#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#شکیبا
#قسمت_هفدهم
بعداز خرید مانتو و شلوار بارداری به همراه یک کفش طبی و شال، برگشتم خونه...
اسد بعداز رسوندنم گفت؛ تو برو بالا، بقیه چیزا رو پیامک کن خودم میخرم..
با صدای بلند گفتم؛ وسایل سفره هفت سین یادت نره ...
سری تکون داد و رفت.
اون شب هم گذشت، فردا بعد از تحویل سال نو راه افتادیم به سمت خونه مامان عطى..
وارد شدیم، بعداز سلام و دیده بوسی نشستیم.
مامان عطی رو به اسد گفت؛ پسرم حال و کارت چطوره؟
اسد گفت؛ شکر خدا..
مامان عطی گفت؛ حواست هست چند وقته به ما سر نزدین؟
اسد گفت؛ شرمنده مامان سرم شلوغه این روزا...
مامان عطی گفت؛ دشمنت شرمنده پسرم، همینکه به فکر زندگیتی خدارو شکر.
راحله با بشقاب میوه اومد کنارمون نشست و گفت؛ به مامان میگم داداش انگار شوهر کرده والله از روزی که زن گرفت یه دل سیر ندیدیمش..
اسد خندید و گفت؛ دست شما درد نکنه راحله خانوم..
خنده مصنوعی کردم، میدونستم که عادی ترین حرفاشون هم با منظوره.
مثل همیشه گوشی اسد پشت سرهم زنگ میخورد.
مامان عطی گفت؛ وا.. این چه مشتریه که روز اول عيد انقدر بفكر شكمشونن، دیدی بازدیدی، مردم ماشالله چه کباب خور شدن..
اسد خندید و گفت؛ آره مامان ... مشتریهای من ثابتن..
با تعجب گفتم؛ خب.. مگه ماهانه خرید گوشت نمیکنن؟ یا هفتگی؟ چرا هرروز میان؟
اسد مکثی کرد، خواست حرفی بزنه که مامان عطی گفت؛ بگو خداراشکر دختر ... مشتری روزیه، به ما چه کی چی میخوره..
حرفی نزدم و بلند شدم رفتم تو آشپزخونه به راحله کمک کنم.
مامان عطی هم مثل همیشه مشغول پچ پچ کردن با اسد شد........
تعطیلات عید به دید و بازدید گذشت.
روز سیزده بدر به همراه مامان عطی و راحله رفتیم باغ یکی از دوستای بابافرامرز... دایی هاهم باهامون اومده بودن...
همگی کباب مهمون اسد بودیم. مامان عطى جمع رو به دست گرفته بود، چنان از خوبیای خودش تعریف کرد که همه باور کردن چه زن خوب و فهمیده ای کنارشون نشسته و بهش احترام میزاشتن. زن با سیاستی بود.
من بیشتر یکجا نشسته بودم و آقایون و بقیه بیشتر کارارو انجام میدادن... بین همهمه جمع نگاهم افتاد به اسد که با گوشیش حرف میزد. بعد از قطع کردن نزدیکم شد و گفت؛ یکی از دوستام کارم داره همین نزدیکاس میرم بهش سر میزنم زود میام..
کنجکاو گفتم؛ کدوم دوستت؟ از کجا میدونست اینجایی که اومد؟
اسد گفت؛ اتفاقی متوجه شد، حالا زودی میام..
بعدهم رفت و حدودا نیم ساعت بعد برگشت. نمیدونم چرا اما حس خوبی به این تلفناش نداشتم.. اینهمه تماس برای خرید گوشت از نظر من نرمال نبود.. اما سعی کردم به روی خودم نیارم...
اون روز و روزهای بعد هم به همین منوال و سرعت برق گذشت...با این تفاوت که اسد موفق شد بدهی هاشو بده! اوضاع مالی مون روبراه تر شده بود.
هوا رو به گرمی میرفت، به ماه آخر نزدیک شده بودم، همینطور که سیبم رو گاز میزدم رو بهش پرسیدم؛ امشب دیر اومدی؟
اسد نشست کنارم و گفت؛ کارم تو باشگاه طول کشید.
لبخندی زدم و گفتم؛ خسته نمیشی از اینهمه تمرین؟
اسد خندید و گفت؛ من عاشق اندامم... عاشق زیبایی ام.. به نظرم آدم باید به خودش برسه، چه مرد چه زن..
دلم گرفت، گفتم؛ منظورت به منه؟
اسد دستی به صورتش کشید و گفت؛ حساس شدی شکیبا، نه عزیز من ، چه منظوری ، توام بچه تو به دنیا آوردی میشی مثل قبل، اینکه غصه نداره..
سیب نصفه ام رو زمین گذاشتم و گفتم؛ فردا مامان میاد میریم برا خرید سیسمونی..
اسد لبخندی زد و گفت؛ مبارک باشه خانوم..
از جام بلند شدم رفتم تا بخوابم... خیلی وقت بود که من رو تخت میخوابیدم و اسد پایین. میگفت بد خوابه و میترسه پاهاش به شکمم بخوره.
نگاهی تو آینه به خودم انداختم، حسابی چاق شده بودم و صورتم تپل شده بود، با کمی راه رفتن پاهام درد میگرفت.شکم برآمده و بزرگم حسابی تو چشم بود.. از ماه ششم به بعد پوست شکمم کش اومده بود و ترکهای بزرگ قرمز رنگی رو شکمم ظاهر شده بود.خواستم پیراهنمو بپوشم که اسد اومد و نگاهش رو شکمم موند... مکثی کرد و گفت؛ شکیبا ؟ شکمت چی شده؟
دستپاچه گفتم؛ این یه چیز طبیعیه... اکثر خانوما تو بارداری بخاطر کشیده شدن پوست شون اینطوری میشن.........
اسد گفت؛ جاش میمونه؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم نمیدونم... مهمه برات؟
اسد متوجه ناراحتیم شد و گفت؛ نه خب .. اما حیف پوستت..
همونطور که تو تختم دراز میکشیدم گفتم؛ پدر مادر شدن به این آسونیا نیست... باید از خیلی چیزات بگذری ... قشنگی پوست یکی از این چیزاس، تازه اولشه. من ناراحت نیستم بابتش همینکه با لگدای کوچولوش خودشو بهم نشون میده برام یه دنیا می ارزه..
اسد بدون هیچ حرفی چراغ و خاموش کرد و مشغول ور رفتن با گوشیش شد.
صبح فردا با مامان رفتیم و وسایل سیسمونی رو خریدیم.. شیما هم این وسط فیلش یاد هندستون کرد و برا خودش کلی عروسک و لباس خرید.
17https://t.me/nnnnnghl
Post #3247
22