TGViewer
ناول سورنا | SORENA NOVEL ناول سورنا | SORENA NOVEL @novelsorena · 310 subscribers
Post #2313 134
#معشوق_ارواح
#یار_ممنوع
#پارت_۲۰
ساعتی بعد در کلبه باز شد و شمن همراه کودک تازه متولد شده، بیرون آمد. سرینام هم به سختی پشت سر شمن خارج شد. لایسن جمعیت را نگاه و به آتابین اشاره کرد تا به کمک همسرش برود. سپس فریاد زد:
- ارواح تصمیم گرفتن تا برکت خودشون رو میون ما به جا بزارن.
نوزاد را بالا گرفت تا همه او را ببینند. ادامه داد:
- این کودک حامل برکت ارواحه و برای قبیله ما اقبال و بخت نیک همراه داره.
برگشت و به زوج جوان نگاه کرد.
- ارواح اسم بچه رو سایوان انتخاب کردن. پس از این به بعد سایوان صداش می‌کنیم.
نوزاد را به آغوش پدرش سپرد و دست در کیسه‌اش برد. مهره‌ای درشت و سفید بیرون آورد و به بازوی کودک بست و گفت:
- این محافظ ارواحه. این بچه رو از نگاه بد و اتفاقات شر دور نگه می‌داره.
سپس کمر صاف کرد و رو به جمعیت برگشت.
- ساکنین این کلبه مورد احترامن و تا ده روز غذاشون رو بقیه آماده می‌کنن. وقتی از سال دیگه می‌تونین از سایوان بخواین تا به مزارع یا حیوونا برکت بده.
آیسین به زمان حال برگشت و در حالی که بسته را درون کیفش قرار می‌داد به یاد دوران کوتاه آموزشش افتاد. روزی استادش لایسین را دید که استخوانی را می‌تراشد و وقتی تعجب آیسین را دید لبخندی زد و خیره به استخوان داخل دستش گفت:
- این رو برای پسر ماهیگیر درست می‌کنم. هر سال تو روز تولدش یه مهره براش درست می‌کنم.
سرش را بلند کرد و به چشمان شاگردش خیره شد.
- من زمان زیادی ندارم و بعد من تو باید این کار رو ادامه بدی. تا وقتی اون پسر بیست ساله بشه.
سپس از داخل کیفش پارچه بسته‌ای را بیرون آورد و به آیسین داد. شاگرد آن را گرفت و بازش کرد. درون آن دو مهره چوبی و یک مهره استخوانی قرار داشت که با بندی چرمی به هم وصل بودند. استاد ادامه داد:
- یک سال در میون باید جنس مهره‌ها تغییر بکنه. پس سال دیگه باید یه مهره چوبی بتراشیم. یادت باشه روی هر مهره باید یه دعای متفاوت حکاکی بشه.
لایسن دست جلو برد تا بسته را پس بگیرد.
- یادت باشه وقتی بیست سالش شد باید خودت گردنبند رو موقع خوندن دعای حفاظت گردنش ببندی.
آیسین پیر آهی کشید و در کلبه را باز کرد. امروز روزی بود که پسر ماهیگیر به دنیا آمده بود. در تمام این مدت طبق خواسته شمن قبلی، لایسن، یک مهره در این روز تراشیده بود و رویش دعایی نوشت و امروز باید گردنبند را به سایوان می‌داد. پس به دنبال یافتن پسر راه افتاد‌
هر چند وقتی در روز ارواح پسر نقره‌ای را دیده بود، نتوانست آرام بگیرد؛ پس به ساحل رفت و صدفی سالم و سفید برداشت و بین مهره‌ها اضافه کرد.
در راه ه‍ر چه فکر کرد نتوانست خود را راضی کند تا به دست خودش و مقابل چشم بقیه گردنبند را به گردن ماهیگیر جوان ببندد. اگر سایوان را به کلبه خود نمی‌آورد این‌کار برایش سخت نبود اما الان نگران بود، سایوان ناراحت و خجالت‌زده شود. مخصوصا که در این سال‌ها فراموش کرده بود از پسر جوان مراقبت کند و مطمئن شود، آسایشش تامین است.
دوباره آهی کشید و به اطرافش نگاه کرد. روی ساحل صخره‌ای بود‌. اوایل حضور سایوان در کلبه‌اش، کنجکاو شده بود بفهمد، وقتی پسر غیبش می‌زند، کجا می‌رود‌. پس یک روز تعقیبش کرد تا به این صخره رو به دریا رسیدند‌. سایوان مدتی به دریا خیره شد، سپس به کلبه شمن برگشت. آیسین جلو رفت و به دریا نگاه کرد. نمی‌فهمید چرا هر بار پسر بدون خستگی مدت‌ها به دریای بی‌انتها خیره می‌شود‌. سرش را به طرفین تکان داد و روی زمین نشست. بسته را روی زمین گذاشت و به ارواح التماس کرد تا پسر هدیه‌اش را بپذیرد و به گردنش ببندد. سپس گردنبند را برداشت و دعای حفاظت را خواند. کمی بعد برخاست و به کلبه‌اش برگشت.

@novelsorena
  • 🔥 1
  • 🥰 1
More from @novelsorena
  1. Oct 10, 2026طبق نوشته‌های تاریخ‌نگار یونانی هرودوت، در خلال جنگ‌های ایران و یونان در سال ۴۹۲ پیش از می…
  2. Oct 10, 2026می‌گویند ایرانی‌ها، متخصصان ساخت کانال‌ها هستند نمونه اش کانال خشایارشا، ۲۵۰۰ سال پیش، و ت…
  3. Oct 8, 2026دوش ديدم که ملايک در ميخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند ساکنان حرم ستر و عفاف ملک…
  4. Oct 8, 2026شب است و قدر نسیمی سحر نمی‌آید که قصه‌ی نرسیدن به سر نمی‌آید بهار بود قرار وصال ما اما خزا…
  5. Oct 7, 2026فریدون در شاهنامه فریدون را میتوان از نمونه های برتر قهرمانانی دانست که تفرد را به خوبی پش…
  6. Oct 7, 2026فریدون ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →