شیطان را نبین
نویسنده: مانستر
ژانر: ترسناک / تناسخ
پارت ۱۰
زن ها با عجله ملحفه ها و ظرفی که توش پر از اب گرم بود رو به اتاق بردن
با کنجکاوی من هم وارد اتاق شدم
انگار حدودای قرن 19 یا 18 بود
زن باردار روی تخت از درد داد زد
بچه ای به دنیا اومد
به یاد اوردم
این منم سه زندگی قبل!
بچه دختر بود
با موهای طلائی و چشمای ابی
بچه خیلی زیبا بود همه دوستش داشتن اسمشو لیندا گذاشتن
اما لیندا نابیناست
مادرش هرچی به کلیسا رفت و دعا کرد چشمای لیندا خوب نشد
مادرش اونو پیش یک واسطه ادمی و شیطان برد
واسطه گفت در عوض اینکه لیندا اینجا پیش من بمونه چشماش شفا پیدا میکنه
مادر قبول کرد
لیندا بینا شد
لیندا همه چیزو میدید
حتی چیزایی که نباید میدید
گول خوردن.. هم اون و هم مادر
اون یک واسطه شیطان نبود.. اون خود شیطان بود
اون شیطان چشمای یه انجل رو با چشمای لیندا عوض کرد تا بتونه ازش استفاده کنه
شیطان به خاطر محدودیت هاش نمیتونست بدون کمک یه انسان از قدرت اون چشما استفاده کنه
اما حالا دختری که حامل اون چشما بود رو به بردگی گرفته بود
به لیندا جادو یاد داد
لیندا چشماشو دوست داشت و حتی شیطان رو
مامور های دولت فهمیدن که لیندا جادوگره اون فقط 13 سالش بود اما بی رحمانه به خاطر این جرم زنده زنده اتش زده شد
نور شدیدی به چشم لیندا میخوره
لیندا گریه میکنه
مرد با لباس ابی بند نافش رو ازش جدا میکنه
لیندا حالا یه پسره
اسم پسر ادوارده
توی یه خانواده ثروتمند به دنیا اومده
چشمای انجل همراه ادوارده و اون از این موضوع خوشحاله
چون مرده قرار داد لغو شده و حالا چشما بی هیچ قراردادی در اختیارشه
ادوارد به خانوادش راجب زندگی قبلیش میگه اما اونا باورش نمیکنن و پیش روان پزشک میبرنش
ادوارد اینو دوست نداره و از خونه فرار میکنه اون فقط 19 سالشه
با دختری به اسم سارا اشنا میشه
سارا توی بار کار میکنه ادوراد از سارا خوشش میاد
سارا و ادوارد ازدواج میکنن
سارا عجیب بودن ادواردو دوست داره و به چشماش باور داره
اما ادوارد چیزی از لیندای زندگی قبلیش به سارا نمیگه
سارا بارداره چند وقتی هست که بین سارا هاله مرگ رو میبینه و همش به خاطر بچست
ادوارد نمیتونه مرگ معشوقش رو ببینه
پس با دو شیطان دیگه قرار داد میبنده
با خشم قرارداد میبنده که در ازای زندگیش سارا نجات پیدا کنه
و با غرور...در زندگی بعدیش به جای بچه توی شکم سارا به دنیا بیاد
اما روح توی بچه دمیده شده
غرور قبول میکنه و روح بچه رو ازش جدا میکنه و اون رو داخل اینه میفرسته
مفاد قرارداد اینه که ادوراد چشمارو وقتی به نیمه زندگی سومش رسید برمیگردونه
ادوارد اسم مادرش در زندگی قبلیشو برای خودش انتخاب میکنه"لوناتیک"
و سارا اطاعت میکنه
ادوارد خودکشی میکنه
سارا از ادوارد متنفر میشه
بچه به دنیا میاد
اون شبیه پدرشه از همه جهت
بچه حرفای عجیب میزنه مثل ادوارد
سارا میترسه دخترش هم اخرش خودکشی کنه اون رو پیش روان پزشک میبره
اما یهویی خوب میشه سارا با خودش فکر میکنه که شاید ادوارد هم دیوونه بوده
لوناتیک چیزی از زندگی های قبلیش یادش نیست
غرور،خشم و طمع برای رسیدن به نیمه زندگیش دندون تیز کردن
همه چیز روشن شد
من یه قرارداد احمقانه بستم و جواهرمو از دست دادم
شاید واقعا من دیوونم
☆~...
چطوری عشق و علاقه ای که به سارا داشتم فقط به یه حس مادرانه تبدیل شد؟
ینی محیط زندگی انقد تاثیر گزاره؟
حالا که بهش فکر میکنم هنوزم پوستم از داغی اتش میسوزه
چرا اسم اولین مادرمو انتخاب کردم؟
چطور تونستم چشمای با ارزشمو فقط برای اینکه پیش سارا باشم از دست بدم؟
چطور روح بچمو اسیر اینه کردم؟پس اون همزادم نیست اون صاحب واقعیه این بدنه و من ازش دزدیدمش
مگه نباید ازم متنفر باشه پس چرا هیچ وقت اذیتم نکرد؟
یعنی از چیزی خبر نداره؟
سرم از این همه سوال درد گرفته بود
دلم میخواست بدون چشمام بمیرم
یعنی زندگیه بعدیم چطوریه؟
حالا که هم زندگیمو پرداخت کردم و هم چشمامو میتونستم از اینجا برم؟
نه! من تا چشمامو پس نگیرم هیچ جا نمیرم
کاش از همون اول نابینا میموندم.
پایان بخش اول
#داستان_کوتاه #شیطان_را_نبین #پارت_۱۰
@novelsorena
Post #1937
219
ناول سورنا | SORENA NOVEL شیطان را نبین نویسنده: مانستر ژانر: ترسناک/ تناسخ پارت ۹ ☆~... از جایی که روش بودم بلند شدم هیچ چیز قابل دیدن نبود پام به چیزی گیر کرد و با صورت روی زمین خوردم سعی کردم بلند شم کورمال کورمال دستمو به دیوار گرفتم و بلند شدم عجیب بود مگه من زخمی نبودم؟ دستمو…
- ❤ 1
- 👍 1