#دردی_در_اعماق_قلب
نویسنده: کریسلا
ژانر: روزمره، تراژدی
#پارت13:
هیچ کدوم از عکس العمل هام بعد از اون اتفاق دست خودم نبود! این که یهویی خیز برداشتم و از زمین جدا شدم.
این که مثل گلوله آتش به سمت پله ها دویدم و دوتا یکی اونا رو پاین اومدم.
حتی دست خودم نبود که وقتی تو پاگرد دوم زمین خوردم و بدون توجه به درد بی رحمی که توی تموم وجودم پیچید. باز بلند شدم و ادامه دادم هم دست خودم نبود...
وقتی داشتم بلند میشدم شنیدم صدای جیغ وحشت زده چیکو رو و بعد صدای نگران خودش رو که با بغض پرسید: «داداشی خوبییی؟»
اما من نگران اون خواهرم بودم که فقط یک سالش بود و نمیتونست از خودش در برابر اون گراز وحشی دفاع کنه.
نباید ولش میکردن. نباید همه حواسشون رو به من میدادن تا چشم اون بی انصاف به اون بیوفته.
پا ورچین پاورچین به خاطر ضربه ای که موقع زمین خوردن به زانوم وارد شده بود
ردیف ده تایی باقی مونده پله هارو رو پاین اومدم.
مبل های کرم طلایی سلطنتی، که پرده های سفید و رگه های طلا کوب شده که مکمل خوبی برای مبل ها بود پوشش مناسبی هم بودند در مقابل پنجره های قدی...
مجسمه ها و دکور های طلایی و بلوری
همه چیز زیادی زیبا بود
اما بی روح و مزخرف!
اینجا یک جهنم واقعی بود...
پامو که تو سالن ورودی خونه گذاشتم دیدم که همهی وسیله های اینجا نشان دهنده یک اتفاق بوده.
بهم ریختگی هایی که نشون میداد اون قبل از بیرون رفتن از خونه دنبال چیزی بوده
اما چی؟
قسمت اخر سالن یه اتاق کوچک بود که خانم یوکیکو اونو برای دخترک کوچیکش خواهر یک ساله من اکیکو آماده کرده.
اما الان اون اتاق هم بهم ریخته بود، دیگه واقعا این فاجعه بود.
اون یه عوضی تمام عیار بود...
با خواهرم چیکار کرد؟ اون واقعا انسانه؟
انگار از این دنیا جدا شده بودم قطار خیال هام سوت میکشید و من اصلا از اطرافم
خبر دار نبودم.
البته قبل از صدای جیغ چیکو که مادرشو صدا زد و وقتی دیدم خانوم یوکیکو زمین افتاده و از هوش رفته به سمتشون رفتم و...
@novelsorena
Post #2582
240