رو قطره‌قطره روی کاغذ بریزم، قبل از اینکه توی ذهن خودم خفه بشم و هیچی ازم باقی نمونه.

​خواست برود پاراگراف بعد، اما قلمش روی کاغذ خشک شد:

​ـ می‌خوام بگم گم شدم... اما گم نشدم. فقط یک فکرِ کوچک وسط راهم سبز شد و وقتی چشم باز کردم، دیدم ساعت‌ها گذشته و من هنوز همون‌جا، وسط انباشتِ تیره و متعفنِ ذهن خود ایستادم .

​جوهرِ قلم نشت کرد و لکه‌ی سیاهی روی برگه انداخت. ناگهان، درست زیر دو خطِ آخر، خطوطی تازه شروع به شکل‌گیری کردند؛ بی‌آنکه دست او تکان بخورد. با خطی کشیده و بیمارگونه:
​ـ درسته اکونیت... تو گم نشدی. تو فقط آن‌قدر توی دالان‌های تاریکِ ذهنت پیش رفتی که حالا وقتی می‌خوام دستت رو بگیرم، حس می‌کنی داری از قعرِ یک چاهِ عمیق و بی‌ته به من نگاه می‌کنی.
​خون در رگ‌هایش منجمد شد. کاغذ جلوی چشمانش تار شد. کلمات متوقف نمی‌شدند؛ کلماتی که انگار از خودِ کاغذ می‌جوشیدند. چشم از دیوارِ روبرو گرفت و دوباره به دفتر نگاه کرد:

​ـ نگرد دنبالم اکونیت... نترس. من سال‌هاست همین‌جام؛ درست پشتِ مردمک‌های چشمت. شاهدِ تمام زخم‌هایی که خودت به خودت زدی.

​لرزشِ دستش قلم را بی‌رمق روی کاغذ فشار داد:

​ـ حرفات برام وحشت داره...

​خطوطِ روی کاغذ تندتر و عمیق‌تر حک شدند، انگار کاغذ را می‌شکافتند:

​ـ می‌دونی وحشتِ واقعی چیه‌؟ اینه که تو درست کنار من نشستی، نفس می‌کشی و دیوار رو نگاه می‌کنی... اما روحت کیلومترها آن‌طرف‌تر، زیر آوارِ ذهنِ متعفنت داره لخته‌لخته خفه می‌شه و من فقط می‌تونم تماشات کنم، اکونیت .

​عضلاتِ گلویش مچاله شدند. هوا به ریه‌هایش نرسید. سرفه‌ای خشک و سنگین سقفِ سینه‌اش را شکافت و قطراتِ سرخ و گرمی روی سپیدیِ برگه پاشید.
​سکوت. یک ثانیه... یک دقیقه... ده دقیقه. تمام صداهای جهان و ذهن یک‌باره قطع شدند. دنیایش متوقف شد.
​دفترچه نوشتن گرفت:

​ـ چه زیباییِ کثیفی داره این سرخیِ جاری از وجودت، اکونیت...

​قهقه‌ای بی‌اختیار و خفه از دهانش بیرون جهید؛ صدایی فرسوده که شبیه شکستنِ شیشه در اتاقی خالی بود. قطره‌ای اشکِ آغشته به سرخ از گوشه‌ی چشمش سر خورد و درست روی کلمه‌ی " زیبایی " چکید. قلم را برداشت و با تمام توانی که در بقیه‌ی جانش مانده بود، روی کاغذ کوبید:

​ـ تو هیچی راجع به من نمی‌دونی، پس به خودت جسارتِ به بازی گرفتنِ من رو نده. من می‌دونم این سکوتی که الان دورم رو گرفته، فقط یک آتش‌بسِ دروغینه... داخل سرم آن‌قدر شلوغه و همه دارند سر هم فریاد می‌زنند که من حتی صدای تپشِ قلبِ خودم رو هم نمی‌شنوم.

​و نقطه‌ای درشت و خونی، پایانِ آن صفحه گذاشت و رفت، حال فقط یک دفتر خونی و یک متن تاریک دیگه از او روی دفتر نقش بسته بود .
  • 🕊 26
Post #1282 3.47K
                                             
  • 🕊 24
Post #737 2.99K
صدای باران بر شیشه‌های تاریک موزه می‌کوبید؛ شبیه انگشتانی استخوانی که طلب ورود می‌کردند. بوی نم با بوی کهنگی و سنگ سرد آمیخته بود. سالن خالی بود، جز نور بی‌رمقی که روی مجسمه‌ی سنگی می‌تابید؛ مردی با لباس اشرافی و یک سنجاق سینه سلطنتی  سرد و نگاهی بی‌نهایت خالی.

​قدمی نزدیک‌تر شد. هفته‌ها بود که برای گریختن از خودش به این چشمانِ سنگی پناه می‌آورد.

​ـ این‌همه زیبایی و غرور ... و آخرش فقط یک اتاق ساکت .

​صدایی، نه از حنجره، بلکه درست از میانِ شکستگی‌های جمجمه‌اش پیچید:

​ـ تو برای فرار از زنده بودن به اینجا می‌آیی... یا برای تمرینِ مردن؟

​خشکش زد. چشمانش به دور سالن بزرگ موزه چرخید اما هیچ‌کس در سالن نبود.
با خودش لب زد؛

​ـ تاریکیِ این اتاق خیلی سنگینه...

​ـ تاریکی از نبودِ نور نیست. از کثافتِ فکرهای توست. از تنهایی و مرگِ درون ذهنت، تو به من نگاه نمی‌کنی؛  داری جنازه‌ی خودت رو توی این سنگ تراش خورده تماشا می‌کنی.
دوباره همان صدا بود همان صدای خاموشی که درون ذهنش پیچیده بود، نگاهش با لرز بالا رفت و مجسمه خیره شد، با  دقت بهش نگریست و بعد مکث کوتاهی ​نگاهش روی پلاک فلزی زیر پای مجسمه  لغزید:

اکتبر ۱۹۹۵ آفرودیت.

​ـ چه تناقضِ کثیفی... الهه‌ی عشق، در قالب یک سنگِ تراش‌خورده.

​ـ عشق و جنگ هر دو قربانی میخوان. تو کدومش بودی؟ قربانی... یا قاتلِ احساسِ خودت؟

​دستش لرزید. انگشتانش به سمت سنگ رفت، اما در چند میلی‌متریِ آن متوقف شد.

​ـ می‌ترسم لمست کنم... می‌ترسم بشکنی.

​ـ نه. تو می‌ترسی دستت رو روی سنگ بگذاری و بفهمی تنِ تو سردتر از منه. می‌ترسی بفهمی اون که سال‌هاست مرده و فقط راه میره و نفس میکشه تویی.

​ضربانِ گیجگاهش به سقف می‌کوبید. سکوت سالن دهان باز کرده بود تا او را ببلعد.

​ـ حداقل تو خوش‌شانسی... دیگه چیزی نداری که از دست بدی.

​ـ من سنگ شدم چون ضربه خوردم. اما تو هنوز داری وانمود می‌کنی زنده بقیه‌ش رو بازی می‌کنی. می‌دونی ترسناک‌ترین قسمت چیه؟ این نیست که همرنگِ سنگ بشی... اینه که بفهمی خیلی وقته از درون خالی شدی و فقط داری پوسته می‌کشی.

چند قدم عقب رفت. سایه‌ها دور حواسش قد کشیدند. دیگر مرزی میان ذهنِ خودش و کلماتِ مجسمه وجود نداشت.

​ـ حالا برو... اگه هنوز جایی بیرون از این اتاق هست که فراریِ خاموشی مثل تو رو بپذیره.

چشمانش را بست. در را باز کرد. هوای سرد شب بر صورتش سیلی زد. در پشت سرش بسته شد، اما سنگینیِ آن نگاهِ خالی درست پشت پلک‌هایش جا مانده بود.
​او به خیابان برگشت؛ نه برای ادامه دادن، بلکه چون حتی برای متوقف شدن هم دیر شده بود.
  • 🕊 29
Post #735 2.78K
  • 🕊 27
Post #1
Channel created
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →