آخرین طلوع
نويسنده: Artorias
فصل سوم:انتقام
چپتر: ۱۶
ساموئل ، برادران را سرشماری کرد.
ولی یک نفر کم بود!
با نگرانی فریاد ز:
_ تام کجاست؟
سیریوس پوزخند تمسخر آمیزی سرداد و گفت:
_ مثل موش رفته توی خونه قایم شده
ساموئل به سمت خانه رفت.
خانه کمی خراب شده ولی هنوز برای سکونت مناسب بود.
تام زیر میز پناه گرفته بود.
مثل بید به خود میلرزید و حرکتی نمیکرد.
ساموئل او را صدا کرد و گفت:
_ هفت سال سختی کشیدی، تا فرار کنی؟
تام از زیر میز بیرون آمد.
چنان شرمسار بود که نمیتوانست با ساموئل چشم در چشم شود.
ساموئل آهی کشید، دستش را روی شانه تام گذاشت و گفت:
_ نگران مردن نباش؛ تا وقتی انتقام نگیریم، نخواهیم مرد!
تام را در آ*غو*ش گرفت و دلداری اش داد.
بقیه برادران هم وارد خانه شدند.
دیوید رو به دراکو کرد و گفت:
_ چشم های تو قطعا فرای انسانه! چطور اون حجم از سرعت رو میدیدی و دستش رو هم قفل کردی؟
دراکو، کاتانا را در قلاف کرد و گفت:
_ باید غریزه باشه
میگل گفت:
_ چرا نمیزاری کسی اژدها بخوره؟ پس حتما به صورت غریزه بوی اژدها میدی؟
دراکو چشمانش را به میگل دوخت و گفت:
_ مثل اخلاقم، از بچگی همراهم بوده
صدای صندل های چوبی، دوباره در فضا پیچیدند.
پیرمرد با لبخند شیرینی وارد خانه شد.
برای برادران دست زد و گفت:
_ این حجم از مهارت و قدرت، تحسین برانگیزه!
قبل از اینکه کسی حرفی بزند، ادامه داد:
_ میدونم که چه سوالات زیادی در ذهن شماست
روی مبل نشست و مانند پدر بزرگ ها، برای نوه هایش غصه تعریف کرد.
داستانی از زمانه هایی که عالم هستی تازه خلق شده بود.
پس از خلق کیهان؛ سه موجود توانستد خودشان را بشناسند و روح خویش را به کمال برسانند.
هرکدام، روحی قدرتمندی داشتند که برای خلق عالم دیگر کافی است.
پیرمرد، ریش هایش را مرتب کرد و ادامه داد.
و اکنون، تمام جهان در خطر بزرگی قرار دارد.
تاروکیتانو ، شیطان جاودان،
بلعنده ابلیس، میخواهد تمام جهان را نابود سازد.
چون آن را سرشار از ضعف و نیاز میداند.
او جاودان است، چون از تاریکی خلق شده که نظیرش در این جهان و حتی آخرت نیست.
تنها یک راه هست که شانسی در مقابل او داشته باشید.
باید صاحبان سه روح قدرتمند را پیدا کنید.
آدم، شینوبی و جینسِی
ساموئل گفت:
_ کاسولا گفت که روح شینوبی در درون دراکو قرار داره
پیرمرد گفت:
_ تنها یک نفر است که میتونه به سوالات شما پاسخ بده
مکثی کرد و ادامه داد:
_ به شمالی ترین نقطه زمین برید و معبد اژدها رو پیدا کنید
از جیب خود، قطب نمایی در آورد و به دیوید داد و گفت:
_ فلش این قطب نما، مکان دقیق معبد اژدها رو میگه
بلند شد و به سمت در خروج رفت.
ساموئل با نگرانی گفت:
_ اگر تمام ارواح رو بگیریم، میتونیم اون شیطان رو نابود کنیم؟
پیرمرد گفت:
_ فقط خالق خبر داره
این را گفت و رفت.
کیلومتر ها دورتر، در پایتخت امپراتوری دریکانواسیا.
آسمان سیاه و ابری است، کوجک ترین اثری از حیات خالق، در آنجا یافت نمیشود.
زمین سیاه کدر است.
در وسط این جهنم تاریک، شهری بنا شده که به وحشت این جهنم می افزود.
دیوار هایی بلند و سیاه
خانه های بزرگ با معماری عجیب و ترسناک.
مردمانی از نژاد های مختلف هیولایان و موجودات عجیب.
بازرگانان و مغازه دارانی که گوشت انسان را به عنوان غذا میفروشند.
در قلب این شهر بزرگ، قصر بزرگی بنا شده.
پر ابهت، ترسناک و لایق شیطان جاودان.
پل هایی طویل و بزرگ ، از پنج طرف به آن راه داشتند و ارتش و یا بازرگانان از آن گذر میکردند.
قصر از جنس سنگ و الماس های سیاه و تاریک بود.
باریک و بلند بود و سقفی بزرگ و سرباز داشت.
در بالاترین طبقه آن، در تالاری بزرگ، تـ*ـخت پادشاهی قرار دارد.
و تاروکیتانو، با غرور سرسام آوری به آن تکیه داده .
هیچکدام از درباریان و سربازان، جرأت چشم در چشم شدن با او را نداشتند، بجز آرمسترانگ.
که در تمام این سال ها، یار و یاورش بوده.
تاروکیتانو در افکار سنگینش فرو رفته بود که صدای باز شدن در تالار حواسش را پرت کرد.
غول هیکلی با زره سیاه وارد شد.
تعظیم کرد و با صدای کلفتش گفت:
_ من، تاروس، فرمانده جناح چپ، برای شما ده هزار روح انسان آوردم
رویش را به پشت کرد و گفت:
_ بیارید شون
چند غول دیگر آمدند، سه انسان را به طناب بسته بودند و با بی رحمی تمام، دنبال خودشان میکشاندند.
تاروس به آنها اشاره کرد و گفت:
_ تعداد ارواح زنده بیشتری داشتیم، ولی مقاومت کردن و مجبور شدیم بکشیم
دو پسر بچه ده ساله، به همراه یک زن جوان حامله
کل بدن آنها را زخم های عمیق و سطحی پر کرده بود.
چنان کتک خورده بودند که توان حرف زدن نداشتند.
Post #2671
202