#معشوق_ارواح
#یار_ممنوع
#پارت_۳۱
روزها مرتب از پشت هم میآمدند و میرفتند. بعد از آن شب، دیگر سایوان خواب نیبیل را ندید و شبهایش در آرامش سپری میشد. مدتی بعد، راهارد دختری را برای ازدواج انتخاب کرد و از شمن خواست تا روزی را برای ازدواجش مشخص کند. اصرار داشت روز ازدواجش قبل از جشن ارواح باشد. شمن هم سه ماه بعد را انتخاب کرد.
روابط آیسین و سایوان روز به روز بهتر و به هم نزدیکتر شدند. تا اینکه شبی شمن لب به سخن باز کرد.
- اولین روزی که واقعا متوجه تو شدم، پارسال موقع قربانی کردن کیتان بود. از همون لحظه خواستم نزدیکم باشی.
سایوان آب دهانش را قورت داد و منتظر ماند تا شمن حرفش را بزند.
آیسین پوزخندی زد و ادامه داد:
- یادمه وقتی رفتم از فالیاث بخوام تو رو بفرسته اینجا، راهارد نفرینم کرد که عاشق بشم اما نه اون نه من، نمیدونستیم که من از قبل به نفرینش گذفتار شدم.
دست سایوان را گرفت و در چشمانش خیره شد. با کلمات بریده و نامنظم گفت:
- سایوان... من دوست... ت دارم. من... میخوام تمام وجودمون برای هم باشه...
ماهیگیر دست آیسین را پس زد و از جایش پرید.
- نه... نه شمن... رابطه من و تو با هم جور در نمیایم.
عقب رفت و ادامه داد:
- بذار رابطهمون همینجوری دوستانه باقی بمونه.
بعد سریع شمن را تنها گذاشت. پس از آن روز، هر بار که شمن سعی در پیش کشیدن این موضوع داشت، سایوان حرف را عوض میکرد و مانع او میشد.
کمکم روز عروسی راهارد رسید و جشن بزرگی برگزار شد. چند روز بعد، در زمان استراحت سایوان، راهارد با او روی ساحل سخرهپای نشست و واسطه مهر شمن شد.
- برا چی شمن رو رد میکنی؟ چون هر دوتون مردین...
سایوان مانعش شد و جواب داد:
- مسئله این چیزا نیست.
بعد به پیشانی او اشاره کرد.
- تا چند ماه پیش چشم دیدنش نداشتی و باید با کتک میبردمت پیشش اما الان براش پا در میونی میکنی!
با این حرف هر دو خندیدند و راهارد گفت:
- راستش رو بگو، چرا با اینکه کنارش زندگی میکنی، مدام ردش میکنی؟
سایوان کمی نگاهش کرد و جدی و تلخ جواب داد:
- من با خواست خودم اونجا نرفتم تا با خواست خودم بیام بیرون.
بعد کمی به اطرافش نگاه کرد و ادامه داد:
- ولی رابطه من و اون شدنی نیست.
دستش را روی سینهاش گذاشت و چهرهاش در هم رفت.
- وجود من مثل شماها خالص نیست. به خاطر ریشه انسانیم رابطهمون به من آسیب نمیزنه اما نیمه روحیم اون رو نابود میکنه.
راهارد دست بر شانه او گذاشت و پرسید:
- پس من و بقیه مردم چی؟
سایوان نگاهش کرد و لبخند زد:
- این مقدار ارتباط بهتون آسیب نمیزنه اما چیزی که شمن میخواد، فرق داره.
سپس راهارد ناامید را تنها گذاشت و به خانه برگشت. بعدا به شمن دلیل رفتار سایوان را گفت. شمن نفس آسودهای کشید و زمزمه کرد:
- فعلا همین که قلبش با منه، برام کافیه.
شمن در هر فرصتی که به دست میآورد ابراز عشق میکرد و سایوان بدون استثنا ردش میکرد. بلاخره آیسین طاقتش طاق شد و یقهی ماهیگیر را چسبید.
- لعنتی برام مهم نیست جسمم رو نابود کنی. من فقط میخوام باهات باشم.
سایوان دست روی دست شمن گذاشت و خودش را آزاد کرد.
- چرا نمیفهمی که نمیشه؟ اگه با هم باشیم طلسم ناقصت میشکنه و ارواح وجودم رو احساس میکنن.
آیسین را به عقب هل داد و گفت:
-نه فقط جون من که جون تو و بقیه هم تو خطر میافته.
جلو رفت و به سینه او کوبید.
- اگه به دست ارواح بمیرم طلسم محافظ شکسته میشه و باز اینجا سرازیر میشن.
اشک و بغضش را پس زد و فریاد زد:
- فکر میکنی پس زدنت برا من راحته؟ فکر میکنی هر بار که ردت میکنم، قلب خودم خورد نمیشه؟ در مورد من چی با خودت فکر میکنی؟
بعد به سمت در پا تند کرد و آیسین را مبهوت از حرفهایش تنها گذاشت. تمام شب شمن بیدار بود و به معنای کلمات سایوان فکر کرد. نزدیکیهای ظهر وقتی ماهیگیر دوباره به کلبه برگشت، شمن از او توضیح خواست. سایوان به ناچار شروع به تعریف کرد.
- نیروی زندگی ارواح تو نقطه خاصی از بدنشون جمع میشه که بهش مروارید روح میگن که همرنگ و هماهنگ با قدرت روحه. هر چقدر مقام و قدرت روح بیشتر باشه، مرواریدش هم درشتتر و درخشانتره.
☕️…❄️⚜@novelsorena⚜❄️…☕️
Post #2796
120
ناول سورنا | SORENA NOVEL #معشوق_ارواح #یار_ممنوع #پارت_۳۰ در شب ماه کامل، سایوان سراغ بقچهاش رفت و آن را باز کرد.در لا به لای وسایلش، مهره درخشانی قرار داشت که وقتی جلوی چشمش میدرخشید جنبشی را درون آن میدید. گویی باد و طوفان درون کوی زندانی شده بودند. صدای پدرش را در پس پرده خاطراتش…
- ❤ 1
- 🥰 1