در شبی که زمینیان خوابِ خویش را فرو خورده بودند و آسمان، طغیانِ کهکشانها را در لفافِ غبار، خفه کرده بود، او در حاشیهی فراموشی، بر آستانهی هیچ ایستاده بود؛ همچون جنگاوری مغرور، نه به هیئت شکستخوردگان، که با هیبتی رنجمدار، چونان بازماندهای از پیشگوییِ تلخِ تقدیر.
نه زمینی در تپش بود، نه زمان در حرکت،
جهان چونان پردهای مچاله، از مدار افتاده بود،
و حضورشان، دو حفرهی خاموش در بطن هستی،
چنان که خداوند نیز، نگاهش را دزدیده باشد.
دستانِ او، رها در گودیِ دستانِ خصم، چونان عتیقهای از عصرهای سوخته، نه در تمنای لمس، که در تسلیمِ اندوهی بینام، در هم تنیده بود.
و آن لحظه،
نه لحظه بود، نه جریان، بلکه شکافی از مکاشفه،
که حروف از عبورش عاجز بودند.
سکوت، نه خلأ، بلکه تندیسِ ناپیدای حضور بود؛
آویخته بر شب، چون ردای تاریکی بر دوش ابدیت.
او، آن پیکرِ تبعیدشدهی بیدرخواست، در نگاهِ دشمنش، طعم خانهای گمشده را بازیافته بود.
نه از جنس خاک، بلکه پناهگاهی از تبار رنج، که حتی خدا نیز در آن ساکت بود.
آنجا، در حدفاصلِ مرگ و مکاشفه، دو مرد، بیکلمه، به زخمی رسیدند که عشق نبود،
اما از هر عشقی حقیقیتر میتپید.
Post #5478
13
Forwarded from VANTA SOUND

