TGViewer
ناول سورنا | SORENA NOVEL ناول سورنا | SORENA NOVEL @novelsorena · 310 subscribers
Post #2492 139
زندگی نامه افتخارآفرین یکی ازدلاور مردان سرزمین عزیزمان ایران

نویسنده: نورالله لاوردی


قسمت اول


شب سردی بود ، در خراسان بزرگ در ناحیه درگ، روستای دور افتاده ای بود که نامش دستگرد بود؛ در این روستا تیره ای ایرانی به نام افشار زندگی می کردند که با گله‌ داری و پوستین دوزی امورات خود را می گذراندند.

سحرگاه یک شب نسبتاً سرد پاییزی در سال ۱۱۰۰ هجری، زن روستائی بنام هاجر، درد زایمان امانش را بریده بود، شوهرش امامقلی برای چرای گله گاو و گوسفند به صحرا رفته بود، قابله سالمند روستایی برای پرستاری از هاجر کمر بسته بود. هاجر درد زیادی می کشید که او را تا آستانه مرگ پیش برده بود، سرانجام درست هنگامی که نزدیک بود پنجه مرگ، مرغ جان او را از قفس تنش بیرون بکشد، نوزاد به دنیا آمد.

آفتاب نیمروز (ظهر) تمامی دشت را پوشانده بود که امامقلی با شتاب به چادر آمد تا ببیند چه بر سرِ همسرش آمده، زنان تیره افشار دور او حلقه زدند و او را بشارت دادند که پسری بسیار قوی و غیر عادی به دنیا آورده. امامقلی مشتاق دیدن او شد و به چادر در آمد و با دیدن همسر رنگ پریده اش، با قدردانی تمام او را بوسید، زنان تیره افشار، نوزاد را آوردند. امامقلی با دیدن بچه که بسیار قوی و تنومند بود گفت: چنین بچه ای واقعاً نادره
در همین حال کدخدای ده نیز به چادر آمد و وقتی که درشتی و تندرستی بچه را دید لبخندی زد و گفت واقعا این بچه نادره (نایاب ، کمیاب) همانجا اسم این نوزاد نادر نامیده شد و بدینسان پهلوان پر آوازه دیگری در گوشه ای از خاک قهرمان پرور ایران زمین ، زاده شد.

سال ها یکی پس از دیگری گذشت، نادرقلی ۷ ساله و ۱۰ ساله و ۱۷ ساله شد امامقلی دیگر ، پیر و از کار افتاده شده بود ، نادرقلی و برادر بزرگترش ابراهیم ، سرپرستی و تیمار خانواده خود را عهده دار شده بودند.

در یک شب تیره ، ناگهان ازبکان غارتگر به دستگرد تاختند و دارایی و گوسفندان و اسبان روستاییان را به غنیمت گرفتند ، دختران و پسران جوان را اسیر ، و با خود می بردند و هر که در مقابلشان ایستادگی می کرد به ضرب شمشیر و نیزه و گرز از پای می انداختند.
اما مقلی و ابراهیم ، پدر و برادر بزرگتر نادر به سمت کوههای الله اکبر فرار کردند، ولی نادرقلی هفده ساله و جوان با وجود پای گریز، فرار نکرد و با شهامت تمام در کنار مادرش ایستاد و گفت من ، مادرم را تنها نمی گذارم و بدون او قدم از قدم بر نمی دارم.

ازبکان با تازیانه به جان نادر افتادند، اما او از جان گذشته در همان جا ایستاد و گفت: بدون مادرم ، با شما نخواهم آمد
ازبکان که پایداری آن جوان رشید و سرسخت را دیدند تصمیم گرفتند هاجر سالخورده را نیز با خود ببرند به این امید که تا رسیدن به مقصد ، بر اثر خستگی از پای درآید و بمیرد.

لشگر چپاولگر ازبک ، بهمراه اسراء براه افتادند ، شدت تابش خورشید و حرارت آفتاب لحظه به لحظه بیشتر می شد ، گرما و تشنگی، عده ای از اسیران را یک به یک از پای درمیآورد. هاجر دیگر ، تاب رفتن نداشت ، نادر از فرمانده غارتگران ازبک خواست تا مادرش را بر پشت یکی از اسب هایشان سوار کنند ، فرمانده پوزخندی زد و گفت ، تو خود خواستی که مادرت را بیاوری ، پس باید جورش را هم خودت بکشی ، نادر با مردانگی و غرور تمام گفت ، می‌پذیرم ولی باید دستهایم را باز کنید تا خودم مادرم را بدوش بگیرم.


فرمانده ازبکان که می پنداشت نادر در آن گرمای طاقت فرسا ، چند گامی بیشتر نمی تواند مادرش را بر دوش بکشد دستور داد تا بند از دست های نادر بگشایند ، نادر بیدرنگ مادر را به دوش گرفت و به راه افتاد

نزدیک به یک فرسنگ دیگر راه پیمودند ، فرمانده ازبک زیر چشمی نادر جوان و تنومند را که بدون ذره ای ضعف راه می پیمود زیر نظر داشت و از پایداری و سرسختی و نیروی فوق العاده این جوان ، سخت در شگفت شده بود و در دل او را تحسین می کرد و بعبارتی ، از نادر خوشش آمده بود.


سردار ازبک بناگاه دستور توقف داد و فرمان داد هاجر را از دوش نادر پیاده و بر پشت یکی از اسبان بنشانند و بدین گونه بود که نادر برای نخستین بار سخن خود را به کرسی نشاند.

نادرقلی و مادرش چهار سال در اسارت ازبکان بودند، نادر که در طول دوران اسارت ، سخت ترین کارها را به دستور ازبکان انجام میداد ناخواسته ، فولاد آبدیده شده بود.

شب غم انگیزی بود ، درون خیمه ای مندرس و کهنه ، در اسارت ازبکان ، نادر روبروی مادرش بر روی گلیمی پاره نشسته بود ، هاجر علاوه بر پیری ، اینک کاملا فرتوت و درهم شکسته شده بود و بر بستری از پلاسی کهنه با مرگ دست و پنجه نرم می کرد و ساعت‌های پایانی زندگی خود را می گذراند ، نادر در این ایام در آستانه ۲۱ سالگی بود و نگران و اندوهگین و ماتم زده چشم از چشم مادرش برنمی داشت.
More from @novelsorena
  1. Oct 8, 2026دوش ديدم که ملايک در ميخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند ساکنان حرم ستر و عفاف ملک…
  2. Oct 8, 2026شب است و قدر نسیمی سحر نمی‌آید که قصه‌ی نرسیدن به سر نمی‌آید بهار بود قرار وصال ما اما خزا…
  3. Oct 7, 2026فریدون در شاهنامه فریدون را میتوان از نمونه های برتر قهرمانانی دانست که تفرد را به خوبی پش…
  4. Oct 7, 2026فریدون ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜
  5. Oct 7, 2026#همیشه‌جات‌خالیه؛ شبیه درد بی درمون ، مثه کارون بی بارون مثه لیلیِ بی مجنون ، همیشه جات خا…
  6. Oct 4, 2026غایبان در لحظه‌های سخت باید تا ابد غایب بمانند... 📚کتاب «اندیشه‌های زرّین» 👤 ویلیام شکسپ…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →