TGViewer
ناول سورنا | SORENA NOVEL ناول سورنا | SORENA NOVEL @novelsorena · 310 subscribers
Post #2812 142
ناول سورنا | SORENA NOVEL #معشوق_ارواح #یار_ممنوع #پارت_۳۱ روز‌ها مرتب از پشت هم می‌آمدند و می‌رفتند. بعد از آن شب، دیگر سایوان خواب نیبیل را ندید و شب‌هایش در آرامش سپری می‌شد. مدتی بعد، راهارد دختری را برای ازدواج انتخاب کرد و از شمن خواست تا روزی را برای ازدواجش مشخص کند. اصرار…
#معشوق_ارواح
#یار_ممنوع
#پارت_۳۲
آیسین دستی در هوا تکان داد و بی‌تاب گفت:
- اینا چه ربطی به تو داره؟
سایوان آهی کشید و جواب داد:
- چون منم مروارید روح رو دارم. پدر روحم مرواریدش رو به مادرم داد تا با کمک نیروش، هاله مرواریدم رو بپوشونه اما فقط تا بیست و پنج سالگیم دووم میاره.
دستش را روی بازو و بعد روی گردنبندش گذاشت.
- مهره لایسین هم هاله مروارید نیبیل رو تا ببست و دو سالگیم، یعنی امسال، مخفی کرد و قرار بود این گردنبند هم تا وقتی کنترل هاله مروایدم رو تو دست بگیرم، هاله‌ها رو بپوشونه اما...
آیسین دست روی پیشانیش کوبید و گفت:
- اما من احمق طلسم رو ناقص کردم‌.
بعد سر بلند کرد و پرسید:
- چرا مروارید روح پدرت فقط تا بیست و پنح سالگی هاله مرواریدت رو می‌پوشونه؟
سایوان مدتی به بیرون پنجره خیره شد و بعد جواب داد:
- چون سن بلوغ و کامل شدن قدرت ارواحه. مقام ارواح تو این سن مشخص میشه و تا پایان عمرشون ثابت باقی می‌مونه.
آیسین کمی به حرف‌های سایوان فکر کرد و گفت:
- خب به هر حال ما سه سال برای با هم بودن وقت داریم‌. بعدش هم یه فکری می‌کنیم.
ماهیگیر خندید و سرش را تکان داد.
- ای کاش واقعا همین‌جوری بود که گفتی.
شمن بهت زده پرسید:
- منظورت چیه؟
سایوان غمگین جواب داد:
- به خاطر مهره لایسین، بیشتر نیروی مهره پدرم، صرف برقراری ارتباط با من و گفتن آخرین حرفاش صرف شد. الان هم فقط با ادغامش با مهره لایسین داره کار می‌کنه. این هم موقته و فقط یه مدت کوتاه دووم میاره.
آیسین نمی‌خواست اما ناچار بود که بپرسد.
- دقیقا چه مدت؟
ماهیگیر پشت گوشش را خاراند و جواب داد:
- تا سه چهار ماه بعد روز ارواح. در صورت رابطه با تو، فقط تا روز ارواح.
اشک از چشمان شمن چکید و به سختی زمزمه کرد:
- بعد...؟
پسر آرام گفت:
- باید بین دو دنیا یکی رو انتخاب کنم. یا قلبم رو پاره یا مرواریدم رو خورد کنم.
آیسین بلند شد و بیرون رفت. نگفت اما امید داشت که سایوان انسان‌ها را انتخاب کند.
روز‌ها گذشت و کم‌کم به موعود انتخاب عروس ارواح نزدیک‌تر می‌شدند. در این مدت سایوان کم‌ حرف‌تر از گذشته شده بود و مدام به فکر فرو می‌رفت. شمن گمان می‌کرد او در فکر انتخاب یکی از دو نیمه خود است، بنابراین پا پیچش نمی‌شد. تا این‌که روزی ماهیگیر بی‌مقدمه پرسید:
- امسال هم قربانی رو می‌فرستی؟
آیسین متحیر جواب داد:
- چاره دیگه‌ای ندارم.
سایوان نفس عمیقی کشید و باز پرسید:
- راهارد چی؟
اخم‌های شمن در هم گره خورد و گفت:
- دیروز باهاش حرف زدم. اون هم قبول داره فعلا چاره‌ی دیگه‌ای نداریم.
ماهیگیر لبخندی زد و دست شمن را گرفت.
- می‌خوام تو روز ارواح انتخاب رو انجام بدم...
آیسین لبخندی زد و گفت:
- راست می‌گی؟ تو ما رو...
سایوان میان حرفش دوید.
- آره اما باید بهم قول بدی اون روز همراه راهارد کاری برام انجام
بدین.
برق رضایت در چشمان شمن درخشید و بدون فکر جواب داد:
- قول می‌دم، هر کاری که بخوای برات انجام بدم.
سایوان پلک بست تا غم درون چشمانش را بپوشاند و لبخند زد. سر جلو برد و لب بر لب شمن گذاشت.
در شب قبل از روز جشن، سایوان آسوده در کلبه نشسته بود اما آیسین توسط راهارد مهار شده بود تا به سمت ماهیگیر حمله نبرد.
شمن فریاد می‌زد:
- تو گولم زدی! قرار نبود این رو ازم بخوای.
سایوان لبخند کجی زد و پرسید:
- انتظار داشتی چی ازت بخوام؟ با هم از این جزیره بریم؟
راهارد مداخله کرد.
- واقعا هیچ راه دیگه‌ای نیست؟
ماهیگیر جواب داد:
- چند ماهه دارم به راه حل فکر می‌کنم اما جوابی غیر این نمی‌گیرم. اگه غیر این بشه، ارواح باز بهمون مسلط میشن.
شمن نالید:
- اما نه به این قیمت.
سایوان گفت:
- کاملا منصفانه است. وجود من طلسم رو مدام ضعیف‌تر می‌کنه. حتی اگه مرواریدم رو بشکنم، دیر یا زود ارواح طلسم رو می‌شکنن.
اشک از چشمان آیسین روان شد.
- خیلی ظالمی... خیلی ظالمی که این رو از من می‌خوای.
ماهیگیر جلو رفت و دست بر شانه هر دو گذاشت.
- نه فقط از تو... از هر دوتون می‌خوام. باید هر دو با هم انجامش بدین وگرنه کار نمی‌کنه‌.
راهارد شانه سایوان را گرفت و گفت:
- ولی چیزی که تو می‌خوای بر خلاف سنته...
ماهیگیر سر تکان داد و جواب داد:
- نیست فقط انجام نشده‌.
ساعتی بعد راهارد رفت و آیسین تا صبح در آغوش سایوان ماند. صبح ماهیگیر بلند شد و خود را تمیز کرد و لباس مرتب پوشید.
سپس دوشادوش شمن به محل سایبان‌های عروس رفت‌. آیسین جلو رفت و گفت:
- در سالیان دور رسم بود که مردی هم به عنوان خدمتکار همراه عروس می‌رفت اما بنا به دلایلی دیگر اجرا نشد. امسال سایوان تصمیم گرفت تا عروس را همراهی کند.

☕️…❄️⚜@novelsorena⚜❄️…☕️
  • 🔥 2
  • 🥰 1
  • 😢 1
More from @novelsorena
  1. Oct 8, 2026دوش ديدم که ملايک در ميخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند ساکنان حرم ستر و عفاف ملک…
  2. Oct 8, 2026شب است و قدر نسیمی سحر نمی‌آید که قصه‌ی نرسیدن به سر نمی‌آید بهار بود قرار وصال ما اما خزا…
  3. Oct 7, 2026فریدون در شاهنامه فریدون را میتوان از نمونه های برتر قهرمانانی دانست که تفرد را به خوبی پش…
  4. Oct 7, 2026فریدون ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜
  5. Oct 7, 2026#همیشه‌جات‌خالیه؛ شبیه درد بی درمون ، مثه کارون بی بارون مثه لیلیِ بی مجنون ، همیشه جات خا…
  6. Oct 4, 2026غایبان در لحظه‌های سخت باید تا ابد غایب بمانند... 📚کتاب «اندیشه‌های زرّین» 👤 ویلیام شکسپ…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →