Post #4028
5
💓 نقش دل 💓 #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #شهلا #قسمت_دوازدهم ریحانه و نگارم چادراشونو دور گردنشون بستن و محکم گره دادن و هر کدوم یه چوب دست گرفتن... رفتم جلوی در و دوتا دستامو از هم باز کردم و گفتم: اگه از این در برین بیرون... وقتی برگردین فقط خاکستر منو میبینید...…
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram