#برخورد_سه_جهان
نویسنده:تاج سیاه
چپتر چهارم-پارت دوم
چند دقیقه بعد هممون نشسته بودیم تا مایع هسته ها رو بیرون بکشیم و داخل قوطی بریزیم.تاکویا خندید و گفت:
-وای پسر این هسته ها گرد گردن جون میده واسه فوتبال.
میچیکو نیشخندی زد و گفت:«البته اگه نترکه روت».
همه زدن زیر خنده.واقعا جالب بود.حتی با وجودی که دنیا تموم شده بود ولی انگار زندگی واسه اونا تموم نشده بود.با وجودی که همشون خونواده هاشون رو از دست داده بودن ولی سعی میکردن با باهم موندشون امید رو در همدیگه زنده نگه دارن.منم همچین کسی رو دارم. حداقل فکر میکنم هنوزم داشته باشم.آروم 2 سنگ سرنوشت رو بیرون کشیدم و بهشون خیره شدم:«فقط یکم دیگه میکا،یکم دیگه».
ایتا-سان رشته افکارم رو پاره کرد:
-راستی ساساگاوا-سان،نقشه ات حرف نداشت. چطور این همه اطلاعات داری؟چطور اون افراد لست کال رو شناختی؟
-اممم....ااااا...خببب آخه من قبلاًخودم عضو لست کال بودم ولی...ولی فرار کردم.
همه با هم:چییییییی؟
-تو احمقی،توی اون سازمان به اون بزرگی،آخرین امید بشریت عضو بودی و فرار کردی،ببینم سالمی؟
آکیهیرو-سان:ناموساً؟گرفتی مارو؟
میچیکو-سان:دیوانه.
تاکویا-سان:کند ذهن.
کیلالا:بیشعور.
همه رو تونستم هضم کنم ولی این بیشعور آخری رو از کجاش آورد.میدونستم چه فکری ممکنه راجع به من بکنن.
-میدونم،میدونم.ولی منم دلایل خودم رو دارم.
تاکویا-سان که انگار داشت ذوق مرگ میشد و نیشش تا بنا گوشش باز بود.
گفت:خب خب.بگ. ببینم چجوریه؟چیکارا میکنن؟واقعاً قوین؟اصلاً کین؟
نگاه مظلومانه ای کردم و خواستم در برم که آکیهیرو –سان هم اضافه شد.
-آره آره.بگو بگو ببینیم.
به بقیه نگاه کردم و بنظر همه مشتاق بودن.
-خب از زیر این یکی مثل اینکه نمیشه در رفت.
-حدود 16 سال پیش بود.درست بعد از حادثه شکست حصار که به لست کال ملحق شدم.راستش اونا حتی رحمی هم به بچه ها نمی کنن و از همون ابتدا تمرین های من رو شروع کردن.خب بایدم میکردن، توی اون دنیا تنها راه زنده موندن این بود که یاد بگیری از خودت دفاع کنی.اول از تمرین های مقاومتی شروع کردن و مثل اسب ازم کار کشیدن.بعدش نوبت مبارزه با شمشیر های تمرینی شد.3 سال روی همین موضوع ها کار کردم و بعدش بهم انواع جادو هارو یاد دادن.
آکیهیرو-سان:اوووووه
-بعد شروع به یادگیری به تیر اندازی کردم.اول بهم تیر اندازی با اسلحه معمولی رو یاد دادن و بعد مبارزه با اسلحه مقدس.
-پس اون اسلحه ها هم....
-درسته یادگاری من از لست کال هست.
-ولی خب چرا فرار کردی؟
-به خاطر هدفم،10 سال اونجا بودم و حدود 6 سال پیش از اونجا فرار کردم.اگه اونجا بودم نمیتونستم سنگ های سرنوشت رو پیدا کنم.
-چرا انقدر دنبال این سنگ هایی؟
-ترجیح میدم راجع بهش صحبت نکنم
-همممم درک می کنم،همه ما اهدافی داریم.
-ممنون.
-خب بگو ببینم لست کال چجور سازمانیه؟
-اونجا یه سازمان خیلی بزرگ برای حوادث آخرالزمانی بود که بعد از جنگ جهانی دوم تاسیس شد.از همون موقع به صورت مخفیانه عضو گیری میکردن و برای همچین مواقعی آماده میشدن تا از انقراض نسل بشر جلوگیری کنن.وقتی حادثه شکست حصار رخ داد مقدار زیادی انرژی خالص توی این دنیا آزاد شد که باعث شد انسان ها توانایی استفاده از جادو رو بدست بیارن.حالا این جادو در بعضی انسان ها قوی تر و در بعضی انسان ها ضعیف تره.
میچیکو-سان داشت با خودش ور میرفت و فهمیدم که چیزی میخواد بگه ولی خجالت میکشه.
-میگم میچیکو-سان سوالی ذهنتو مشغول کرده،راحت باش بپرس.
-چند وقت پیش یه گروه از افراد لست کال رو دیدیم که رنگ لباس هاشون فرق میکرد و بعضی هاشون اسلحه های عجیبی دستشون بود.
Post #2207
149
- 👍 2