TGViewer
ناول سورنا | SORENA NOVEL ناول سورنا | SORENA NOVEL @novelsorena · 310 subscribers
Post #2728 180
ناول سورنا | SORENA NOVEL #معشوق_ارواح #یار_ممنوع #پارت_۲۸ سایوان بدون توجه به توهین آشکارش جواب داد: - شمن می‌خواد ببینت. مرد بلافاصله ابرو در هم کشید و در حالی که به کلبه برمی‌گشت گفت: - من با اون هیچ حرفی ندارم. ماهیگیر بازوی او را گرفت و مانع حرکتش شد. - خواهش می‌کنم راهارد. اون…
#معشوق_ارواح
#یار_ممنوع
#پارت_۲۹
سپس از کلبه خارج شد تا آب را دور بریزد. آیسین سری تکان داد و دوباره از راهارد پرسید:
- نظرت در مورد ارواح چیه؟
راهارد با دهانی باز اطراف را نگاه کرد و بعد گفت:
- ازشون متنفرم... حتی بیش‌تر از تو.
شمن لبخند تلخی زد:
- من باید این حرفا رو به یه نفر بگم اما کسی جز تو به ذهنم نرسید.
سپس تمام آن‌چه را که فهمید، برای مرد جوان تعریف کرد. سپس گفت:
- راهارد باید ازداج کنی. نه برای بیرون کردن مهر کیتان از قلبت، نه. بلکه برای داشتن وارثی که حقیقت رو بدونه.
مرد با چنان سرعتی از روی صندلی بلند شد که آن روی زمین افتاد‌. فریاد زد:
- بس کن شمن! این وقت شب من رو مجبور کردین بیام این‌‌جا تا با این چرندیات راضیم کنین به ازدواج؟
پیش از این‌که شمن فرصت جواب پیدا کند، در باز شد و سایوان داخل شد.
- آروم‌تر ارباب‌زاده. شمن بهت دروغ نگفته و دنبال خام کردنت نیست.
راهارد سمت او قدم تند کرد شمن از روی صندلی برخاست تا مانع درگیریشان شود.
- تو که نه شمنی نه از بزرگ زاده، چی می‌دونی آخه؟
سایوان دست دراز کرد و راهارد را به عقب هل داد.
- من خیلی بیش‌تر از شما دو نفر می‌دونم.
بعد به شمن نگاه کرد و پرسید:
- بهش نگفتی، مگه نه؟
بعد به سمت پرده قدم برداشت. راهارد شانه‌اش را گرفت و پرسید:
- چی رو بهم نگفته؟
رو به آیسین کرد و نالید:
- چی رو بهم نگفتی؟
شمن روی صندلیش افتاد و سرش را میان دستانش گرفت.
- اون از تبار ارواحه.
بعد سر بلند کرد و از سایوان پرسید:
- چند وقته که می‌دونی؟
ماهیگیر سمتشان چرخید و جواب داد:
- زمزمه‌های مادرم از یه روح خاص یادمه و پدرم همیشه می‌گفت که یه روح باعث مردن مادرم شده.
دستش بر روی بازویش نشست و مهره‌ی رویش را لمس کرد.
- وقتی هجده سالم شد، رویاهام شروع شدن اما جادوی مهره باعث تار شدنشون می‌شد.
بعد گردنبند را لمس کرد و ادامه داد:
- حالا هم این گردنبند به کمکش اومده.
شمن نالید:
- من اشتباه بزرگی کردم، جادوی گردنبند کامل نیست...
سایوان لبخند تلخی زد و گفت:
- ولی برای الان کافیه.
راهارد که با چشمانی درشت و دهانی باز بحثشان را دنبال می‌کرد، پرسید:
- چجوری یه انسان تبار ارواح رو داره؟
ماهیگیر سرش را به اطراف تکان داد و گفت:
- منم نمی‌دونم.
به شمن اشاره کرد و گفت:
- فکر کنم چیزایی که اون هم می‌دونه کامل نیستن اما به خاطر همین تباره که می‌تونم ارواح رو حس کنم.
به چشمان راهارد خیره شد و ادامه داد:
- اطلاعات شمن کافی نیست اما بهت دروغ نمی‌گه. بهش اعتماد کن و حرفش رو بشنو.
بعد به سمت پرده رفت و بلند گفت:
- من خیلی خوابم میاد. ظرفا رو فردا تمیز می‌کنم.
سپس روی رخت‌خوابش دراز کشید و به توضیحات زمزمه‌وار شمن و سوالات راهارد گوش داد تا خوابش برد.

☕️…❄️⚜@novelsorena⚜❄️…☕️
  • 👍 1
  • 🥰 1
More from @novelsorena
  1. Oct 8, 2026دوش ديدم که ملايک در ميخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند ساکنان حرم ستر و عفاف ملک…
  2. Oct 8, 2026شب است و قدر نسیمی سحر نمی‌آید که قصه‌ی نرسیدن به سر نمی‌آید بهار بود قرار وصال ما اما خزا…
  3. Oct 7, 2026فریدون در شاهنامه فریدون را میتوان از نمونه های برتر قهرمانانی دانست که تفرد را به خوبی پش…
  4. Oct 7, 2026فریدون ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜
  5. Oct 7, 2026#همیشه‌جات‌خالیه؛ شبیه درد بی درمون ، مثه کارون بی بارون مثه لیلیِ بی مجنون ، همیشه جات خا…
  6. Oct 4, 2026غایبان در لحظه‌های سخت باید تا ابد غایب بمانند... 📚کتاب «اندیشه‌های زرّین» 👤 ویلیام شکسپ…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →