TGViewer
ناول سورنا | SORENA NOVEL ناول سورنا | SORENA NOVEL @novelsorena · 310 subscribers
Post #3830 134
آتوسا مهین بانوی هخامنشی
قسمت دهم

آن شب آتوسا دلش شور می زد. احساس می کرد بسیار محترمانه در کاخ سلطنتی شوش زندانی شده است و اگر شاهنشاه کنونی برادرش نباشد، یک نفر می تواند او و سرزمین ایران را نجات دهد و از سقوط پادشاهی هخامنشی جلوگیری کند. داریوش. اما داریوش فرسنگها از شوش دور بود. میهن بانوی هخامنشی با این افکار پراکنده منتظر زلفه بود تا خبری از ردیمه بیاورد. سرانجام طاقت نیاورد و از جا برخاست و به طرف در رفت، اما همین که در را گشود با گئومات روبرو شد.
آتوسا از دیدن وی یکه ای خورد و اندکی هراسان شد. گئومات گفت:
- چه شده خواهر؟ دیدار من تو را ناراحت کرده است؟
آتوسا که سعی می کرد خونسرد باشد، خود را از مقابل در کنار کشید و گفت:
- بر عکس، بسیار خوشحالم. فقط تعجب کردم، زیرا دیرگاهی بود که اعلیحضرت برادرم به من التفاتی نداشتند.
گئومات نگاهی عمیق به چهره و اندام آتوسا انداخت و سپس در حالی که به داخل می آمد، گفت:
- ما همیشه نسبت به خواهر عزیز خود توجه داشته ایم، اما مهمات مملکتی، بخصوص مرگ برادرمان کمبوجیه، بسیار فکر ما را به خود مشغول کرده است. امشب هم دلتنگ بودیم و هم مجالی داشتیم که از خواهرمان ملکه دیدار کنیم.
- اهورا مزدا را بر این نعمت سپاسگزارم، اما ای کاش از آمدن شاهنشاه آگاهی داشتم تا هم وسایل پذیرایی شایسته ای فراهم کنم و هم آراسته تر به پیشباز بیایم.
گئومات که با شنیدن این تعارف بهانه ای به دست آورده بود که یک بار دیگر سراپای آتوسا را برانداز کند، در حالی که روی یکی از صندلیهای عاج مرصع می نشست، گفت:
- فکر پذیرایی نباشید و تعارف را کنار بگذاریم. لطفا بنشینید تا دیداری تازه کنیم و از خودمان حرف بزنیم.
آتوسا که به خوبی معنی نگاه گئومات را درک کرده بود، گفت:
- از این که امشب برادر بزرگوارم مرا به دیدار و هم صحبتی خود دل شاد کرده اند، افتخار می کنم.
- شما ملکه ی این سرزمین هستید و به عنوان ملکه و مشاور ما همواره می توانید افتخار کنید.
آتوسا که واژه ی «مشاور» در گوشش صدا می کرد، اندکی سر خود را خم کرد و گفت:
- از این همه محبت و مرحمت اعلیحضرت سپاسگزارم.
گئومات که به دقت مراقب رفتار و کلمات آتوسا بود، با لحنی بی پیرایه تر، گفت:
- لطفا مرا همان بردیه خطاب کنید و القاب و عناوین را کنار بگذارید.
ترجیح می دهم بیشتر مرا برادر خود بدانید تا شاه...
آتوسا با زیرکی گفت:
- این هم موجب افتخار است اعلیحضرت.
هر دو رفتار یکدیگر را زیر نظر داشتند. گئومات همچنان نقاب بر چهره داشت و می خواست بفهمد آیا آتوسا نسبت به هویت او تردیدی دارد یا نه. بنابراین در تمام حالات و گفتار وی دقت می کرد. آتوسا نیز با خونسردی مواظب حرکات گئومات بود و مخصوصا به چشمهای او نگاه می کرد و به صدای او گوش می داد و متوجه بود که وی دائما روی خود را برمی گرداند و به اشیای زینتی تالار نگاه می کند.
#آتوسا #داستان

🪻~|🦋@novelsorena🦋|~🪻
  • 🔥 3
More from @novelsorena
  1. Oct 8, 2026دوش ديدم که ملايک در ميخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند ساکنان حرم ستر و عفاف ملک…
  2. Oct 8, 2026شب است و قدر نسیمی سحر نمی‌آید که قصه‌ی نرسیدن به سر نمی‌آید بهار بود قرار وصال ما اما خزا…
  3. Oct 7, 2026فریدون در شاهنامه فریدون را میتوان از نمونه های برتر قهرمانانی دانست که تفرد را به خوبی پش…
  4. Oct 7, 2026فریدون ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜
  5. Oct 7, 2026#همیشه‌جات‌خالیه؛ شبیه درد بی درمون ، مثه کارون بی بارون مثه لیلیِ بی مجنون ، همیشه جات خا…
  6. Oct 4, 2026غایبان در لحظه‌های سخت باید تا ابد غایب بمانند... 📚کتاب «اندیشه‌های زرّین» 👤 ویلیام شکسپ…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →