شب صفر:
به نام خدای بخشنده و مهربان
ستایش پروردگار جهانیان و سپاس و سلام سرور ،پیامبران والا و سالار ما محمد (ص) و خاندانش را و همواره نیایش و درود او را تا روز بازپسین و اما بعد سرگذشت پیشینیان را از آن روی اندرز آیندگان کرده اند تا آدمی آنچه را بر دیگران گذشته است بنگرد و پند گیرد و داستان گذشتگان و ماجرای آنها را بخواند و پرهیز پیشه کند. پاکیزه آن خدایی که داستان گذشتگان را اندرز آیندگان کرد و از جمله این سرگذشتهای پند آموز عبرت انگیز داستانهایی به نام هزار و یک شب و شگفتیها و مثلهای آن است.
داستان دهقان و خَرَش
⚜آغاز داستان⚜
شهریار و برادرش شاه زمان
چنین حکایت کنند_و خدا آگاه ترین داناترین برترین و والاترین است_ که در گذشته های از یاد رفته و روزگاران سپری شده در ایام دیرین و دوره های پیشین شاهی از شاهنشاهان ساسانی صاحب سپاه و لشکر و کرّ و فرّ و غلام و نوکر و مهتر در جزایر هندوستان و چین حکومت می کرد که دو پسر داشت. یکی بزرگتر و دیگری کوچکتر و هر دو سردارانی دلاور. پسر بزرگ اما سلحشور تر بود و بر کشور خویش فرمانروایی و بر رعیت به عدل و داد پادشاهی میکرد و اهالی مملکت دوستش داشتند. نام او شهریار بود و برادر کوچک شاه زمان نام داشت و پادشاه سمرقند ایران بود. هر دو برادر دیرگاهی بود که در کشور خود ماندگار و از نعمت و سلامت برخوردار بودند و بیست سالی میشد که در دیار خود به عدل و داد بر بندگان خود فرمانروا و در زندگی کامروا بودند تا آنکه برادر بزرگتر دلتنگ برادر کوچک خود شد به وزیر خود فرمان داد رهسپار سرزمین برادر شود و او را به حضور وی فراخواند.
وزیر از دل و جان فرمانبرداری کرد و راه سفر در پیش گرفت سالم به مقصد رسید و پیش شاه زمان رفت سلام و پیام شهریار برسانید و به او خبر داد که برادرش دلتنگ اوست و میخواهد او را ببیند. شاه زمان به محض شنیدن اطاعت کرد و مهیای رفتن شد. فرمان داد تا خیمه و خرگاه و ستور و چهارپا و شتر و قاطر و نوکر و چاکر را به بیرون دروازه برند، آنگاه وزیرش را به حکمرانی و ادارۀ کشور گماشت و خود راهی سفر به سرزمین برادر شد. نیمه شب به یاد آورد چیزی را در قصر خویش فراموش کرده پس به قصر بازگشت و در آنجا دید که همسرش به او خیانت کرده است، جهان پیش چشمش تیره و تار شد. با خود گفت هنوز از کشور خود دور نشده ام و اوضاع از این قرار است. وقتی از اینجا دور شوم و مدتی پیش برادرم باشم این بدکاره را کار به کجا خواهد رسید؟
سپس شمشیر کشید و بر آنها زد و هر دو را در بستر کشت. از آنجا بازآمد و به محض بازگشت فرمان حرکت داد و رفت و رفت تا به شهر برادر رسید، برادرش شهریار با شنیدن خبر ورود او شاد و خندان به پیشبازش رفت، با او دیدار کرد و سلام و درود فراوان نثارش نمود و از دیدارش شادمانی کرد. سپس فرمان داد شهر را به افتخار او چراغان کنند و خود شادمان و سرخوش با برادر به گفت و گو نشست. اما یادآوری کار همسر، شاه زمان را غمگین و رنگ پریده و رنجور کرده بود. شهریار با مشاهده حالِ زار برادر پیش خود چنین اندیشید که علت ناخوشی او دوری از کشور و سرزمین است بنابراین او را به حال خود رها کرد و پرسشی نکرد. اما روزی به او گفت «برادر، چه چیز تو را زرد و رنگ پریده و ناتوان کرده است؟ شاه زمان جوابش داد: برادر جان زخمی از درون مرا گرفتار کرده است و آنچه را از زن خود دیده بود نگفت.
شهریار گفت بیا تا به شکار و گشت و گذار برویم شاید غم از دلت برود، شاه زمان دعوتش نپذیرفت و شهریار تنها به شکار رفت. باری قصر شاه پنجره هایی داشت که به باغ میگشودند. شاه زمان کنار یکی از آن پنجره ها نشسته بود و باغ را تماشا میکرد که ناگهان در باغ گشوده شد و شاه زمان شاهد خیانت برادر همسرش به برادرش شهریار بود، تا روز به سر رسید.
شاه زمان به دیدن این ماجرا پیش خود گفت خدا میداند که تیره بختی من در برابر بدبختی برادرم چیزی نیست بنابراین غم و ترش رویی اش از میان رفت و در دل گفت آنچه در اینجا بدیدم از آنچه بر سر من آمد به راستی صعب تر است. از این رو به خوردن و نوشیدن پرداخت تا برادرش از شکار برگشت. دو شاه به هم سلام کردند و شهریار دید که چهره شاه زمان از زردی و رنگ پریدگی به سرخی گراییده و هیچ نشانی از بی اشتهایی پیشین ندارد بلکه با لذت و اشتهای فراوان میخورد و مینوشد. شهریار در حیرت از این تغییر حال ناگهانی به شاه زمان گفت: «ماجرا چیست که پیش از این تو را زرد و رنگ پریده و ناخوش میدیدم و اینک رنگ به چهره ات بازگشته است؟ شاه زمان گفت: علت زردی و رنگ پریدگی ام را به تو میگویم اما از علت تغییر حالت ناگهانی ام نپرس که نخواهم گفت. شهریار گفت: پس نخست علت رنجوری و رنگ پریدگی خویش بگو شاه زمان جواب داد برادر جان بدان که چون وزیر خود را به دنبال من فرستادی، بی لحظه ای درنگ به راه افتاده از شهر بیرون آمدم...
#هزارویک_شب