TGViewer
ناول سورنا | SORENA NOVEL ناول سورنا | SORENA NOVEL @novelsorena · 310 subscribers
Post #2343 239
شیطان را نبین
نویسنده: مانستر
ژانر: ترسناک / تناسخ

پارت ۱۴

تازه متوجه شدم که انقدر سرگرم حرف زدن بودم که اصلا متوجه نشدم چی داره می‌گذره.
بازی به نفع موری تموم شد؛ باید اعتراف کنم که من دو چشم سالم و یه مغز جوان دارم اما بازم نتونستم پیرمرد نابینای رو به رومو شکست بدم. می‌خواستم دوباره صفحه رو بچینم که متوجه شدم مارشل نیست! با عجله به سمت خانوم ویلسون می‌رم و می‌پرسم: (مارشلو ندیدید؟)
لبخند می‌زنه: (اوه چرا، من فراموش کردم تخم‌مرغ بیارم پس با جاسپر رفتن که از خونه بیارن.)
ناخودآگاه نفسمو حبس می‌کنم: (جدی؟خیلی دوست دارم خونتونو ببینم! اشکال نداره منم برم دنبالشون؟)
خانوم ویلسون با تعجب میگه: (نه اصلاً... ولی، بلدی چطور باید پیداش کنی؟)
سرمو به نشانه‌ی منفی تکون می‌دم؛ خانوم ویلسون از فیلیسیتی می‌خواد که منو همراهی کنه. با عجله دنبال فیلیسیتی راه میوفتم اما اون خیلی با آرامش و آروم راه میره.
عصبی میگم: (نظرت چیه تا اونجا بدوییم؟)
فیلیسیتی دسته‌ای از موهاشو از صورتش کنار می‌زنه: (وای نه! عرق می‌کنم!)
با صدایی که از شدت حرص می‌لرزید گفتم: (من باید زودتر خودمو به اونا برسونم!)
با انزجار نگاهم می‌کنه: (حالا چرا انقدر عجله؟)
سرمو تکون می‌دم: (فقط زود باش)

مزرعه‌ی ویلسونا واقعا جای بزرگیه؛ هر چقدر که می‌گردم پیداشون نمی‌کنم. تعجبی نداره که چرا انقدر جمعیتشون زیاده، نگهداری از اینجا نیروی کار می‌خواد.
فیلیسیتی بعد از رسیدن به مزرعه و من سرگردون دنبال مرغداریم.
صدای افتادن چیزی میاد، با عجله به سمت صدا میرم. جاسپر با داس بلندی بالای سر مارشل ایستاده. داسو از دستش بیرون می‌کشم و داد می‌زنم: ( تو چه مرگت شده هان؟‌چرا میخوای اونو بکشی؟)
با عصبانیت موهاشو کنار میزنه و میگه: ( تو چرا ازش دفاع کردی؟ نکنه دیوونه شدی! قرارمون که یادت نرفته؟)
سرمو تکون میدم: (خیلی خوب یادمه! من چیزی که ازم خواستیو میارم و در عوض چشما متعلق به من میشن؛ نکنه چیز دیگه‌ای هم بوده که جا انداخته باشم؟)
جاسپر به درخت می‌کوبتم و سرم داد میزنه: ( نه ولی تو داری طولش میدی! من نمیتونم تا ابد منتظر تو بمونم؛ اون زن مثل چشمای موری میمونه، اگه اون نباشه تو خیلی راحت‌تر میتونی به دستش بیاری!)
به عقب هلش میدم: (حق نداری ادمای بی گناهو قربانی خواستت کنی، تو از من اون سنگو خواستی، خب منم برات میارمش پس خواهش میکنم دست از این کارات بردار!)
با حرص به سمت مارشل که بیهوش روی زمین افتاده میرم. شماره معکوس روزهای زندگی مارشل عدد 30 رو نشون میده! من موفق شدم!

جاسپر دستشو روی سر مارشل می‌زاره و نور ضعیفی بلند می‌شه. دستشو کنار میزنم و میگم: (داری چه غلطی میکنی؟)
روی زمین کنار می‌شینه و میگه: (حافظشو پاک کردم) نفس راحتی کشیدم و سر مارشلو روی پام گزاشتم: (من اینجارو خیلی دوست دارم!)
نگاه عجیبی بهم می‌کنه: (چطور؟)
دسته‌ای از موهامو پشت گوشم می‌دم: (من اینجا خوشحالم! توچی؟ زندگی به عنوان یه پسر مزرعه‌دار چطوریه؟)
سرشو تکون میده: (افتضاح!)
خندیدم: (داری دروغ میگی! یادت رفته که می‌تونم ببینم؟)
_(من یه شیطانم، اون چشما محدودیت دارن رو من اثر نمیکنن!)
بلندتر می‌خندم: (نه، تو الان یه پسر بچه‌ی همسن منی!)
قرمز میشه و روشو بر نی‌گردونه: (خب میدونی، غیر از خواهر بزرگترم اونا با من رفتار خوبی دارن، امیلی بعضی وقتا تو کارا کمکم میکنه و نانسی هم دست پخت خوبی داره!)
با تعجب می‌پرسم: (نانسی کیه؟)
_(مادرم)
یه تای ابرومو بالا میدم: (اون مامان تو نیست!)
با کلافگی نگاهم می‌کنه: (مادر این بدن! اصن هرچی تو بگی، بیخیال...)
خیلی جدی می‌گم: (من اینجا دوست داشته میشم!)
لبخند میزنه و حرفمو تایید می‌کنه: (و از همه مهم‌تر اونا اهمیت میدن و احساسات منو درک می‌کنن.)
می‌خندم: (خب آدمای خوب همین‌طورین! مشکل ما رو می‌فهمن و سعی میکنن حلش کنن، اما خب می‌دونی... آدمای خوب ساده‌دلن! اونا زود می‌میرن برای همینه کمتر بهشون بر می‌خوریم.)
_(آدما موجودات پست و ناشکرین که به هیچ دردی نمی‌خورن، اونا لیاقت احترام و لطف روان بزرگو ندارن!)
لبخند میزنم: (مثل لوسیفر تو انجیل حرف می‌زنی!)
نگاه عجیب و معناداری بهم می‌کنه که ازش سر در نمیارم.
مارشل تکونی می‌خوره و با گیجی از روی پام بلند میشه: (چه اتفاقی .. افتاده؟)

#داستان_کوتاه #شیطان_را_نبین #پارت_۱۴
@novelsorena
  • 🔥 3
  • 👍 1
More from @novelsorena
  1. Oct 10, 2026طبق نوشته‌های تاریخ‌نگار یونانی هرودوت، در خلال جنگ‌های ایران و یونان در سال ۴۹۲ پیش از می…
  2. Oct 10, 2026می‌گویند ایرانی‌ها، متخصصان ساخت کانال‌ها هستند نمونه اش کانال خشایارشا، ۲۵۰۰ سال پیش، و ت…
  3. Oct 8, 2026دوش ديدم که ملايک در ميخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند ساکنان حرم ستر و عفاف ملک…
  4. Oct 8, 2026شب است و قدر نسیمی سحر نمی‌آید که قصه‌ی نرسیدن به سر نمی‌آید بهار بود قرار وصال ما اما خزا…
  5. Oct 7, 2026فریدون در شاهنامه فریدون را میتوان از نمونه های برتر قهرمانانی دانست که تفرد را به خوبی پش…
  6. Oct 7, 2026فریدون ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →