#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#شکیبا
قسمت_47
وقتی بهونه پدرش رو میگرفت و تو دم نمیزدی، غم این خیانت رو تنهایی به دوش میکشیدی.. وقتی رها به جز بابا فرامرز مرد دیگه ای رو نمیشناسه و با پدرش غریبی میکنه، شاید نفرین نکنم اما میدونم که این آه دل تو بود اونارو به این روز دچار کرد... تو حرفی نزدی دخترم اما سکوتت بدتر از فریاد بود...
دو روز بعد وسایلم رو جمع کردم.
ریما با ناراحتی نگاهی بهم انداخت و گفت؛ حالا من دست تنها چیکار کنم شکیبا؟ رفیق نیمه راه نباش...
خندیدم و گفتم ؛ کمتر از یه ماه دیگه مونده تو که نمیخوای تمام وقت باشی.
ريما منو تو آغوشش گرفت و گفت؛ امیدوارم که از این به بعد لبات همیشه بخنده شکيبا، من هیچ وقت فراموش نمیکنم این چشمای پر از غم و ناراحتی رو، بخاطر بچه هات قوی بمون..
بوسه ای به گونهش زدم و گفتم ؛ ممنونم که تو این مدت سنگ صبورم بودی..
یکی یکی صورت بچه ها رو بوسیدم. انرژی مثبت اون روزای تلخ من فقط این بچه ها بودن و بس. سوار ماشینم شدم، میخواستم برم داروخانه تا برای رها پوشک و شیر خشک بخرم. به سر خیابون رسیده بودم که ماشین یک دفعه ای خاموش شد، لعنتی نمیدونم چش شده بود. پیاده شدم کاپوتو بالا زدم، هر چقدر نگاه کردم چیزی سر در نیاوردم.
همون لحظه صدای اسد از پشت سرم شنیده شد؛ بیا کنار ببینم چشه ماشین..
ترسیده به اطرافم نگاه کردم، دوست نداشتم کسی منو اونو با هم ببینه!
دستپاچه گفتم نمیخوام زنگ میزنم بابام بیاد...
اسد اخمی کرد و گفت؛ خودم میبینمش.
کمی با ماشین ور رفت، از همون جا صدا زد؛ استارت بزن..
اولین استارت روشن شد.
نزدیکم شد و گفت جایی میرفتی؟
بدون اینکه نگاش کنم گفتم؛ میرفتم داروخانه برای رها شیر و پوشک بخرم..
اسد گفت؛ مارکش رو برام بفرست خودم میخرم..
پوزخندی زدمو گفتم خیلی ممنون..
سوار ماشین شدم و به سمت داروخانه راه افتادم......
بعد از اینکه خرید بچه ها رو انجام دادم به خونه برگشتم.
هر چقدر میخواستم ازش دوری کنم بچهها سیم اتصال بین من و اون بودن.
نزدیک بودن خونه هامون به هم باعث شده بود که گاهی همدیگرو ببینیم، حتى شده از دور.
از اینکه دیگه به مهد نمیرفتم احساس سبکی میکردم، به خاطر این تنبلی خودم خندم میگرفت.
شاهان خوشحال تر از من بود، از اینکه میتونست خونه باشه و با خواهر کوچولوش بازی کنه.
شب موقع خواب صدای پیام گوشیم توجهمو جلب کرد. نگاهی بهش انداختم؛ اسد بود، پیامش رو باز کردم؛ شکیبا میخام باهات حرف بزنم..
جوابش رو ندادم، چند دقیقه بعد دوباره پیام داد؛ میخام ببینمت، کارت دارم شکیبا..
میدونستم بیخیال نمیشه، براش نوشتم؛ کارتو همین جا بگو..
جواب داد؛ نمیشه، میخوام حضوری ببینمت...
جوابش رو ندادم، گوشیم رو خاموش کردم و سعی کردم بخوابم.
حدودا یک هفته ای گذشت، از تماسهای گاه و بیگاه اسد کلافه شده بودم. جواب پیامهاشو نمیدادم. همینطور که نشسته بودم و کتاب میخوندم دوباره تماس گرفت.
کلافه گوشی رو برداشتم و گفتم بله...
اسد گفت؛ شکیبا چرا جوابمو نمیدی حتما کار مهمی دارم که میخوام ببینمت..
اخمی کردم و گفتم؛ میشنوم...
اسد گفت؛ میخوام ببینمت حضوری، به بهونه پارک بچه ها بیا ببینمت....
با صدای بلند خندیدم و گفتم؛ چی فکر کردی درباره خودت، اینکه به خاطر تو به خانوادهام دروغ بگم به بهونه پارک بچه ها بیام ببینمت؟ به نظرت ارزش اینو داری؟
اسد سکوت کرده بود، مکثی کرد و گفت؛ خیلی خب... میام دم در تا بچه ها رو ببینم همونجا حرفامو بهت میزنم..
باشه ای گفتم و گوشیمو قطع کردم.
رفتم تو آشپزخونه، تو آشپزی به مامان کمک کردم. در حین انجام کار گفتم؛ راستی مامان اسد میخواد منو ببینه به نظرت چه کار داره؟
مامان گفت نمیدونم دخترم فقط حواست باشه دوباره خامت نکنه...
بالاخره غروب شد، میدونستم که الانا میاد.
از قصد مانتو کوتاهی پوشیدم، کمی آرایش کردم و رفتم پایین. میدونستم از این طرز لباس پوشیدن بدش میاد، شاید میخواستم اینجوری حرصش رو در بیارم ...
دم در منتظر بود، بعد از بغل کردن بچهها و کمی صحبت با اونا، رو بهم گفت بیا داخل ماشین بشین.
اخمی کردم و گفتم کارتو همین جا بگو...
اسد گفت؛ حرفام طولانيه لطفاً بیا بشین.
ناچار رفتم رو صندلی پشت ماشین نشستم.
اسد رفت زنگ آیفون زد، شیما اومد پایین بچه ها رو به دستش داد تا ببره بالا.
از رفتارش تعجب کرده بودم نمیدونستم علت این کارش چیه.
با اخم گفتم؛ زودتر کارتو بگو حرفتو بزن بابا خوشش نمیاد.
اسد مِن مِنی کرد و گفت؛ شکیبا میدونم در حقت بد کردم، میدونم زندگیمونو به هم ریختم. اما الان پشیمونم... سرم به سنگ خورده ،دلم زن و بچه هامو میخواد، میخوام دوباره زندگیمونو از نو بسازیم... نمیخوام دیگه سمت خلاف برم...بهت قول شرف میدم دیگه خیانت نکنم، من قدرتو ندونستم.. رو زندگیم قمار کردم، بازنده قمار من بودم...
ادامه دارد....
47
✾࿐https://t.me/nnnnnghl
Post #3794
30