#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#شهلا
#قسمت_پنجم
مادر و پدر عباد از صبح زود اومده بودن خونمونو با اخم نشسته بودن ... مادرم سینی چایی رو گذاشت جلوشونو در جعبهی شیرینی رو باز کرد و گفت: چرا خودتونو ناراحت میکنید آخه ...
مادر عباد یه لنگه ابروشو برد بالا و گفت: آخه چه خبره دویست تا مهمون واسه حنابندون... شما میخواید پسر منو بدبخت کنید....
پدرم تسبیحش و انداخت رو زمینو با حرص گفت: من که اولین بارم نیست دختر شوهر میدم... همه جا رسمه داماد باید شام حنابندون طایفهی عروسم بده.....دلم مثل سیر و سرکه میجوشید... پدر و مادر عباد کم کم صداشون بالا و بالاتر میرفت،همون موقع عمو محمد و دایی مسعودم که فقط دنبال شر میگشتن با هم اومدن.... به محض دیدن داد و فریاد مادرشوهرم ،عمو محمد بلند داد زد: چتونه خسیس بازی درآوردین... این رسمه... مگه ما چیز اضافهای ازتون گرفتیم؟
دایی مسعود به مادرم توپید: همش مقصر تویی... اون شب که قرارداد عروسی نوشتیم ،بهت گفتم بزار این چیزا رو بنویسیم، گفتی نه، حالا اینا زبونشون دومتره....
مادر عباد بلند شد سر پا و عصبی داد زد: خسیس خودتونید که با اینکه از ما ده هزار تومن گرفتین، باز یه جهیزیهی نصف و نیمه دادین فکر کردین ما نمیدونیم نصف پولو برای خودتون برداشتین...
عمو محمد فریاد زد: دهنتو ببند تو این آبادی همه به سر داداش من قسم میخورن... آدم به درستی و خدا ترسی برادر من مگه هست... بزرگترای طایفه وساطت کردن و بلاخره ماجرا به خیر و خوشی ختم شد و دعوا کش دارتر نشد، اما خانوادهی عباد کلا رفته بودن تو قیافه و اخم میکردن... عباد شب که برای آوردن حنا با طایفش اومده بود، بغ کرده بود و حتی یه کلمه با من حرف نمیزد، همه فهمیده بودن که داماد قهر کرده و به زور اومده ...
از بس حرص خورده بودم، معدم درد گرفته بود و موقع خواب با کلی عرق نعنا و جوشونده خوابیدم...
روز عروسی رسید...روزی که باید برای یه دختر بهترین و خاطره انگیزترین روز باشه، برای من بدترین روز عمرم شد و هیچ وقت نتونستم تو این همه سالی که ازش میگذره، حتی لحظهای رو ازش فراموش کنم...
راضیه خواهر بزرگه عباد منو صبح زود چون رسم بود برد حموم عمومی ده... قبلا برای عروسی چند تا از دخترا رفته بودم... خیلی رسم قشنگی بود و کلی خوش میگذشت، اما برای من....
چند ماه پیش برای عروسی زهرا ،دختر عمه تاجیم با عروس رفتیم حموم عمومی...هر کدوم از دخترای جوون که رفتن تو حموم، یه کاسه آب گرم ریختن روی دوشش... بعد شروع کردن به شعر خوندن برای عروس و با شیرینی و شربت خنک از مهمونا پذیرایی کردن... دخترا و عروسای جوون همراه با عروس اومده بودن حموم و کلی خوش گذشت، اما راضیه که به خاطر اوقات تلخی مادرش و عموم تو قیافه بود، اصلا شیرینی و شربت نیاورده بود و خشک و خالی منو برد حموم، کسایی هم که باهام اومده بودن تو حموم ،بخاطر جو بدی که به وجود اومده بود با بیحوصلگی فقط چند کاسه آب ریختن روی دوشمو بدون شادی.. سر و تنم و شستن و منو نظافت کردن...
دوستام بهم با ترحم نگاه میکردن...چیزی به زبون نمیاوردن، اما چشماشون یه عالمه حرف داشت و احساس میکردم همه بجای من از این ازدواج پشیمون بودن.... اشکام گوله گوله زیر آبی که روی سرم میریختن روی زمین جاری میشد اما.. چارهای نداشتم،لباسامو تنم کردن و از اونجا بردنم تنها آرایشگاه ده... یعنی پیش سوسن بند انداز...
سوسن با انگشت صورتمو با کرم مثل گچ کرد و بعد ابروهامو که روز قبل مثل نخ کرده بود و سیاه کرد، از ماتیک قرمزش به لپمو روی لبام مالید..یه سایه سبزم داشت که واسهی همه ی عروسا از همون میزد و برای منم زد.... موهامو بالای سرم جمع کرد و لباس توری تنم کرد...با تاج و طور و یه چادر سفید که تا زیر چونم کشیده بودنش... از آرایشگاه سوسن بندانداز راهی خونهی پدرم شدم...
عباد، کت و شلوار مشکی پوشیده بود با پیراهن سفید... بعد از ظهر جلوی در آرایشگاه سوسن بود... از دیشب یکم اخماش کمتر شده بود و وقتی منو دید جا خورد، بهم زورکی لبخند زد و تو گوشم گفت: چقدرخوشگل شدی شهلا....
ازش دلخور بودم و بهش رو ندادم... بدون اینکه جوابشو بدم ،باهاش همراه شدم... تو ماشین عروس که پیکان سفید عموش بود.. و با ربانهای قرمز تزیین شده بود.. مادرش و دو.تا خواهراش راضیه و رضوان که شوهر کرده بودن نشسته بودن...
مادر شوهرم نشست جلو ماشین پیش عباد و من عقب کنار دخترا... با صدای بوق ماشین عباد فامیل من ریختن تو کوچه، جلوی در خونمون .... رسم نبود جلوی در خونه خانوادهی دختر ساز و دهل بیارن..
مادرم دستشو انداخت دور گردنم و شروع کرد به گریه کردن، بغض راه گلومو بسته بود و اشکم راه گرفت..
رضوان تو گوشم گفت: اگه آرایشت بهم بخوره حسابتو میرسم.. داداشم کلی پول آرایشگاه داده...
https://t.me/nnnnnghl
Post #3896
26