شبح میانِ مه از بوی سوختن میگفت
...و حدس و حادثه در چشم او سخن میگفت
هزار واژهی نارنجیِ تبآلوده
از آتش نو و خاکستر کهن میگفت
کبوتری که پر و بال ارغوانی داشت
ز قتلعام گل سرخ در چمن میگفت
دوباره چشم فلق هول تیرباران داشت
وز آن جنازهی بیگور و بیکفن میگفت
که با دهان بیآوازِ نیمباز، انگار
در آن سپیدهی خونین «وطن وطن» میگفت
صدای گریهی رودابه بود و مویهی زال
که از تداعی تابوت و تهمتن میگفت
غبار و خون بههم از راه میرسید به ماه
سوار اگر چه همه از نیامدن میگفت
به باغ سوخته با چشم اشکبار، نسیم
برای تسلیت از بوی یاسِ من، میگفت
#حسین_منزوے
⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜
Post #6291
52
- 💔 4