جملههای کوتاه ارتباطی عمیق ایجاد میکنند
این پاراگراف ها را مقایسه کنید:
«خیلی وقت پیش بود. به دلم افتاد رمانی بنویسم. ملت عشق. جرئت نکردم بنویسمش. زبانم لال شد، نوک قلمم کور، کفش آهنی پایم کردم. دنیا را گشتم…»
نویسنده میتوانست این جملات بریدهبریده و موجز را به این شکل هم بنویسد:
مدتزمان زیادی در افکارم غرق شده و در این اندیشه بودم که رمانی با عنوان ملت عشق را بنویسم؛ اما وقتی میخواستم وارد عمل شوم جرئت و جسارت کافی پیدا نمیکردم. انگار هر آنچه میدانستم از ذهنم پریده بود و زبانم لال شده بود. قدرت حرف زدن روی کاغذ را نداشتم…
با قیاس بین این دو متن، ترجیح میدهید ادامۀ داستان را با متنی از جنس متن اول بخوانید.
گاهی گفته میشود رمان، همان داستان کوتاهی است که به آن آب بستهاند و بزرگش کردهاند. خیلیها هم دقیقاً به همین دلیل حال و حوصلۀ خواندن کتابهای قطور و داستانهای بلند را ندارند.
همین خیلیها شاید دلیل کنارهگیری اصلیشان را از نخواندن چنین داستانهایی ندانند اما در ناخودآگاهشان چنین بیمیلی عظیمی به خواندن کلیشهها و درازگوییها وجود دارد.
وقتی متنی اینچنین میخوانیم یقین پیدا میکنیم این کتاب از آنهایی نیست که به آب بسته شده باشد تا صفحات بیشتری سیاه شود و بخواهد سواد و هنر نویسنده را به رخ بکشد.
چنین کتابی اگر هزار صفحه هم باشد، ناخودآگاه این پیام را منتقل میکند که حتماً باید همین اندازه میبود و شاید هم باید دو هزار صفحه میبود و قلم موجز چنین نویسندهای، آن را خلاصه، موجز و زیباتر کرده است.
من و شمای خواننده میتوانیم نویسندهای را تصور کنیم که بینیاز از به بند کشیدن واژههای زیادی و کلنجار رفتن با ذهنش برای پیدا کردن کلمات بیشتر است. با خواندن متن میتوانیم او را در حالتی تصور کنیم که با تمام احساسش قلم به دست گرفته و مینویسد. و میتوانیم صحنههای بعدی را تصور کنیم که اضافهها مدام خط میخورد و تنها جملههایی طلایی باقی میماند. جملههایی که بههیچعنوان قابلحذف شدن نیستند چون اگر نباشند پیام متن بهدرستی منتقل نمیشود.
بعد هم شاهد صحنۀ بعدی هستیم که این جملهها اینقدر تکانده میشوند که تنها واژههای اصلی از آن باقی بماند:
«آدمهایی شناختم.»
نظرتون درباره جمله بالا چیه؟
#یک_جرعه_نویسندگی #ملت_عشق
☕️…❄️⚜@novelsorena⚜❄️…☕️
Post #2817
183
- 👍 3
- 🔥 1