#معشوق_ارواح
#عشقوتباهی
#پارت_۳۹
روح گیاه لحظهای ایستاد اما بدون پاسخی از کلبه خارج شد. به دنبال نارلان به کلبه او رفت و منتظر ماند تا شب شود و او بخوابد. بالای سر او ایستاد و دستش را بالای سر او گرفت. درون دستش، نشانهای از دیگر ارواح بود. آرام و مطمئن زمزمه کرد:
- من کابیلا، برگزیده ارواح گیاهان، به نیابت از تمام ارواح برگزیده طبیعت؛ این دختر را به عنوان پیشکشی از انسانها برمیگزینم. باشد که این انتخاب با پذیرفتن نشان دیگر برگزیدگان تایید شود.
پس از پایان کلماتش، نشانهای تمام ارواح، بالای جسم نارلان شناور شدند. دور هم به گردش پرداختند و به ذرات نقرهای تبدیل شدند. ذرات به هم پیوستند و مانند لحافی روی جسم خفته دختر نشستند. نارلان لحظهای با نور نقرهای درخشید و بعد کابیلا با لبخندی رضایت بخش ناپدید شد.
پیش از طلوع خورشید، دخترک از خواب بیدار شد. دستانش را روی دهانش فشرد و جیغی را که در حال خروج از حنجرهاش بود، خفه کرد. سرش را در پتویش فرو برد و اشک از دیدگانش جاری شد. بدترین کابوس عمرش به حقیقت پیوسته بود و نمیدانست چکار کند.
با درخشش اولین اشعه خورشید، تصمیمش را گرفت. پیش از بیدار شدن دیگر اهالی خانه، شال زمستانیاش را برداشت و سر و صورتش را با آن پوشاند. از کلبه خارج شد و قدم در راهی آشنا گذاشت. مدتی بعد جلوی کلبهای ایستاد و شروع به در زدن کرد. چند دقیقه بعد، صدایی دو رگه جواب داد:
- کیه این وقت صبح؟
دختر گویا صدا را نشنیده، اطرافش را پایید و محکمتر بر در کوبید. با عبور دستش از آستانه در و فرودش بر روی دماغ شخصی، به خود آمد نگاه از اطراف گرفت و به رو به رویش نگاه کرد. آتابین صورتش را گرفته و کمی خم شده بود.
- دماغم نابود شد. چکار داری میکنی؟
وقتی نگاهش به فرد مقابلش افتاد ساکت شد. قبل از اینکه بتواند خود را بازیابد و سوالی بپرسد، نارلان بدون دعوت به داخل خزید و در را پشت سرش بست. به هم خیره بودند که در اتاق باز شد و سارینام بیرون آمد.
- کی بود آتابین...
با دیدن دختر که خود را پوشانده بود، سخنش ناتمام ماند. هر دو به سمت او چرخیدند و نارلان مستقیم سمت او رفت. دست او را گرفت و به سمت تخت کنار دیوار برد.
- باید باهات صحبت میکردم. قبل از اینکه کسی میدیدم.
همراه زن روی تخت نشست و شالش را به زمین انداخت. گفت:
- متاسفم اما موقع زایمانت، نمیتونم کنارت باشم.
سعی داشت لبخند بزند اما اشک امانش نداد. خود را در آغوش سارینام انداخت و با صدای بلند گریست. زن شوکه به موهایی بلند و نقرهای دختر خیره بود. وقتی متوجه شد چه اتفاقی رخ داده است، دختر را به آغوش کشید و موهای سفیدش را نوازش کرد. هنگامی که نارلان آرام شد، از آغوش سارینام بیرون آمد. اشکهایش را پاک کرد و سرش را پایین انداخت.
- ببخش اذیتت کردم اما نمیدونستم چکار کنم و کجا برم. فقط میدونستم که تو به حرفام گوش میدی، برای همین اومدم اینجا.
سارینام لبخندی زد و سر او را بلند کرد. موهای نارلان را پشت گوشش فرستاد و گفت:
- فکر نکنم تو این نسل، کسی به اندازه من مشتاق بود تا عروس ارواح بشه اما اونا من رو لایق ندونستن و الان منتظر به دنیا اومدن فرزندمم. تو دوست داشتی ازدواج کنی و بچهدار بشی اما ارواح تو رو لایق عروس بودن دونستن. ما همه آرزوهایی داریم که ممکنه بهشون نرسیم، پس تنها کاری که از دستمون بر میاد، این که با لبخند راهی که سرنوشت مقابلمون میذاره بپذیریم.
با سر به آتابین علامت داد تا سراغ شمن برود و خود رو به نارلان ادامه داد:
- شاید عروس ارواح بودن چیزی نبوده باشه که تو بخوای اما ارواح تو رو انتخابت کردن پس سرت رو بالا بگیر و به خودت افتخار کن.
- اما من این افتخار رو نمیخوام. ای کاش میتونستم بدمش به کسی که میخوادش.
دست سارینام بالا آمد و بر لبان نارلان نشست. اخم ریزی بر پیشانی نشاند و گفت:
- مراقب باش چی میگی نارلان. تو مجبوری این مسیر رو بری. چه بخوای، چه نخوای. اما اگه دیگران این حرفا رو بشنون، خانوادهت رو آزار میدن که دخترشون رو درست تربیت نکردن و عروس ارواح بودن رو خوار میشماره.
دختر به سرعت سرش رو به طرفین تکان داد.
- نه... نه... من هیچوقت منظورم این نبود.
سارینام گونه او را نوازش کرد و با لبخندی مهربانانه گفت:
- من میدونم اما بقیه که نمیدونن. اونا فقط از روی چیزی که میبینن و میشنون قضاوت میکنن. براشون هم مهم نیست اونا همه حقیقت رو نمیدونن. متوجهای؟ نباید بزاری بقیه، حتی ندیمههات از چیزی که واقعا تو قلبت میگذره با خبر بشه.
🌱…📄⚜@novelsorena⚜📄…🌱
Post #2926
148
- 🥰 1
- 😢 1