آنقدر در ویرانهیِ وعدههایِ دروغینِ تو قدم زدم که دیگر هیجانِ آمدن یا رفتن، در من رخ نمینماید. حالا دیگر نه در انتظارِ بازگشتِ سایهات هستم و نه در پیِ تماشایِ ردپایِ غیبت. حتی آن سوزشِ آشنایِ دلتنگی هم از رگهایِ من رفته است.
حالا میدانم که تمامِ آن قصهها، همان افسانههایِ پریان بودند که تو با مهارتِ یکِ دروغگو، در گوشم زمزمه میکردی. تمامِ آن سخنها، خیالی بود . شاید دیگر هرگز، قلبی نداشته باشم که برایِ کسی تپیدن را یاد بگیرد؛ چرا که یاد گرفتم عشق، تنها تماشایِ فروپاشیِ یکِ اسطورهیِ دروغین است که خودمان با چشمانی بسته ساختهایم.
Rain
